شب سپید - قسمت سوم

/امروز، شنبه پانزدهم تیر، قسمتی از مطلب زیر حذف شد/

« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »
« حکمت‌ گُفته‌ ما مستعمره‌ی‌ آمریکا هستیم‌ . »
« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »
این‌ جمله‌ها در یکی‌ از روزنامه‌های‌ آنکارا چاپ‌ شُد ،
با حروف‌ِ سیاه‌ ،
باحروف‌ِ دُرُشت‌ِ جنجالی‌ !
در کنارِ عکسی‌ از دریاسالارِ آمریکایی‌ ویلیامسن‌
که‌ نیشَش‌ در شست‌ُ شش‌ سانتیمتر ،
تا بناگوش‌ْ گُشوده‌ بود !
« آمریکا صَدُ بیست‌ میلیون‌ لیره‌ به‌ اقتصادِ ما کمَک‌ کرده‌ است‌ . »
صَدُ بیست‌ میلیون‌ لیره‌ !
« حکمت‌ گُفته‌ ما مستعمره‌ی‌ آمریکا هستیم‌ . »
« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »
درست‌ است‌ ! من‌ به‌ این‌ وطن‌ خیانت‌ کرده‌ام‌
و شما وطن‌ پَرَست‌ُ میهن‌ْدوستید !
من‌ به‌ وطن‌ خیانت‌ می‌کنَم‌ ،
اگر وطن‌ همان‌ چیزی‌ست‌
که‌ در گاوصندوق‌ها و دسته‌ چِک‌های‌ شماست‌ !
اگر وطن‌ ،
سگ‌ لرزِ زمستان‌ُ تَب‌ لَرزِ تابستان‌ است‌ !
اگر وطن‌ مَکیدن‌ِ خون‌ِ ما در کارخانه‌هاست‌ !
اگر وطن‌ زمین‌ِ ارباب‌هاست‌ !

اگر وطن‌ حکومت‌ِ باطوم‌ُ چُماق‌ است‌ !
اگر وطن‌ باج‌ُ دهن‌ْبَند است‌ !
اگر وطن‌ پایگاه‌ِ آمریکایی‌ ،
بُمب‌ِ آمریکایی‌
و ناوگان‌ِ آمریکایی‌ست‌ !
اگر وطن‌ اسارت‌ در سیاه‌ چال‌ِ پوسیده‌ی‌ شماست‌ ،
من‌ به‌ وطن‌ خیانت‌ می‌کنَم‌ !

بنویسید !
در سه‌ ستون‌ ،
با حروف‌ِ دُرُشت‌ُ سیاه‌ِ جنجالی‌ :
ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد !

شعر بالا از ناظم حکمت بود که خواندید. به نظر من، حکمت در این شعر "رو و رک" حرف می زند. در واقع این حرف را در ادامه ی همان بحثِ "به سطح آمدن" و "سطحی بودن" می زنم و خواستم نشان بدهم که تحقیقاً و دقیقاً این دو با هم تفاوت دارند. ناظم حکمت شعار می دهد چون باید شعار بدهد! اما ذره ای شعاری نمی شود و شعریّت شعر خود را به خوبی حفظ می کند. شعر ِ حکمت شعری است بسیار خوب و محکم.
نمونه ی دیگر "شعار دادن" را در ترانه های اوایل انقلاب، در سال های 58 و 59، می بینیم. ترانه هایی که گاه از فرط شعار شبیه سرود های انقلابی هستند:

(مار در محراب / ایرج جنتی عطایی)
خوشا از بندِ تن رستن، پی ِ آزادی انسان!
نمی ترسم من از ایثار، که اینک سر! که اینک جان!

(بگو به ایران / ایرج جنتی عطایی)
با دژخیمان اگر شکنجه،
اگر بند است و شلاق و خنجر،
اگر مسلسل و انگشتر،
با ما تبار ِ فدایی!
با ما غرور ِ رهایی!

(سرزمین من / اردلان سرفراز)
ای زن تنها! مرد آواره! وطن دل توست! شده صدپاره!
پاشو کاری کن! فکر چاره باش! فکر ِ این دلِ پاره پاره باش!

(غزلگریه ی شمایان / شهیار قنبری)
بدا به حال شاه گدایان! بدا به حال امیران!
بدا به حال شمایان! همیشه تنهایان!

همیشگی ویران! همیشه بی ایران!
همیشه در نهایت مرگ و همیشه در پایان!


از دیگر نمونه های خوب و نوی ترانه ی "رو" در موسیقی امروز، می توان به ترانه های گروه کیوسک اشاره کرد که در بعضی از موارد بروز خلاقیت هایی عدم شاعرانه گی اثر را جبران می کند. ضمن اینکه ایجاد فضای طنز، به جذابیت این ترانه ها افزوده است و اگر عنصر طنز را در این ترانه ها در نظر نگیریم، به هیچ عنوان حتی یک بیتِ خوب هم در این ترانه ها نخواهیم یافت. باری، فکر می کنم که به این عقیده رسیده باشم:
رک و رو حرف زدن برای هنر (و یا محتاطانه تر فقط ادبیات) لزوماً نکته ای منفی نیست.

و اما می رسیم به شهیار. در مورد ترانه های "شک می کنم" و جنگل شش و هشت" قضاوت را به شما واگذار می کنم.  ( این یک ترفند وبلاگی است که در آن وبلاگ نویس کلی حرف می زند و آخر سر از دادن یک نظر صریح خودداری می کند و بدین ترتیب کلی بارش سبک می شود، این را گفتم که بدانید که می دانم! البته شاید بعدها راجع بهش حرف زدیم)
 اما ترانه ی "بوسه های پیاده رو" را یک عاشقانه ی سطحی می دانم. اشتباه نکنید! اشکال از زبان کودکانه و نوستالژیک شهیار نیست که شهیار در این ژانر، ترانه های بسیار خوبی دارد.    ( این را هم گفتم که دوستان مرا با بعضی از طرفداران روشندلِ ایرج جنتی عطایی اشتباه نگیرند که تا همین یکی دو سال پیش مرکز سیبلشان در حمله به شهیار قنبری، زبان کودکانه ی او بود).

 

بعدالتحریر: راضی نیستم از این گونه نوشتن ام! کوتاه، کم بار و با شتاب می نویسم. اما فعلاً کاری نمی شود کرد. زیاد روی گفته هایم حساب نکنید، خودم هم به بعضی هاشان اعتقاد ندارم! (این همان ترفند وبلاگی است که پیش تر نیز عرض کردم)

 

غیبتِ نور

به دلیل امتحانات و همچنین به دلیل عدم حضور اکثر دوستان به خاطر عدم اطلاعشان، همچنان برای پست پایین نظر بگذارید.


فقط یک بخش جدید در آخر هر پست داریم؛ سه پیشنهاد برای گوش کردن:

غیبت نور- شکیلا - شهیار قنبری - بابک افشار    بخوانید
آخرین کوکب- شکیلا - ایرج جنتی عطایی - بابک افشار   بخوانید
گریه در رگبار- شکیلا - شهیار قنبری - بابک افشار   بخوانید 

بدون سانسور

می خواستم یه سری توضیحات بنویسم که یادم افتاد بعضی از دوستان این کار را نمی پسندند، لذا بی خیال شدم.

 

ترانه، شبی میانِ خواب و بیداری متولد شد...

بدون ِ سانسور

ساده مث ِ ترانه ای، که نیمه شب تو خواب بگی!
ستاره ای کنار ِ بیست، تو دفتر ِ هفت سالگی!

حرارتِ آتیش تویِ سیزده بدر های قدیم!
یه قاصدک که با یه فوت، پَر می کشید تویِ نسیم!

بوسه ی تو جنس ِ غزل، شکل ِ ترانه گفتنه!
خطوط ِ دور لب ِ تو، مرزای دنیای منه!

چشاتُ ببند و با یه بوسه نزدیکم شو!
شعله ی آتیش شو! از سیاهی ِ شب کم شو!

بوسه ی پنهانی ِ ما، گم کردن ِ خستگیاس!
بوسه پُر از انرژیه، بوسه یه داد ِ بی صداس!

یه حس ِ دوس داشتنیه! رتبه ی خوب ِ کنکوره!
تو تنهایی دیدن ِ یه فیلم ِ بدونِ سانسوره!

بوسه ی تو جنس ِ غزل، شکل ِ ترانه گفتنه!
شـکار ِ پـروانه ی روح، فرار ِ آهوی تَــنـه!

چشـاتُ ببند و با یه بوسه نزدیکم شـو!
منُ تــازه کن بـا بوسه، دوبـاره، بـاز از نــو!

 

بهمن ِ هشتاد و شش

پی نوشت: این ترانه برای اخذ مجوز به هیچ جهنم دره ای ارسال نخواهد شد.

Yesterday

دیروز

دیروز،
تمامی ِ نگرانی هایم
                    چه دور به نظر می رسیدند...
و اکنون
         آن ها همه آمده اند که بمانند
آه! من "دیروز"را باور دارم.

همه چیز به ناگاه اتفاق افتاد
      نیمی از آنچه بودم نیز نیستم
      سایه ای بالای سرم باقی مانده است
آه! دیروز
           چه ناگاهان تغییر یافت.

و او هرگز نخواهد گفت
چرایی ِ رفتن اش را
                          و من هرگز نخواهم فهمید

چیزهایی گفتم که نباید
                        و حالا در آرزویِ دیروز مانده ام
      
دیروز
      عشق، بازی ای بود
                      که به آسانی صورت می گرفت
      و اکنون
               در جست و جوی پناه گاهی اَم
               که در آن بیاسایم
                  آه! من "دیروز" را باور دارم.
                         من "دیروز" را باور دارم...

 

تجربه ی برگردانِ یک آهنگ ِ محبوب، آن هم به صورتِ یک چیزی شبیهِ سپید تجربه ی جالبی بود. همین طوری به سرم زد که ببینم Yesterday به فارسی چه شکلی می شود! و در مدت کوتاهی به فارسی برگرداندمش. البته مترجم نیستم و انگلیسی م زیاد هم خوب نیست و این متن فارسی هم شاید به متن انگیلسی زیاد وفادار نباشد. متن انگلیسی ِ Yesterday به نظر من بی نهایت ساده، موجز، بلیغ و شگفت انگیز ماجرایش را تعریف می کند. Yesterday اولین آهنگ بیتلز بود که تنها توسط یکی از اعضای گروه اجرا شد. ملودی ِ آهنگ در خواب به پل مک کارتنی الهام شد و متن ترانه را نیز توسط مک کارتنی و با همکاری ِ جان لنون نوشته شد. سپس پل مک کارتنی آهنگ را به تنهایی و با همکاری ِ یک ارکستر چهارنفره از سازهای زهی اجرا کرد. Yesterday در آلبوم Help! در سال 1965 منتشر شد.
Yesterday تاکنون توسط بیش از سه هزار گروه و خواننده ی مختلف اجرای مجدد (کاور) شده و از این حیث نامش در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است. همچنین تخمین زده می شود که این آهنگ از سال 1965 تاکنون بیش از هفت میلیون بار در کنسرت های مختلف اجرا شده باشد. مدتِ آهنگ تنها دو سه ثانیه ای بیشتر از دو دقیقه است.

برای دیدن متن انگلیسی ِ ترانه به اینجا مراجعه کنید.
صفحه ی ویکیپدیایِ ترانه را از اینجا ببینید.
وبسایت ِ رسمی بیتلز اینجاست.
و در آخر وبسایت رسمی پل مک کارتنی را نیز در اینجا ببینید.

شب سپید - قسمت دوم - "شک می کنم"

اول از همه اینکه قرار نیست اینجا نقد عملی مصرع به مصرع راه بیندازیم. قرار است فقط کمی جدی تر به گوگوش و ترانه های اخیرش نگاه کنیم و احتمالاً با هم بحث کنیم.
"شک می کنم" بیشتر از همه ی آهنگ ها سروصدای مخاطبان را درآورد.مثلث همکار در ساخت آهنگ، تلاش مذبوحانه ای انجام دادند تا احتمالاً ترانه شان را به گوش طیف بیشتری از مخاطبان برسانند که تا حد بسیار زیادی چنین نشد. در واقع کاری در مایه های "هدف وسیله را توجیه می کند...". اما به نظر می رسد که این حربه برای گوگوش با سابقه ی ذهنی  مخاطب همراه نباشد. یک نکته ی همین طور بی ربط به بحث اینکه فکر می کنم این شکاف بیست ساله ای که بین آوازخوانی گوگوش اتفاق افتاد باعث شد که مخاطبان هیچ وقت نتوانند خود را از گوگوش واروژان و شماعی زاده جدا کنند و به گوگوش مهرداد آسمانی برسانند.
به سطح آمدن شهیار هم قضیه ی مفصلی است که بعد ها و در ترانه های بعدی بیشتر به آن می پردازیم؛ اما نکته ای که در همین جا لازم به ذکر می رسد این است که باید بین "سطحی بودن" و "به سطح آمدن" تفاوت قائل شد، همانطور که بین "شعاری بودن" و "شعار دادن" تفاوت قائل می شویم. گاهی لازم است که هنرمند به سطح بیاید و شعار بدهد.
نکته ی بعدی "رپ کردن" گوگوش است که واقعاً خودش دنیایی است.شاید خیلی ها بگویند که شخصیت گوگوش شایسته ی چنین حرکاتی نیست و ... به علاوه اینکه همه می دانیم که رپ در موسیقی جدی و متعهد دنیا جایگاهی ندارد. اما من می گویم که مگر گوگوش دهه ی پنجاه چه جور شخصیتی داشت؟ آیا مثلاً مثل داریوش بود؟! به هر حال او از ابتدا به زندگی سوپراستاری خودش عادت کرده است، هر چند که این سوپراستار تعداد بسیار زیادی از شاهکارهای موسیقی پاپ مارا به همت افرادی چون واروژان خوانده است. این حرف من ربطی به قدرت و تکنیک خوانندگی گوگوش ندارد، بلکه رفتار اجتماعی او مورد نظرم است: آیا رپ کردن خواننده ای که روزگاری برای جشن تولد رضا پهلوی "بیا شمعارو فوت کن، که صد سال زنده باشی" را می خاوند، برای شما عجیب است؟ گوگوش همچنان دوست دارد مانند یک سوپراستار رفتار کند، و اگر کمی گستاخ تر باشم می گویم: با تمامی ابتذال های ریز و درشت زندگی سوپراستارها...
نکته ی دو تا مانده به آخر اینکه این یادداشت در مدت زمان بسیار کوتاهی نوشته شد. با بحث های خود به آن کمک کنید.
نکته ی یکی مانده به آخر اینکه این یاداشت تقریباً اصلاً در مورد آهنگ "شک می کنم" نشد. برای اینکه از این ترانه بیشتر بخوانید، به اینجا مراجعه کنید.البته یاداشتی است به قلم یک هوادار پروپا قرص گوگوش...
و بالاخره نکته ی آخر اینکه این بیلبورد تبلیغاتی ِ "تیکهتیکه های پرتقاله، که سن ایچ می شه و می ریزه" رو که می بینم، یاد اون ترانه ی شاهکار(!!!) از مسعود کیمیایی می افتم: "تکه تکه های قلب منه، که بارون می شه و می باره". نه؟

دریچه

مشغله ها کمی زیاد بود، به همین خاطر ادامه ی مطلب "شب سپید" را به هفته های بعد موکول می کنیم.

چند ماه پیش، احسان یادداشتی تقریباً (یا تحقیقاً) امپرسیونیستی بر ترانه ی "دریچه" سروده ی اردلان سرفراز نوشته بود که قرار بود در وبلاگ سال صفر منتشر شود. من هم مثل همیشهُ مقداری انتقاد تند و تیز به آن نوشته منگنه کردم که البته و صد البته آنچه که در وبلاگ سال صفر  منتشر شد تنها همان یادداشت احسان بود.

پس الان بخوانید نسخه ی کامل آن یادداشت را با این توضیح که کتمان نمی کنم که الان و پس از چند ماه بعضی از نوشته ها و آرای خودم را رد می کنم:

دريچه

ترانه ی دریچه(1) هم مانند بسیاری دیگر از کارهای اردلان سرفراز، ترانه ای است که شاعر تماماً به خودش  می پردازد. همچون کارهایی مانند مرداب، آینه، مسخ، جاده، موج و ... باز هم در جستجوی گمشده ای است که در نبودش، جهان آرمانی اش از هم واپاشیده است. گمشده ای که برای شکست دادنِ تنهایی اش، در پی آن است، اما تو گویی که تنهایی ِمستولی شده بر او هیچ گاه پایان نخواهد گرفت و گواهِ این مطلب، تمام ِکارنامه ی هنری ِ سی و چند ساله ی اوست.
در این ترانه، همان طور که از نامش پیداست، ترانه سرا برای برون رفت از اوضاع کنونی، برای فرار از خانه ای که به ناچار در آن اسیر شده است،در دیوارهای سنگی و بی نور، در پی یک دریچه است.

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن،رفتن و پریدن

در جای جای ترانه، خواهیم دید که شاعر، با وصف دریچه ای که به دنبالش می گردد، شرایط کنونی خود را نیز به طور غیر مستقیم بیان می کند. اینجا از دریچه ای می گوید که سه خصوصیت داشته باشد.

1. امکان رفتن را به او بدهد. چرا که خانه را نمی پسندد و راهی هم برای خارج شدن از آن وجود ندارد.
2. امکان دیدن را به او بدهد. چرا که در خانه ای بی روزن و در نتیجه تاریک به سر می برد.خانه ای که در آن، هر چیزی در ابهام به سر می برد.
3. امکان پرواز را به او بدهد. چرا که خانه اش را  همچون یک قفس می داند که مجالی برای پرواز و کشف در آن نمی یابد.

«منظور من از خانه، همان دنیا و افکار و روابطی است که با آن ها زندگی می کنیم.»
در این بند، مصرع چهارم چیزی به گفته های قبلی شاعر نمی افزاید. و تنها یک تکرار است. به خصوص آنکه در خود این مصرع با وجود آنکه "پر زدن" آمده است، کمی بعد از آمدن کلمه "رفتن"(که خود در مصرع اول آمده بود) دوباره شاهد استفاده واژه ای هم معنا و از یک خانواده هستیم؛ یعنی "پریدن".
این ایرادی است که در بند دوم و سوم ترانه هم می بینیم. یعنی از " امکان پر زدن " و "امکان رفتن" یی که  با وجود دریچه حاصل می شود، حرف زدن. در صورتی که به جای این تکرار، بهتر بود که از دیگر خصوصیات این دریچه گفته می شد تا از این طریق، وضعیت کنونی و آرمانی اش را بهتر، کامل تر و دقیق تر  توصیف می کرد.

از ته دره های تردید
یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن
یک افق رو به روی خورشید

در این جاست که شاعر این خانه را کامل تر می شناساند؛ و این جاست که می فهمیم چرا در جست و جوی چنان روزنه ای است. از "تردید" سخن آورده شده است. سوال در ارتباط با  هستی و شک به روابطی که بین او و جهان برقرار شده یا شاید برقرار ساخته اند و شاعر در جستوی شناخت و  بازتعریف این  روابط است. این که تردید را همچون دره ای عمیق می بیند، بند اول را برای خواننده روشن تر می سازد. چرا که :

1. از دره های عمیق نمی توان خارج شد و راهی به بیرون پیدا کرد.
2. از تاریکی اعماق دره ها هم مشخص است که چرا شاعر به دنبال انواری می گردد که بتواند به کمک آن ها، ببیند.
3. در دره ی عمیق است که "پر زدن" معنایی پیدا نمی کند و بال ها توان فتح دره را نخواهند داشت. پس از این جهت هم بی شباهت به قفس نیست.

اما سرفراز در این ترانه همچون "مسخ" و "مرداب" و بسیاری دیگر، ناامیدانه فکر نمی کند و مایوسانه به پایان نمی رسد و راه نجات و شرط رهایی، را پذیرش تمام سختی ها و  یافتن آن دریچه می داند. دریچه ای که از اعماق، او را به ارتفاع خورشید خواهد رساند. دریچه ای که در هوای آن توان پریدن را خواهد یافت و او را در فضایی آکنده از نور غرق خواهد کرد.
در این بند، مصرع اول با دوم هم قافیه است و ذهن شنونده از لحاظ قافیه به آرایش ِ قافیه ها در "دوبیتی" هدایت می شود. این در حالی است که هنگامی که به مصرع ِ چهارم می رسیم "خورشید" به ردیف تبدیل می شود و قوافی ِ بند به صورت ِ "سو" و "روبه رو" در می آیند که تا حدی باعث ِ آشفتگی ِ ذهن مخاطب خاص می گردد، زیرا تصورات قبلی او از آرایش ِ قوافی به هم می خورد.

و اما ترجیع بند:

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

واضح است که شاعر جز این دریچه که می تواند او را  به آرمان های خود رهنمون بسازد، چیز دیگری نمی خواهد و فکرش هیچ گاه به سوی دیگری نخواهد رفت. چرا که تمام همتش را برای فایق آمدن به شک و رسیدن به خواسته خود به کار بسته است.
نسخه ی موجود در کتاب ِ سال صفر این بند را به صورت ِ " از هر عالم و هر کس" آورده است؛ در حالی که  در فضای ترانه عبارتی گنگ و بی معنا می شود. چرا که شاعر در فضای ترانه تنها روایت گر یک عالم است و یک دریچه. عالمی تاریک و محبوس که با وجود آن دریچه به جهانی نو و نورانی تبدیل می شود. در واقع "هر کس" با "همه کس" از لحاظ معنایی تفاوتی ایجاد نمی کند؛ اما "هر عالم" و "همه عالم" دو معنا دارند که معنای دومی به وضوح مناسب تر است. درواقع، این تغییر بر خلاف اکثر ِ تغییراتی که در اجرا نسبت به متن اصلی ایجاد می شوند، به ترانه کمک کرده است.
نکته ی دیگری که زمان ِ گفتنش را به دلایلی تا رسیدن ِترجیع بند به تاخیر انداختم، شباهت قسمت هایی از این ترانه، هم از لحاظ ِ آرایش کلامی و هم از لحاظ مفهوم درونی، (به خصوص دو بند ِ آغازین و همین ترجیع بند) با بخش های آغازین ِ شعر ِ معروف "پنجره" از فروغ فرخ زاد در دفتر ِ "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" است که با توجه به ارادت و علاقه ی خاصی که اردلان سرفراز به این بانوی شعر ِ کشورمان دارد، دور از ذهن نیست اگر بگوییم که نقطه ی آغاز این ترانه برای اردلان، شعر "پنجره" بوده است:

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و کمی بعدتر:
یک پنجره برای من کافیست


با ذکر این نکته به سراغ دو بند بعدی می رویم:
یک دریچه برای رفتن
در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من
تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز
یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من
من همه زخمه بر تن ساز

از این دو بند، استنباط می شود که دریچه نه هدف که "وسیله" و "واسطه" ای است برای رسیدن به هدف؛ هدفی که با رسیدن به آن، تمام آنچه که بوده و نبوده، برای شاعر پایان می پذیرد و روزگاری تازه را در کنار معشوق(همان هدف) آغاز می کند. اما این معشوق(در مصراع ِ "یک غزل از تو بر لب ِ من") که به ناگاه در ترانه ای که تا اینجا فقط درباره ی خود شاعر و وضعیت درونی ِ او حرف می زد، آمده است چه کسی می تواند باشد جزهمان معشوق همیشگی ِ شاعر که خود بارها به آن اشاره کرده است، آن ذات بی زوال عشق؛ آن عشق ازلی و ابدی! (2)

خسته از این همه شکایت
این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت
یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت
تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت
رو به آیینه و حقیقت

شاعر دوباره از چرایی ِ خواستن دریچه می گوید. از نابسامان بودن اکنون اش؛ اینکه دیگر نمی خواهد که تنها  شنونده ای باشد برای روایاتی که در مورد آن عشق و حقیقت گفته می شود. روایاتی که گاه در تضاد با یکدیگرند و انسان را به ورطه سردگمی می کشند. شاعر، خودش می خواهد به کشف ِعشق بپردازد. می خواهد به ریشه ای برسد که همه چیز و خودش، از اوست. پس تماماًً به فکر رفتن و ترک روابطِ نارس ِ امروزش است.
با تمام این توصیفات، در این دو بند، ترانه از زبان ِ بند های پیشین دور می شود و حرف های همیشگی ِ اردلان با همان قالب ِ آشنا در ترانه های دو دهه ی اخیرش به ترانه سرازیر می شوند.جمله ای کلیشه ای همچون "خسته از این همه شکایت" که در ترانه های اردلان سرفراز به کرات استفاده شده است، به ساده ترین شکل ممکن و خالی از هر گونه نوآوری بیان می شود و حتی به باور ِ من، "یک دریچه می خوام به هجرت" از لحاظ ِ بافت و ساختار ِ ترانه گی، بسیار سهل انگارانه نوشته شده است. "هجرت"، "زیارت" و "حضور ِحضرت" با فضای کلی ِ ملودی و اجرا به هیچ وجه سازگار نیستند و اصلاً به نظر منً اینکه این واژه ها در ترانه ی امروز چگونه قابل استفاده هستند را باید به بحثِ جامعی نشست. به نظر می رسد امروز و در جامعه ای که ما زندگی می کنیم استفاده از این دست واژه ها در ترانه باید با زیرساختی مناسب در بافت ِ ترانه صورت بگیرد و گرنه در ذهن ایرانی ِ امروز "مومن" به سختی معنی ِ کسی را می دهد که به "عشق"  مومن است و یا "زیارت" ذهن مخاطب را بیشتر به سمت ِ مشهد و کربلا سوق می دهد تا به معنای دیدار ِ ذات ِ عشق!!! استفاده ی اردلان ِ سرفراز در دو دهه ی اخیر از واژه های: "نماز"، "قبله"، "سجاده"، "مومن"، "زیارت"، "حضرت"، "هجرت"و و از این دست، به ندرت،  استفاده ای موجه و و در بستری مناسب بوده است.
به هرحال، دریچه در میانِ ترانه های یکی دو دهه ی اخیر اردلان سرفراز، ترانه ی نسبتاً خوبی به شمار می رود. این که چرا کار به اینجا رسیده که سطح ِ ترانه های خوب ِ اردلان تا این حد پایین آمده و بر سر او و ترانه هایِ بعد از پنجاه و هفت اش چه گذشته است که با افتی این چنین شدید در سال های پس از پنجاه و هفت رو به رو بوده است، خود مجال ِ مفصل ِ دیگری می طلبد. اما به طور ِ کلی می توان به دلایلی مثل ِ
"استفاده از واژه های انعطاف ناپذیر همان طور که در بالا اشاره شد"
"بهره گیری از زبان شعری ِ سخت و خشک و در بیشتر ِترانه ها رسمی (که اتفاقاً این زبان ِ خاص در غزل های اردلان که در کتاب ها ی «سال صفر» و «از ریشه تا همیشه» موجود است؛ کاملاً به دل نشستنی است.)"
"بهره نگرفتن از حرف های نو، فضاها، اندیشه ها و ترکیب های تازه به صورتی که بسیاری از ترانه ها تکرار اند و تکرار"
"سهل انگاری در تالیف به صورتی که به نظر می رسد برای ترانه وقت و زحمت کافی خرج نمی شود و مثلاً نکته ای چون آشفتگی ِ زبانی که به سادگی قابل رفع است، بیش از حد معمول در ترانه ها یافت می شود"
" دوری از ترانه های ِ روایی که اردلان سرفراز تبحر ِ خاصی در سرودن این گونه ترانه ها دارد و با توجه به زبان ِ ساده و به دور از ایماژ و بازی های کلامی ِ اردلان سرفراز، قالب ِ بسیار مناسبی برایِ ترانه هایِ اوست"
اشاره کرد.

این در حالیست که بسیاری از بهترین ترانه های اردلان ِ سرفراز همچون: "دوپنجره"، "برج"، "مسخ"، "ستاره ی دنباله دار"، "طلاق"، "پرسش"، "سال ِ دوهزار"، "غزل"، "باغ بارون زده"، "بنویس"، "به بچه هامون چی بگیم؟" و ... عموماً به دور از نکات و مطالبی هستند که در بالا اشاره شد، اما اصرار ِ بیش از حد اردلان بر آن گونه ترانه نوشتن؛ آن گونه که در بیشتر ترانه های دو دهه ی اخیر به چشم می خورد؛ باعث شده است تا ترانه های تمام ِ این سال ها، رمق ِ ترانه های پیش از پنجاه و هفت را نداشته باشند. در بررسی ِ این موضوع اما باید شرایط روحی روانی ِ اردلان سرفراز در سال های غربت نیز اشاره کرد، همانطور که خود او بار ها به شرایط ِ نابسامانش در غربت اشاره کرده است و حتی شرایطی را پشت سر گذاشته است که در آن لحظات هیچ علاقه ای به نوشتن ِ دوباره نداشته است و تنها با یاریِ همراهانی چون فرید زولاند، به دنیای ترانه و موسیقی امیدوار می شده است. رد پای این موضوع را حتی در میان ِ ترانه هایش نیز می توان جست و جو کرد:

وقتی گوش شنوا نیست، / شوق گفتن نمی مونه!
وقتی جاده رو به هیچه، / پای رفتن نمی مونه!

 گواه دیگر ِ این مدعا گوشه نشینی ها و بی سرو صدایی ها و تلخ تر از همه، کم کار شدن های این چند ساله است.
در هر حال، بررسی ِ بیشتر این موضوع، موضوعی است که در قالب و موضوع این نوشته نمی گنجد؛ اما جاده ی بررسی برای بازشناخت کارنامه ی کاری اردلان در سال های پس از پنجاه و هفت، کاملاً باز است. با متن ِ کامل ِ ترانه ی "دریچه"، این نوشته را به پایان می برم:
 
 
دریچه

یک دریچه برای رفتن / یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز / پر زدن،رفتن و پریدن

از ته دره های تردید / یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن / یک افق رو به روی خورشید

از همه عالم و همه کس /یک دریچه برای من بس

یک دریچه برای رفتن / در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من / تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز / یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من / من همه زخمه بر تن ساز

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

خسته از این همه شکایت / این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت / یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت / تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت / رو به آیینه و حقیقت

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

 

 

(1) با اجرای منصور در آلبوم ِ دریچه
(2) در بسیاری از پاورقی های ترانه های اردلان در کتاب های "سال صفر" و "از ریشه تا همیشه" از جمله: "بهانه"، "شکایت"، "منزل به منزل"، "منو ببخش" و ... می توانید رد ِ پای این عشق همیشگی را ببینید.

شب سپید - قسمت اول

در آغازین روزهای سال نو، آلبوم "شب سپید" کاری مشترک از گوگوش و مهرداد به بازار آمد و طبق روال این چند ساله، اعتراضی تقریباً همگانی را در برداشت.
احتمالاً آلبوم را شنیده اید و تا حدی از چند و چون آن باخبرید. به همین خاطر از توضیح تعداد آهنگ ها و اینکه کی، کدام آهنگ را خوانده و ... می گذریم و به سراغ فعلاً فرع مطلب می روم. اصلش بماند برای پست های بعد.
مخالفان و منتقدان عامه ی گوگوش در این سال ها، به چند دسته ی اصلی تقسیم می شوند:
- یک دسته با مهرداد آسمانی مشکل دارند. این گروه با تعصبی مثال زدنی، عقیده دارند که کارهای اخیر گوگوش، روح واروژان را شکنجه می دهد. (نقل به مضمون از سایت ایران ترانه). ایشان آهنگسازانی همچون فرید زولاند، آندرانیک و حتی گزینه های دست نیافتنی ای همچون اسفندیار منفرد زاده را مناسب تر می دانند و در نگاهی رویایی تر و با خیال تکرار آثار دهه ی پنجاه، حسن شماعی زاده را آهنگساز مناسب گوگوش می دانند.
این گروه فهیم ترین گروه منتقد گوگوش هستند.
- گروهی دیگر با ترانه ها مخالف هستند. این گروه عموماً شهیار قنبری را نمی شناسند و اطلاعی ندارند که ترانه سرای "هجرت" و "دو ماهی"، همان ترانه سرای "گریه کباب" و "گربه ی آبستن" است.
به هر حال آنچه که مهم است این است که حرف های این گروه به جز اطلاع از نظر عمومی جامعه اساساً از لحاظ هنری هیچ اهمیتی ندارد!
- گروه سوم، پیمان دشمنی خود با مهرداد آسمانی را در آسمان ها بسته اند: وبلاگ های زیادی دارند که در تمام آن ها فقط و فقط به فحاشی به مهرداد آسمانی مشغول هستند و از گوگوش محبوبشان می خواهند که حال مهرداد را بگیرد و انقدر به او رو ندهد و خلاصه دیگر با مهرداد کار نکند.
-گروه چهارم اساساً با گوگوش امروز و مهرداد و شهیار قنبری و اندی جی و غیره و غیره مخالف اند و فقط با حسن شماعی زاده و واروژان و پل و دوپنجره حال می کنند. این گروه در دهه ی پنجاه زندگی می کنند.


می دانید که انتقاد از گوگوش در این سال ها تبدیل به یک اپیدمی شده است و مهم نیست که شما از چه اهنگی دارید انتقاد می کنید، چون واضح و مبرهن است که گوگوش هر چی بخواند مزخرف است! حتی کسانی که از صبح تا شب رضایا و فلاکت و سسی مانکن و از این دست خزعبلات هم گوش می کنند لب به انتقاد می گشایند و نارضایتی خود را یا جملاتی کارشناسانه که "عجب آلبوم مزخرفی یه!" نشان می دهند.
قصد دفاع از آلبوم "شب سپید" را ندارم که بسیار هم آلبوم ضعیفی است، اما در انتقادات این چند ساله، کمتر حرفی منطقی شنیده ایم و انتقادات بیشتر شبیه فحاشی و یا مدح و ستایش آهنگ های دهه ی پنجاه و یا به خاطر همان اپیدمی بوده است که چون حالا همه بد می گویند بگذار ما هم بگوییم.
ما در این سلسله مطالب قصد داریم نگاهی منطقی تر و جدی تر به آلبوم شب سپید بیندازیم و در آن میانه ها احتمالاً گذری هم به همکارهای پیش تر مهرداد، گوگوش و شهیار قنبری بزنیم.
فعلاً...

ترانه ی چهارم

این همون ترانه ی چهارمه...

قصّه ی همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت...

قصه ی تکراری

ای گونه ی خیس از اشک! ای شعر ِشب ِ رفتن!
مهتاب ِپریده رنگ! ای خاطره ی روشن!

ای هجرتِ اشک آذین! ای قصه ی تکراری!
ای سایه ی دور از من! وعده گاهِ بیداری!

این منم! من ِبی خود! خود را به شب افکنده!
این شب که تلاطم را از نگاهِ من کَنده!

 من بی تو صدایم هیچ! من بی تو نگاهم هیچ!
من بی تو سکوتی گم، فریادم و آهم هیچ!

شب های پس از امشب، شب های من ِ بی تو!
شب هـای بدونِ شعر، در حسـرت ِ روزی نو!

خواب ِمن ِ بعد از "ما": کابوس ِ پُر از امشب!
یک شاعر ِترسیده، تصویر ِ من ِ بی لب!

من بی تو صدایم هیچ! من بی تو نگاهم هیچ!
من بی تو سکوتی گم، فریادم و آهم هیچ!

ای گونه ی خیس از عشق! ای شعر ِ شب ِمردن!
آسمان ِبی مهتاب! دنیای ِ من ِ بی زن...

امشب شب ِ پایانِ خنده های روشن بود!
آغـاز ِ غـم انگیـز ِ پـرپـر شدنِ من بود!

                                   من بی تو...

 

آبان و آذر ِ هشتاد و شش

وزن عروضی در ترانه

خيلي از مواقع كه براي نظر دادن به وبلاگ دوستان مراجعه مي كنم، با نظراتي مواجه مي شوم كه نويسندگان آن ها به ابيات يا بند هايي ايراد وزني وارد كرده اند؛ در حالي كه اين ابيات و بندها در چهارچوب ترانه به هيچ وجه مشكل وزني ندارند.  البته، اين مشكل فكر مي كنم بيشتر از سوي دوستاني مطرح مي شود كه بيشتر با شعر و انواع آن سر و كار دارند و با دنياي ترانه به حد كافي آشنايي ندارند. و گرنه دوستان ترانه سرا، با اين مباحث آشنايي كامل دارند و شايد اين جور مطالب چندان به كار آن ها نيايد...
مشكل از زماني آغاز مي شود كه با ترانه اي به زبان عاميانه مواجه مي شويم. وگر نه بسيار هستند ترانه هايي كه به زبان معيار نوشته شده اند و تمام قواعد عروضي را نيز رعايت كرده اند. از "مار در محراب" گرفته تا "سلام آخر". انعطاف پذيري زبان عاميانه اما، به ترانه سرا اين اجازه را مي دهد كه در بسياري از موارد يك هجاي بلند را به جاي يك هجاي كوتاه بنشاند و جوري قواعد عروضي پس و پيش شوند كه اگر خواننده ي متن ترانه (كه اين سال ها به لطف وجود وبلاگ ها و عدم اجراي ترانه ها) بسيار بسيار افزايش يافته است) خود را به طور صحيح با متن آن مواجه نكند، ممكن است اشكالات وزني بسياري مشاهده كند.
با ذكر يك مثال پركاربرد بحث را ادامه مي دهم: از ديدگاه ترانه، "مستفعلن"، "مفتعلن" و "مفاعلن" هيچ فرقي با هم ندارند (*1) و هركدام مي توانند به آساني در جاي يكديگر بنشينند. مثال هاي زير را ببينيد؛ با توجه به اين نكته كه تقطيع عروضي اين مثال ها با توجه به نوع تلفظ كلمات در زبان گفتار روزمره انجام شده است:

(تنديس / ايرج جنتي عطايي)

بانوي موسيقي و گل! شاپري رنگين كمون!
مستفعلن مستفعلن ،  مفتعلن مستفعلن

به قامت خيال من، ململ مهتاب بپوشون!
مفاعلن مفاعلن، مفتعلن مفتعلن

- در همين مثال هجاي "پو" در واژه ي "بپوشون"، با توجه به تلفظ سريع آن در زبان عاميانه، يك هجاي كوتاه فرض شده است. مثال ديگري در همين وزن:

(چشماي تو يعني وطن / يغما گلرويي)

هم خاك من! هم خاطره! چشماي تو يعني وطن!
مستفعلن مستفعلن، مستفعلن مستفعلن

از عطر تو شروع مي شن، مرزاي سرزمين من!
مستفعلن مفاعلن، مستفعلن مفاعلن

- نكته ي جالب در مثال بالا اين است كه در ترانه ي يغما، من "شروع مي شن" را با توجه به هجاي كوتاه گرفتن "مي" در "مي شن"، "مفاعلن" فرض كردم؛ اما مي توان همين عبارت را در ترانه اي ديگر و در قالب "مفاعيلن" به كار برد:

(ترانه ي فرضي / ترانه سراي متعهد و صاحب سبك فرضي)

شروع مي شن شب و اندوه و بارون
مفاعيلن مفاعيلن فعولن

توي شب مرگي ِ تلخ ِ زمستون!!!
مفاعيلن مفاعيلن فعولن

مي بينيد كه در همين شاهكار!!! ِفرضي هم و در مصرع دوم، تخطي از اوزان عروضي (خارج از اختيارات شاعري) ديده مي شود.

طبق آنچه كه به طور مختصر گفته شد، در «ترانه به زبان عاميانه» ترانه سرا، دست خود را در تبديل هجاهاي كوتاه و بلند، حالا چه در حوزه ي تلفظ هاي زبان عاميانه و چه خارج از آن، بسيار باز مي بيند و من از ابتداي راه ترانه ي نوين تا به امروز، كمتر ترانه اي را سراغ دارم (و يا اصلاً سراغ ندارم) كه به زبان عاميانه سروده شده باشد و به طور كامل از اوزان عروضي شعر كلاسيك پيروي كند. حتي اين خارج شدن از وزن، در مواقع بسياري به اين نتيجه منجر مي شود كه تنها سايه اي از وزن اصلي باقي مي ماند و تنها شايد از روي آهنگ و ضرب ترانه مي توان به وزن آن پي برد. و اگر به طور كلاسيك شروع به تقطيع آن نماييد به جنگل بي نظمي از هجاهاي كوتاه و بلند (*2) خواهيد رسيد. همين حالا "پل" از ايرج جنتي عطايي و يا "برهنگي" شهيار قنبري را به ياد بياوريد و ببينيد كه اولي چقدر شبيه "مفاعيلن مفاعيلن فعولن" است و يا دومي تا چه اندازه به "مفتعلن مفتعلن" وفادار مانده است.

باقي بقاي عشق...


(*۱) در عروض، "مفتعلن" و "مفاعلن" تفاوتی با هم ندارند.

(*۲) در ترانه به زبان عامیانه، هجای کشیده تقریباً دیده نمی شود...

Restart

خب خودمم خسته شدم از این قالب عوض کردن ها و از این به روز نشدن ها...
ولی این دفعه دیگه جدی یه! (دعا کنید جدی بمونه!) اینجا، با این شکل و شمایل جدید، هرچهارشنبه به روز خواهد شد.این کار چند تا حسن خواهد داشت:

< اولین و مهمترینش اینه که دیگه مجبور نیستم خبر به روز شدنم رو اعلام کنم (کلی وقت اضافه به نفع من!)
< دومیش اینه که مجبور می شم بنویسم! هرچند کوتاه و هرچند کم زحمت...
< این دلیل دوم خودش مزیت های دیگه ای هم به همراه داره:
- اینکه نمی ترسم از اینکه مطلب طولانی بشه و به خاطر اینکه طولانیه اصلاً سراغ نوشتنش نَرَم! (می دونین... الان کلی مطلب آماده و مرتب و پاراگراف بندی شده!!! توذهنم ذهنم دارم که متاسفانه حال ندارم رو کاغذ یا رو MicrosaftWord بیارمشون!!)
-اینکه مطلب خیلی طولانی نیست و احتمالاً هرخواننده ی گذری هم شروع می کنه از اول تا آخرشو خوندن...
< همین دیگه! آهان! راستی شعرانه هم غیر فعال می شه؛ ترانه هارو همین جا می ذارم!

من همچنان امتحان دارم!!!
تا چهارشنبه ی بعد...

معجزه ی خاموش

   

آهنگ: بابک سعیدی

کلام: ایرج جنتی عطایی

صدا: داریوش

 

ای معجزه ی خاموش! یه حادثه روشن شو!

یه لحظه، فقط یه آه، هم جنس ِ شکفتن شو!

از روزنِ ایـن کــُنـج ِ خـاکـسـتریِ پـرپـر،

مشغولِ تماشای ویرون شدنِ من شو!

 

برگرد! به برگشتن، از فاصله دورم کن!

یه خاطره با من باش! یه گریه مرورم کن!

 

از گـُرگـُر ِ بی رحم ِ این تجربه ی "من سوز"،

پرواز ِ رهایی باش به ضیافتِ دیروز!

 

به کوچه که پیوستی، شهر از تو لبالب شد!

لحظه آخر ِ لحظه، شب عاقبتِ شب شد!

 

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود!

راهی شدنت حرفِ نقطه چین ِ پایان بود!

 

ای معجزه ی خاموش! یه حادثه روشن شو!

یه لحظه، فقط یه آه، هم جنس ِ شکفتن شو!

از روزنِ ایـن کــُنـج ِ خـاکـسـتریِ پـرپـر،

مشغولِ تماشای ویرون شدنِ من شو!

 

با اینا بهارُ باور می کنم...

 

باز کن پنجره ها را که نسیم،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است!

"فریدون مشیری"

 

 

 

 

"ترانه ی نوین" امسال سی و هشت ساله می شود. پاییز پنجاه بود که صفحه های چهل و پنج دور، لوگوی "دو ماهی" را روی خود حک شده دیدند. با سی و هشت ترانه و آهنگ، این تاریخ ِ تقریباً چهار دهه ای را مرور می کنیم. توضیح این که در این مطلب، قصد نداشته ایم بهترین ها را انتخاب کنیم که این امر، کاری ست تقریباً غیر ممکن! بلکه تنها تلاش کردیم تا مروری داشته باشیم از سال "چهل و نه" تا سال "هشتاد و شش" و بر آن بودیم که در این انتخاب ها تنوع را نیز در نظر داشته باشیم؛ هر چند این تنوع در انتخاب ترانه سراها کم تر حاصل شد تا در انتخاب خواننده ها، و همچنین انتخاب نکردنِ آثار ِ کم مایه تر را نیز مد نظر قرار دادیم، با وجود اینکه این آثار بعضاً در حافظه ی عمومی ِ جامعه حضور پُررنگی داشتند ... خلاصه اینکه وقتی این مطلب را می خوانید، دنبال آهنگ های محبوب ِ خود نگردید تا اگر آن را نیافتید، بر نویسنده خرده نگیرید. لیستی که می بینید، حتی لیست محبوب ترین های خود ِ من هم نیست!

به هر حال مرور ِ خاطرات، همیشه لذت بخش است و نگاهی به سی و هشت ترانه ی خاطره ساز از این سی و هشت سال، در این روزهای آغاز سال، خالی از لطف و لذت نیست؛ هر چند در جاهایی کنترل خودم را از دست دادم و بیش از حد شخصی و نوستالژیک نوشتم...

 

 

 

  1. مرد ِ تنها

"" این ترانه را بر موسیقی ِ آفتابی اسفندیار نوشتم. فرصت نبود و ترانه ی مرد تنها، می بایست برای فیلم رضا موتوری آماده می شد. شبی تا سحرگاه، در بالاخانه ی شرکت سینمایی پیام حبس شدیم تا ترانه ی متن فیلم به دنیا بیاید.

روز پس از موعود، مسعود کیمیایی و علی عباسی، ترانه را شنیدند و پسندیدند. این نخستین ترانه ی بی قافیه است. ترانه ای از جنس شعر معاصر، ترانه ی مرد تنها.

این صدای بی صدا به سبب تازگی اش، برای من بسیار عزیز است. ""

شهیار قنبری، دریا در من، پانویس ِ ترانه ی "مرد تنها"

 

 

  1. جاده

"جاده" چند سالی جلوتر از زمان خودش به نظر می رسد! به این نکته دقت کنید که از قصه ی دوماهی ِ زمستان چهل و نه تا جاده ی زمستان پنجاه و یک فقط دو سال فاصله است. اجرای گوگوش در لحظات پایانی ِ "جاده"، یکی از شنیدنی ترین لحظات ترانه ی نوین را رقم زده است.

 

 

  1. دو پنجره

"دو پنجره" یکی از بهترین های اردلان سرفراز است؛ هنگامی که شماعی زاده، سر ِ صفِ آهنگسازان ایستاده بود. در آن زمان که هنوز واروژان آتش بازی خود را شروع نکرده و فرید زولاند هم، وارد صحنه نشده و بابک بیات هم همکاری های جدی تر و مهم ترش با ایرج را انجام نداده بود. تنظیم همیشه آفتابی ِ"واروژان"، تضمین کننده ی تولد ِ یک شاهکار تمام عیار است.

 

 

  1. سفر

شنیدن صدای "شماعی زاده" هنگامی که مانند یک خواننده ی اپرا فریاد می زند، فرصتی است که کمتر دست می دهد!!! ملودی ِ شماعی زاده بسیار خوب به نظر می رسد و ترانه ی اردلان سرفراز هم حال و روز خوبی دارد! شاید آهنگی است که کمتر از آنچه حقش است شنیده شده و درباره اش صحبت شده...

تاثیر خواننده و سابقه ی کاری او بر ماندگاری ِ اثر، در این مواقع بیش تر مشخص می شود...

 

 

  1. دریایی

"دریایی" کامل ترین کار  ِمثلثِ طلایی «جنتی عطایی - واروژان -  گوگوش» به نظر می رسد؛ هر چند به شخصه، "پل" برایِ من دوست داشتنی تر است...

ترانه به گمانم، به همراهِ "شب ِ شیشه ای" و "وقتشه!" در لابلایِ فیلم ِ "ممل آمریکایی" جای می گیرد. تصور کنید واروژان برای فیلمی آهنگ می سازد و ترانه های آن فیلم ( که در واقع تنها، قسمتی از موسیقی فیلم هستند)، سه ترانه ی نامبرده هستند!!!

 

 

  1. نماز

" من نمازم تورو هر روز دیدنه..."

سه اجرا از "فریدون فروغی"، "رامش" و "داریوش" از این آهنگ موجود است که اجرای داریوش کمتر شنیده شده است و ظاهراً در یک جمع خصوصی خوانده شده است؛ با این تفاصیل باز هم به نظر من اجرای فریدون شنیدنی تر است. خود فریدون هم دو اجرایِ "نیاز" و "نماز" از این ترانه دارد و جالب این که هیچ کدام از این چهار اجرای مذکور، کاملاً آن چیزی نیست که در کتاب "دریا در من" (یا همان نسخه ی "حوض در من"!!!) آمده است و هرکدام تکه ای از ترانه ی اصلی کم دارد.

 

 

  1. چشم من

ترانه ای که برای موضوعی کاملاً خاص سروده شده است، اما توانایی خود را در ایجاد هم ذات پنداری در شرایط مختلف و برای آدم های مختلف، در این سی و چند ساله به خوبی نشان داده است. شماعی زاده یکی از اوج هایش را تجربه می کند و این، آهنگی است که همیشه برای کسانی که به طور جدی با داریوش و ترانه ی نوین سروکاری نداشته اند، آهنگ ِ محبوبی بوده است...

 

 

  1. همیشه غایب

اجرایِ این ترانه داستان جالبی دارد که با توجه به توضیح ِ آن توسطِ شهیار قنبری در کتابش، در اینجا لازم به ذکر به نظر نمی رسد. به هر حال، یک نسخه با اجرای داریوش هم وجود دارد که دکلمه ی پایانی ِ "شاید این همیشه غایب تو باشی! / تو اگه اومدنی نیستی، بگو! / اگه ما رو خواستنی نیستی، بگو!" در این اجرا شنیده می شود. بر خلاف نماز، در این ترانه من به شخصه اجرای داریوش را به اجرای فریدون ترجیح می دهم.

 

 

  1. یاور همیشه مومن

این اسمی ست که تقریباً در همه ی نظرسنجی ها از هوادارانِ داریوش، بر صدر می نشیند.

(ایرج جنتی عطایی، فرید زولاند، واروژان، داریوش)

از این چهار اسم چه انتظاری می رود خصوصاً وقتی هر چهارتایشان نوکِ قله ی اوج باشند؟ بی سبب نیست که "بابک بیات" همیشه از ایرج گلایه داشت که چرا این ترانه را به او نسپرده است، انگار "یاور همیشه مومن" جادویی ابدی را در خود حمل می کند...

برایِ من (و احتمالاً بسیاری دیگر)، این آهنگ، دوست داشتنی ترین جایِ موسیقی پاپ ِ نوین ایران است...

 

 

  1. هجرت

ارکستر سمفونیک تهران با همراهی ِ گروه کر تالار رودکی... یکی از بهترین آثار ِ ناصر چشم آذر متولد می شود. اجرای گوگوش، به باور من بی نظیر است و "هجرت" آهنگی ست که برای شنونده ی آن دیر تمام می شود؛ به بیان دیگر، قابلیت بارها و بارها شنیده شدن را داراست.

 

 

  1. کودکانه

"کودکانه هنوز هم جانانه است!"

"کودکانه" اولین آهنگ فرهاد بود که شنیدم؛ سال های کودکی... و کودکانه هنوز هم جانانه است! به یمن ِ مرگِ فرهاد، "کودکانه" را در این سال ها بیشتر می شنویم؛ کودکانه ای که بوی توپ می دهد، بوی گل ِ محمدی می دهد، بوی یاس ِ جانماز ترمه ی مادربزرگ می دهد، بوی فرهاد می دهد و اگر اجازه دهند بویِ شهیار و منفرد زاده می دهد...

 

 

  1. آشپزخونه

"آشپزخونه" شاید بهترین ترانه در حیطه ی موضوعش باشد. "گستاخی"، "منو بشناس"، "آی مَردم! مُردم!"، "دیوار یار" و شاید حتی نمونه های مشکوکی همچون "آقاجون" در حیطه ی مزبور قرار می گیرند: تصویری از زندگی روزمره ی یکنواخت و توأم با رنج زن ِ ایرانی... جالب است که تمامی ِ این ترانه ها به جز "دیوار یار" روایت را از زبان شخصیت زن ِ قصه روایت می کنند و در این میان "آشپزخونه" بی طرف تر و متعادل تر سخن می گوید، عاشقانه است، نگاه دقیق تری دارد و حرف خود را می زند؛ هر چند نه خیلی تند و بی پروایانه...

 

 

  1. بدرقه

" حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره..."

تنظیم ِ "آندرانیک" دست نیافتنی می نماید و ترانه ی "منصور تهرانی" هم اگر چه شاهکار نیست؛ اما دوست داشتنی ست. آهنگ های "سیاوش قمیشی" حتی از همان دهه ی پنجاه هم، نام ِ سازنده ی خود را فریاد می زنند!!!

 

 

  1. صدای بارون

"صدای بارون" آهنگی بود که شایعات بسیاری را برای خواننده ی آن به همراه داشت؛ ستّاری که آن روزها در کنار داریوش در محبوبیت بی رقیب بود. اما به هر حال، "صدای بارون" امروز هم شنیدنی ست و تازه... خوراک لحظه هایِ بارونی ِ گریه! ترانه ی "اردلان سرفراز" مثل ِ همیشه سرشار و سرریز ِ احساس است.

 

 

  1. شقایق

احتمالاً معروف ترین آهنگِ داریوش است و هر کسی که حتی یک آهنگ هم از داریوش نشنیده باشد، "شقایق" را به احتمال قریب به یقین می شناسد. به راستی راز محبوبیت "شقایق" در چیست؟ فرید زولاند بهتر از این را بارها تجربه کرده و ترانه ی اردلان حتی اگر معروف باشد، از بهترین ترانه های او نیست! "شقایق" امسال سی و دو ساله می شود؛ اما همچنان یک پای ثابت ِ تمامی کنسرت های داریوش است...

 

 

  1. سقف

"سقف" به باور من، از بهترین و کامل ترین ترانه های جنتی عطایی و حتی ترانه ی نوین است. انتخاب سوژه و نوع پرداخت آن در طول روایت اثر، نگاهِ تازه به مقوله ی تکراری ِ عشق، پایان بندی کاملاً مناسب و تاثیرگذار، همه و همه، به بهترین شکل ِ ممکن در "سقف" نمود پیدا می کنند.

"جنتی عطایی، منفرد زاده، فرهاد"؛ مثلثی که کاش همکاری شان محدود به "سقف" نبود...

 

 

  1. شب زده

"شب زده" یقیناً یکی از پنج اثر برتر ابی در سال های پیش از انقلاب است. ترانه ی زویا در بسیاری از لحظات شبیه ِ کارهایِ سرفراز است، اما با این وجود لحظه ای کم نمی آورد و تا پایان شنیدنی و تاثیر گذار است.

سفری که علاج ِ دردِ "شب زده ها" نبود، چند سال ِ بعد برایِ عده ی کثیری از هنرمندان رخ داد...

 

 

  1. گهواره

گهواره برای ِ من از بهترین های ترانه ی نوین است. ترانه ی ساده، اما پر از حرف زویا، اجرای سراسر احساس ِ گوگوش همراه با آهنگ ِ همیشه خوب ِ واروژانِ بزرگ، از این آهنگ آهنگ خاصی برای من ساخته است.

 

 

  1. خاتون

"خاتون" از بهترین های بابک بیات برای ابی است. ملودیِ "خاتون" ملودی ای بود که بابک بیات برای ترانه ی "هم غصّه" ی ایرج ساخته بود، اما از قرار ِ معلوم این ترانه در آن زمان، به دلیل سانسور، مجالی برای پخش و اجرا پیدا نکرد و ایرج جنتی عطایی "خاتون" را در نیم ساعت نوشت!! (اگر دقت کنید می بینید که "هم غصه" و "خاتون" هردو بر وزن رباعی(مفاعیلن مفاعیلن فعولن) نوشته شده اند.) سر انجام، "هم غصه"، سال ها بعد و در آلبوم "گل بیتا" به گوش ِ علاقه مندان رسید.

 

 

  1. یک نفس عطر تو بس!

شاهکاری است که کمتر شنیده شده است. واروژان بزرگ مثل ِ همیشه کار خودش را به بهترین نحو انجام می دهد و ترانه ی شهیار قنبری در بسیاری از لحظات شبیه ِ کارهای پس از پنجاه و هفت اوست. "لیلا فروهر" کم تر این لحظات را تجربه کرده است...

 

 

  1. یار دبستانی

چند سالی است که "یار دبستانی" یک پای ثابت ِ همه ی اعتراض ها و تجمع های سیاسی-اجتماعی شده است. قابلیت موسیقیایی که به این ترانه اجازه می دهد تا به راحتی روی لب زمزمه شود و همچنین متن ترانه که به نوعی اعتراض به وضع موجود را به همراه دارد، موارد استفاده از این ترانه را، آن هم در این سال ها، افزایش داده است!!!

یک سوال: کسی هست که اجرای "جمشید جم" یا "منصور تهرانی" را به به اجرایِ "فریدون فروغی" ترجیح بدهد؟

پانویس: از هفته ی پیش شاهد ِ پخش ِ ورژن ِ جدیدی از ترانه ی "یار دبستانی" از رسانه ی ملی!!! بودیم که در ترانه ی مذکور ابیات و بند های شاهکاری هم چون: "هر جایِ دنیا که باشیم، خامنه ای رهبر ِ ماست!" و "رأی من و تو می تونه، دشمنو رسوا کنه باز" و از این دست... به چشم می خورد. بنده به نوبه ی خودم این مصیبت بزرگ را به همه ی کارورزان و دوست دارانِ ترانه، تسلیت عرض می کنم.

 

 

  1. مرا به خانه ام ببر

ترانه ها بوی غربت می گیرند، یارانِ دبستانی از خانه رخت می بندند... "نازنین" و "مرا به خانه ام ببر" از اولین ترانه ها با رنگ و بوی غربت هستند که هر دو در سال 63(؟؟) اجرا شده اند؛ تلخی ِ غربت و غم ِ دوری از خانه ای که اگر چه خانه نیست، اما هنوز منزلگاه ِ عاشقانی است که در خانه، بر پیمان خویش، عاشق مانده اند؛ در سرتاسر ِ این ترانه ها موج می زند و هجرت، خوابی است که همچنان و همچنان بی تعبیر مانده است...

 

 

  1. گریز

باز هم غربت؛ غربتی که به نظر می رسد اردلان سرفراز را بیش از دیگران آزرده است. شاید یکی از بهترین همکاری های اردلان و زولاند باشد که اگر اردلانِ سرفراز در قسمت های پایانی ِ ترانه اندکی از موضوع و لحن ِ خود منحرف نمی شد، با اثر ِ بهتری رو به رو بودیم.

"گریز"، آهنگِ کودکی ِ من است... روزهای خوش کودکی... روزهایی که "نون و پنیر و سبزی" را با ترس و لرز گوش می کردند! من بودم و نوارهایِ محصولِ لس انجلسی و "گریز"ی که به سختی می دانستم نام خواننده ی آن ابی است. صبح ها را با نوار های لس آنجلسی سپری می کردم! صبح هایی که پدر سر کار بود و مادر هنوز خواب بود و منی که هنوز به روزهای مدرسه نرسیده بودم...

گریز،

شب ِ "شکیلا" (چه شد شاعر که در باغم، گلی دیگر نمی روید؟)،

آهنگی از شاهرخ که نام آن آهنگ را هنوز هم نمی دانم!،

آی دختر صحرا، نیلوفر!،

یه قاصد خبرم داد! که آفتاب لب ِ بومه...،

زبانم را نمی فهمی! تو خطم را نمی خوانی...،

Wind Of Change!!!...

و تمام لحظاتِ باشکوه ِ راس راسکی...

 

راستی این اتفاق ِ بدی نبود که لس آنجلس نشینان سلیقه ی ما را تعیین کردند؟

 

 

  1. با من باش!

مُعین، خواننده ی شماره ی یکِ نیمه ی دوم دهه ی شصت و تا حدِّ زیادی نیمه ی اول دهه ی هفتاد بود. چه از نظرگاهِ آثار به اصطلاح "لس آنجلسی" اش که نقل مجالس بود و چه از لحاظ آثار ِ ترانه ی نوینی... لیکن "شماره ی یک" بودنِ معین در این سال ها خیلی دور از دسترس به نظر می رسد. (اصولاً در این سال ها به طور کلی شماره ی یک نداریم!!!) دو همکاری با بابک بیات در آلبوم ِ آخر (که یکی اش را ترانه و تنظیم بر باد داد!) ذهن ِ مرا به این سمت سوق می دهد که هیچ کس مثل ِ  "فرید زولاند" بر خصوصیات حنجره ی معین مسلط نیست؛ هر چند این نکته را نباید فراموش کرد که "بابک بیات" آهنگ ها را لزوماً برای معین نساخته بود...

 

 

  1. نامه

سومین ترانه ی غربت زده!!! ی این لیست که اتفاقاً یکی از بهترین ترانه های ِ با مضمون غربت است. لحن ِ خاص و صمیمانه ی زویا که شاید به کارهای دیگرش شباهت نداشته باشد، اما تلخی ِ همراه با صمیمیت این ترانه ی در قالب نامه، آن را به یکی از دوست داشتنی ترین آهنگ های سیاوش قمیشی تبدیل کرده است.

 

 

  1. عطر تو

حضور ِ "عطر تو" در این لیست را بگذارید به حساب ِ علاقه ی بیش از حد من به این آهنگ که آن هم بیشتر به خاطر آهنگ ِ بی بدیل فرید و اجرای شنیدنی ِ ابی است تا ترانه ی شهیار... سال گذشته، شهیار قنبری به خاطر اجرای اشتباهِ مصرع ِ  "تو ای باغ ِ پر از برگ و پر از خواب ِ ستاره!" یکی از همان بلبشو های همیشگی اش را به راه انداخت...

 

 

  1. شب

این آهنگ هم شاید به خاطر همان خاطرات کودکی که اشاره کردم، در این لیست آمده است. بیش از هر چیز، اجرای ِ طوفانی ِ شکیلا از همان آغاز آهنگ در ذهنم مانده بود. همین چند روز ِ پیش، آلبوم های شکیلا را از دوستی گرفتم و لذت ِ چشیدن ِ "شب" را پس از گذشت سیزده سال، دوباره مزمزه کردم...

 

 

  1. انتظار

"از سَر ِ بچگی تا تهِ پیری، انتظار!

از اوج ِ موج بازی، تا سرازیری، انتظار!"

منصور می رفت که به پرچمدار ِ ترانه ی نوین در بین خوانندگان جوان تبدیل شود. کم کم داشت به جاهای خوبی می رسید و محبوبیت هم داشت، که "فقط به خاطر ِ تو" را به بازار داد. با این آلبوم از ترانه ی متعهد فاصله گرفت اما به قله های شهرت رسید و تبدیل به محبوب ترین خواننده ی روز شد. محبوبیتی که به روز به روز کم رنگ تر می شود و این خصلت ِ این گونه محبوب شدن است.

منصور ِ امروز، به چیزی شبیه ِ یک فرزند ناخلف برای ترانه ی نوین تبدیل شده است...

 

 

  1. ستاره

یغما گلرویی دو همکاری با با شادمهر عقیلی داشته است که هردو در آلبوم "آدم و حوا" آمده است. به نظر من، این دو همکاری ( "ستاره" و "بامن باش!" ) هر دو از بهترین آثار شادمهر عقیلی؛ این استعداد به هرز رفته!؛ هستند. "آدم و حوا" آلبوم بسیار خوبی بود که با سنگ اندازی های ارشاد، "شادمهر" را به لس آنجلس کشاند و در آن جا هم آلبوم، زیر سایه ی آلبوم "خیالی نیست!"، به خوبی دیده نشد...

 

 

  1. اقیانوس ِ خالی

"هلن" شاید دومین فرزند ناخلف ترانه ی نوین باشد که البته به اندازه ی منصور به ورطه ی ابتذالِ لس آنجلسی کشیده نشد؛ البته من از کارهای جدید او تا حد زیادی بی اطلاعم، تصور می کنم هنوز هم با آندرانیک همکاری داشته باشد...

آهنگسازان و ترانه سرایان ِ قدیمی، انصافاً برای او سنگ تمام گذاشتند و « اقیانوس خالی، جاده ی سبز، کولی، مهر بوسه و ...» آثار خوبی هستند که تکرار چنین آثاری در این سال های کم فروغ، می توانست به ترانه ی نوین کمک کند...

 

 

  1. من و تو، درخت و بارون...

"ناز ِ انگشتایِ بارونِ تو باغم می کنه..."

"خشایار اعتمادی" گلوله ی شروع دوباره ی موسیقی ِ پاپ را پس از بیست سال  شلیک کرد؛ با آلبومی که آهنگسازش بابک بیات بود و در آن ترانه هایی از ایرج جنتی عطایی و احمد شاملو هم دیده می شد؛ و به رسم ِ آن سال ها آهنگ هایی در وصفِ امام علی (ع)، وطن و مادر که به عنوان تضمین مجوز گرفتن آلبوم در بیشتر ِ آلبوم ها حضور داشتند...

بعد از گذشت ِ ده سال برگردید و به آن سال ها نگاه کنید، انصافاً آثار خوبی تولید می شدند؛ خواننده های تازه نفس و هنوز در دام ِ پول و دلالی و کنسرت و ... گیر نیفتاده، مردم ِ تشنه ی شنیدن و فروش های میلیونی و نسل اول ترانه سرایانی که ترانه نوشتن می آموختند...

 

 

  1. دلم گرفت!

خیلی ها هنوز هم می گویند آلبوم "دو نیمه ی رویا"، بهترین آلبوم ِ پاپ ِ تولید شده در ایران، پس از سال هفتاد و شش است. "دلم گرفت" بیش از سایر آهنگ های آلبوم در ذهن ها مانده است، در حالی که مشخص است اهورا ایمان هنوز به فرم مناسب و خاص خودش دست نیافته بوده است و به طور کلی، ترانه های آلبوم در سطح ِ آهنگ های مرحوم بابک بیات نبودند...

 

 

  1. پرسه

همکاری های ِ یغما گلرویی و سیاوش قمیشی، فصل تازه ای را برای هر دو هنرمند به وجود آورد. "نقاب" شاید نقطه ی اوجی در کارنامه ی سیاوش قمیشی بود و هم چنین، این همکاری ها فرصتی شد برای یغما گلرویی که ابراز وجود کند و خود را در صحنه ی ترانه ی نوین به همگان اثبات کند. همکاری این دو نفر همچنان ادامه دارد و احتمالاً در آلبوم ِ جدیدِ سیاوش قمیشی شاهدِ ترانه هایی از یغما خواهیم بود.

 

 

  1. خط قرمز

گاهی وقتا با یه رویا، می شه از حادثه رد شد!

آهنگ هایِ سریال ِ "خط قرمز"، همانند خود ِ سریال به شدت مور توجه قرار گرفت. "خط قرمز" برای آن سال ها، بسیار تازه می نمود و ترانه های سریال، که به سبک فیلم های دهه ی پنجاه گاهی در میان فیلم نیز شنیده می شدند؛ و هم چنین ریتم تندی داشتند که تا آن زمان در تلویزیون شنیده نشده بود، نقل مجالس شده بود.

با این وجود کمتر کسی، افشین یداللهی، ترانه سرای آن ترانه ها را می شناخت. دکتری که در این روزها به لطف صدا و سیما، به شناخته شده ترین چهره ی ترانه تبدیل شده است به طوری که چند وقت پیش، یکی از دوستانم در دانشگاه از افشین یداللهی و ترانه هایش حرف می زد و وقتی من از "شهیار قنبری" سخن به میان آوردم، او حتی نام شهیار را نیز نشنیده بود!!!

(پی نوشت: نام ِ اصلیِ این ترانه را پیدا نکردم، به هر حال در لابه لای سکانس های سریال خط قرمز پخش می شد.)

 

 

 

  1. درخت

"شب نیلوفری" هوادارانِ ابی را سیراب کرد و "درخت" گل ِ سرسبدِ آلبوم بود. ترانه ای روایی که در روزگار کمبود این سبک از ترانه، صلابتی دوباره به حنجره ی ابی بخشید؛ سیاوش قمیشی سنگ تمام گذاشت و استیو مک کروم هم آشنایی و تسلطِ خودش با سلیقه و گوش مخاطبان ایرانی را به رخ کشید.

 

 

  1. کیو کیو بنگ بنگ

"کیو کیو" اولین همکاری ِ گوگوش و مهرداد بود. همکاری ای که هنوز هم به مذاق ِ بسیاری خوش نمی آید و شاید هم دلیل آن اعتماد بیش از حد گوگوش به مهرداد و دادن اختیارات ِ بسیار به اوست. و همین نکته، هواداران گوگوش را که او را اسطوره می خواهند، ناراحت می کند.

زویا ترانه ای ویژه سروده بود که بیش از سی بند داشت و در کنار ِ غزل- ترانه که پیش تر هم داشته ایم، شاید بتوان نام قصیده- ترانه را بر آن نهاد!!! طبیعتاً این ترانه آهنگسازی ویژه ای می خواست، به صورتی که با اینکه بسیاری از ابیات و بندها دکلمه شدند، باز هم زمان آهنگ بیش از ده دقیقه شد...

 

 

  1. ضیافت

من خودمم، نه خاطره... منظره ام نه پنجره!

من یه هوای تازه ام، در انعکاس حنجره!

"ناصر عبداللهی" با "عشق است..." و غزل های بهمنی به طور ِ جدی وارد عرصه شد، با آلبوم ِ "دوستت دارم" و "ناصریا"یش گل گرد، بعدها شاید به بی راهه رفت و آخر سر هم در سکوتِ و کم کاری در بندر دچار ِ مرگ مشکوکی شد.

زمانی یغما گلرویی زیر متن ِ همین ترانه ی "ضیافت" در کتاب "پرنده بی پرنده" اضافه کرد: "ناصر ِ دیروز این ترانه را خواند، عبداللهی امروز را نمی‌شناسم!"

 

 

  1. چکاوک

بالاخره هوادارن داریوش پس از سال ها عاشقانه ای شنیدند که داریوش سال های پیش را دوباره به یادشان انداخت. ترانه ی ایرج کاملاً به سبک ترانه های دهه ی پنجاه نوشته شده بود، اگر چه لحظه های ِ تازه و هیجان بخشی همچون "کمم، قدیمی ام، گمم" در آن به چشم می خورد. جالب بود وقتی چندی بعد مجری معروف و مغضوب صدا و سیما هنگامی که می خواست جلوی میهمانانِ لشکری و کشوریِ برنامه!! ابراز ارادت و کوچکی کند، از عبارت " کم و قدیمی و گم" استفاده می کرد!

خانه

این خانه تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

این خانه در ابتدای سال جدید با مطلبی آپ خواهد شد؛ اما نه نقد ترانه! برای نقد ترانه انگیزه و رمقی نمانده...

اما مظالعه می کنم، شعر می خوانم، شعر می ریسم، شعر می گریم و سعی می کنم پربارتر برگردم. این خانه بسته نخواهد ماند...

"شعرانه" اما باز است...

همین! آدیوس آمیگو!

اولین

 

 

    اولین

 

۱.

یک روز بعد از ظهر با ایرج در استودیو کاسپین در اتاق من نشسته بودیم ، ایرج فقط نوشته بود :

میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته

من همون زمان که شعر رو خوندم قسمت اول رو ملودی گذاشتم، قبل از اینکه نت کنم که فراموشم نشه ایرج سرود:

دیوار کاهگلی یه باغ خشک
که پر از شعرای یادگاریه
بین ما مونده و اون رود بزرگ
که همیشه مثل بودن جاریه

من در این جا باید خودم و از یک نردبان موسیقیایی و نردبان شعر بالا می کشیدم تا برسم به مفهوم کلی این شعر. اصلاً نمی دونستم که بقیه اش چه خواهد بود و چه خواهد شد، قسمت بعدی رو خوندم اما چون فراموشم میشد از ایرج خواستم قسمت اول رو نت بکنم تا قسمت بعدی رو بسازیم، قسمت دوم رو هم نت کردم، البته این یک پایه ملودی بود بر اساس اون شعر. شعری که برام ارزش داره از هر شاعری را هر بار از آغاز دوباره خوانی می کنم.
من در سوگ نداشتن ترانه های ایرج همیشه گریه می کنم، هرچند که جوانانی در مملکت خودمون هستند که دارن رشد می کنند و می بالند و علاقه مندند که پاشون و جای پایه ایرج بزارن برایم این کار رو انجام میدن و البته گاهی ازاین خط خارج میشن و راه خودشون رو ادامه میدن.

ترانه بن بست اگر ساعت 2 بعدازظهر اون روز آغاز شد ساعت 5-4 اون روز تموم شد. وقتی ما ترانه ای رو می ساختیم و ملودی رو می ساختیم و نت می کردیم اون لحظه احساسی به عنوان هارمونی به عنوان آكوم پانیمان در زیر ملودی با ما رفیق می شد اون رفیقمون هم اون زیر می نوشتیم. بعداً در ارنجمان مقداری از اینها تغییر می کرد و حتی ملودی هم عوض می شد.
 
منبع: گل سرخ ترانه
 
 
 

۲.

شاعر نفس ندارد از این روزگار خسته است
از مرگِ آفتاب در این روز ِتار خسته است

تصویر ِ سرد و روشن ِبیهوده گی است در سرش
از انسجام این تفکر ِ بیمار خسته است

بوی رکودِ مرگ در همه جا رخنه کرده است
روحش از این تنفس، این همه تکرار، خسته است

مبهوت "طاق های شکسته" ست چشم روشنش
از شهر ِ مرده، بی "کمانچه" و بی "تار"، خسته است

از ابتدای راه: سر زدنِ اولین غزل؛
تا انتهای نامشخص ِ این کار خسته است

شعرش تمام شد، بُرید! سرش روی دفترش
از شعر، از غزل ترانه ی غمبار خسته است...

 

آبان 86  

۱. وقتی قرار باشه نیاد، دیگه یه مصراع هم نمی تونی اضافه کنی...

۲. وزنش چیه؟ اصلاً وزن داره؟ پدرمو درآوُرد!

۳. سرم شلوغ بود! امتحان نیم ترم داشتم؛ یه چیز دیگه: خبرهایی در راه است...

ناگهان، چه زود...

 

 

 

      ناگهان، چه زود...

 

صفر. قصه است این، قصه، آری قصه ی درد است!
شعر نیست،
این عیار مهر و کین ِ مرد و نامرد است
بی عیار و شعر ِمحض ِخوب و خالی نیست
هیچ – همچون پوچ – عالی نیست
                  این گلیم تیره بختی هاست
                              خیس ِخون داغ سهراب و سیاوش ها،
روکش تابوت تختی هاست...

یک. روزنوشت که چه عرض کنم، تقریباً شبیه "ماه نوشت" است این مطلب... کار سختیه پست گذاشتن تو اینجا مخصوصاً وقتی سعی می کنم هرچی به ذهنم می رسه رو ننویسم. فعلاً در نظر دارم که یه مطلب جامع و مفصل درباره ی زویا و "کیو کیو بنگ بنگ" اش بنویسم. و حدس می زنم که این کار بسیار سخت و وقت گیر و طاقت فرسا باشد! فعلاً یه کم عهد شکنی می کنم و هر چی رو که به ذهنم می رسه می نویسم.

دو. کتاب "مکث در مه"ِ سعید کریمی رو تهیه کردم. کتاب واقعاً جامعی است راجع به هر آنچه که راجع به ترانه می خواهید بدانید. تقریباً بیشترش رو خوندم و همه صفحاتش رو نگاه کردم. یه جا پس از ذکر دلایل موفقیت آثار دهه ی پنجاه نوشته شده: «حال تعطیلی بیست ساله ی موسیقی پاپ در بعد از انقلاب نیز به این اقبال تاریخی در محبوبیت آثار آن سال ها کمک فراوانی کرده است. این اقبال تاریخی به ترانه سرایان آن سال ها در دهه ی آخیر به یک دریغ ِ تاریخی برای ترانه سرایان جوان تبدیل شده است. دریغی که متاسفانه برخی از منتقدان و ترانه سرایان، آهنگسازان، خوانندگان و ... با فرانقد! پنداشتن آثار آن سال ها به آن دامن می زنند.»
با این جملات کاملاً موافقم و با اسطوره سازی و بت تراشی بی حساب و کتاب اصلاً موافق نیستم؛ اما نمی دانم بر طبق
آنچه که در کتاب آمده است؛ ترانه سرایی مثل بابک صحرایی ( فقط به عنوان یک مثال) چگونه و در کدام ترانه اش به افق هایی بالاتر از افق های ترانه های دهه ی پنجاه اندیشیده است؟
حرف و بحث درباره ی این کتاب ارزشمند و در نوع خود بی نظیر بسیار است.

سه. در جلسه ی هفته ی پیش خانه ی ترانه که به بررسی ِ آلبوم "سلام آخر" اختصاص داشت، این ایراد به این یند از ترانه ی "تمومش کن" از افشین یداللهی وارد شد که چرا فعل ِ "است" در مصراع اول جا افتاده است:

تمومش کن ته این جاده بسته / تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست / نگاه کن اول راهیم و خسته

و افشین یداللهی این نوع بیان را به گویش خانوادگی و محلی خود نسبت داد که باعث تعجب و بعضاً خنده! ی حضار هم شد. اما چند روز پیش یاد این قسمت از شعر (ترانه؟) ی فولکلور احمد شاملو با همان نوع استفاده از فعل، افتادم:

پریا!

دیگه توک روز شیکسّه!
درای قلعه بسّه!

چهار. باز خوب شد که در جلسه ی مذکور انتقادات صریحی نسبت به ترانه های ضعیف آلبوم "سلام آخر" وارد شد، چون واقعاً حرص می خوردم وقتی می دیدم در وبلاگ آقای ایمان در باره ی ترانه ای مثل "خیال" کار به غش و ضعف و بیمارستان می کشد، آن هم به احتمال زیاد فقط به خاطر چهار تا کامنت و نظر راجع به ترانه های شخصی:
سلام استاد!!!
ترانه هاتون مثل همیشه عالیه!
با این ترانه تون هر شب گریه می کنم!!
این ترانه منو یاد عمه ی خدا بیامرزم میندازه!
با این ترانه به آسمان ها پرواز می کنم!
شما باز هم با کلمات جادویی تان منو مبهوت هنرتون کردین!

و مزخرفاتی از این دست...

پنج. احمد شاملو در زمانی که هنوز سال هایی از عمرش باقی مانده بوده است، گفته: "باقی مانده ی عمر ما انتظار فضایی را که در آن گرزه ی گاوسر پاسخ منطق نباشد، خوش بینی نمی کند."
آرزو می کنم هیچ وقت به این عقیده نرسم.


پی نوشت: 


جدایی / بابک صحرایی
من که تو بن بست ِغربت / زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم / با دلی از گریه لبریز

؟؟؟
وزن و ترکیبات...
همچنان مثل قبل...

(در یک اظهار نظر غیر رسمی از سوی کسی که نمی شناسمش! عنوان شده: این ترانه بهترین ترانه ی ده سال اخیر ایران است!!!!!)

پرنده بی پرنده

 

 

  پرنده بی پرنده

 

 

 

قبل از هر چیز و بدون توضیح:

حمید قنبری به اتفاق پسرش، شهیار...


این خوانش من است، تنها به عنوان یک مخاطب...

از میان تمام همکاری های رضا یزدانی و یغما گلرویی، در دو آلبوم پرنده بی پرنده و هیس! ترانه ی "پرنده بی پرنده" در آلبوم همنام خودش، به نظرم از تکنیکی ترین و پربارترین ترانه های یغماست. ترانه ای با ایماژهایی پیچیده، تعابیری ناب ومتنی یکدست و روان که در داخل کشور شاید فقط یغما بتواند از پس چنین تکنیکی بر بیاید.ضمن اینکه ترانه سرا در هیاهوی تکنیک "محتوا" را نیز گم نکرده است.

ترانه از لحاظ تماتیک، دارای نوعی احساس بیهودگی منفعلانه و سرخوردگی از دنیا است که این موضوع تا انتهای ترانه نیز دنبال می شود و به نتیجه ای ختم نمی شود تا این احساس ناامیدی و بیهودگی تشدید شود. موضوعی که بسیار مورد توجه اردلان سرفراز هم هست و در بسیاری از ترانه هایش از این تم استفاده کرده است. از نمونه های بارز آن به "مسخ"، "برج"، "مرداب" می توان اشاره کرد که انفعال در آن نقشی اساسی بازی می کند... ترانه هایی که ناامیدی در بندبندِ آن موج می زند و هیچ کورسوی امیدی در هیچ کجا دیده نمی شود. بر خلاف بسیاری از ترانه های ایرج جنتی عطایی که گر چه دم از شکست و ناامیدی می زنند، اما همیشه در انتهای ترانه، راه پیروزی و موفقیت و رهایی از بند نا امیدی را نیز نشان می دهند!

خب بپردازیم به ترانه:

اون ور این شب کلک/ من و ترانه تک به تک
خونه می ساختیم روی باد/ دریا می ریختیم تو الک

بند اول ترانه با مصرع " اونور این شب کلک" آغاز می شود. شب در ترانه های یغما نقشی گسترده و اساسی بازی می کند؛ در واقع کارکرد های مختلف شب را در ترانه های یغما می توان یافت. همانطور که این قضیه در مورد ایرج جنتی عطایی هم صدق می کند:

بیا امشب از حصار هر بهانه رد بشیم
لهجه ی ناب و زلال این شبو بلد بشیم


میگن شما منتظرین / که شب ستاره دار بشه
دل سیاهش مثِ ما / عاشق و بیقرار بشه


از من و تو گذشت عزیز/ به شب بگو آفتابی شه
ستاره رو سرم بریز/ به شب بگو آفتابی شه


شب‌ِ من‌ رُ زیرُ رو کن‌! به‌ آتیش‌بازیا خو کن!
کاری‌ کن‌ که‌ یخ‌ نبندم‌! تو ترانه‌های‌ خُفته!


چشمک ستاره ها رو می شمردیم، یادته؟
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم، یادته؟


در واقع "شب" در ترانه های یغما استفاده های گوناگونی دارد، در اینجا تصور می کنم "شب"، شبی است که تاریکی اش باعث گمراهی و ندیدن واقعیت هاست، همانطور که صفت "کلک" نیز این مضمون را تشدید می کند. "تک به تک" در مصرع دوم علاوه بر اینکه قافیه ساز است؛ نقش مهم دیگری نیز بازی می کند.این ترکیب، در واقع شاعر را از ترانه هایش جدا می کند و به ترانه " شخصیت" می بخشد که همین موضوع به عنصر خیال در این بند قوت می بخشد. چیزی که در بندهای بعدی نیز تکرار می شود. این در حالیست که بیت دوم علاوه بر نوعی خیالپردازی در واقع بیهودگی را نیز القا می کند: کارهای بیهوده ای از جنس آب در هاون کوبیدن؛ در باد خانه ساختن و ریختن دریا در الک!
قافیه های این بند ارزش توجه و تقدیر دارد؛ با توجه به اینکه بر خلاف سایر بند ها، مصاریع اول و دوم و چهارم هم قافیه اند...

مسافرای کاغذی/ رد شده بودن از غبار
تو قصه باقی مونده بود/ شیهه اسب بی سوار

این بند در واقع بند اول را کامل می کند. مسافرای کاغذی ای که از غبار رد شده بودندو اسبی که شیهه اش در قصه باقی مانده بود، شاید همه ناشی خیال پردازی های باطل ترانه سرا است. در واقع هیچ چیز برای او واقعیت نداشت و از همه چیز و همه کس فریب خورد. مسافرا کاغذی بودند و اسب قصه، سواری نداشت. و همین است که در بند بعدی شاعر از آرزوهای دست نیافته اش می گوید. وعده هایی که هر گز عملی نشدند: کلید هایی که جا گذاشته نشدند و مزرعه هایی که وجود نداشتند.

گفته بودن صد تا کلید/ برای ما جا میذارن
مزرعه های گندمو/ برای فردا میذارن

فردا رسید و خوشه ای/ تو دست ما باقی نموند
سقف ستاره ها شکست/ رو سرمون طاقی نموند

این دو بند با انفعال مفرط از سوی ترانه سرا همراه است. او "منتظر" کسی بوده تا برایش کلیدی باقی و مزرعه های گندمی هم به ارث بگذارد! اما حالا و با علم به این نکته که این وعده ها عملی نشدند؛ باز هم هیچ گونه تلاشی وتازه برای هیچ اقدامی از او نمی بینیم.با "آمدن فردا" (که نشانی از رفتن شب و در پی آن رفتن جهل و نادانی و کنار زده شدن پرده های خیال است) انگار ترانه سرا و ترانه اش! از خواب و خیال بیدار می شوند و می فهمند که چیزی برایشان باقی نمانده است.

اینجاست که ترجیع بند سر می رسد و ترانه سرای بیدار شده شروع به درد و دل می کند:

تو سفره مون همیشه/ سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن/ فاصله یک قدم بود
تو بازی کلاغ پر/ هیشکی نشد برنده
قصه ما همین بود/ پرنده بی پرنده


گزینش واژگان(و تلفیق آنها؛همان "دیکشِن") این دو بند واقعاً فوق العاده ست، خصوصاً بیت اول با تکرار واج "سین". به ویژه که در مصاریع بعدی نیز کلمات کاملاً در جای خود نشسته اند و ارتباط ِ"بازی" و "برنده" در تقابل با " کلاغ پر" و "پرنده" نیز واقعاً تماشایی ست. ترجیع بند ترانه از لحاظ مضمون، شروع شکایتِ ترانه سرا  از وضعیت خود است. او شروع به گلایه می کند، چون تازه از خواب بیدار شده، چون تازه متوجه شده که بازی زندگی خود را عوضی گرفته است و نه تنها از برنده خبری نیست که بازی، بازیِ "برنده بی برنده" ست؛ بلکه قصه، قصه ایست که هیچکس در آن پرواز نمی کند؛ اوج نمی گیرد و قدمی به سوی پیشرفت بر نمی دارد: پرنده بی پرنده!

بندِ بعد:
کسی به ما نشون نداد / که انتهای خط کجاست
آهای درختای انار! / دیکته ی بی غلط کجاست

این بند از لحاظ مضمون ادامه ی ترجیع بند (یعنی ادامه ی گلایه های ترانه سرا) می باشد؛ در عین حال که یغما از تم ِ انفعال و عدم تلاش که در بند های نخست از لحاظ تماتیک، بر ترانه غالب بود نیز غافل نمانده است. شاعر همچنان برای  توجیه ناکامی های خود به دامان دیگران متوسل می شود. گلایه می کند که چرا کسی به او هدف های راهش را نشان نداده است و از زبان درخت های انار اشتباهات زندگی اش را جست و جو می کند. و در بند بعد یغما یکبار دیگر از ترفند ِ "زمان فعل ها" که یکبار دیگر به آن اشاره کردم استفاده می کند و با تبدیل زمان افعال از "ماضی" به "مضارع"، آن را از بند داستانی که در آن اسیر است رها می کند و با ترفندی کاملاً ساده!، به موضوع ترانه اش عمومیت می بخشد. کاری که آن را در "ننه خورشید" نیز قبلاً انجام داده بود و خیلی راحت از بند داستان کاملاً فولکوریکی که در حال تعریف آن بود رها ساخته بود. بد نیست یکبار دیگر گریزی به ننه خورشید بزنیم (چون من خیلی "ننه خورشید" رو دوس دارم!!!):

ابتدای ترانه و افعال ماضی( که اقتضای قصه است):

1.ننه خورشيد يه پسر داشت
2.ننه شب يه دخترک داشت
3.دنبال دختر شب بود
4.اونو یک لحظه نمی دید
5.گاهی می زد زیر آواز
6.با چشای باز می خوندش

و حالا افعال مضارع و عمومیت موضوع:
ننه شب میگه صدای / دخترش یه جرم زشته
همیشه قصه نورو / دستای سایه نوشته

اما عمر قفل و زنجیر / از قدیما بی دومه
وقتی دخترک می خونه / کار تاریکی تمومه

دختر ساکت قصّه / حرفاشو یه روز می خونه
صداشو به گوش خورشید / می رسونه ... می رسونه

و استفاده ی دوباره و جالب (و الیته نه به همان شدت) از همین ترفند در "پرنده بی پرنده":

چرا تو آسمونمون / پرنده گوشه گیر شده؟
چرا نمی رسیم به هم؟ / چرا همیشه دیر شده؟


این بند شاید به خوانش دوباره ی مضمون نیازی نداشته باشد. درمورد سایر مسائل هم که توضیح دادم. پس به سراغ بند بعد می رویم:

تو دفتر سکسکه مون / چند تا ترانه خالیه؟
چند تا ترانه قصه ی / ممتد بی خیالیه؟

(افعال مضارع همچنان به کار گرفته می شوند)

نوع اجرای بیت اول توسط خواننده به گونه ایست که این معنی را القا می کند: "در دفتر سکسکه ی ما جای چند ترانه خالیست؟" در حالی که مضمون اصلی این بیت این گونه است که: "در دفتر سکسکه ی ما چند ترانه ی خالی (و پوچ و بی ارزش) یافت می شود؟ چه اگر بخواهیم معنای اول را در نظر بگیریم زبان ترانه دچار اشکال می شود و  "خالی بودن چیزی" معنای "خالی بودن جای آن ها در جایی" را نمی رساند که در ترانه ای با این قدرت تکنیکی چنین اشتباهی دور از انتظار است. ضمن اینکه دفتر سکسکه که احتمالاً کنایه ایست از دفتر شعری که واقعاً دفتر شعر نیست و فقط سکسکه ی شاعرانه ست! می تواند تاییدی بر معنای دوم باشد؛ و اگر بیت بعدیِ این بند را بررسی کنیم بیشتر به درستی معنای دوم اطمینان پیدا می کنیم: ترانه هایی که راجع به چیزی جز بی خیالی صحبت نمی کنند! این بند و بند بعدی، بند هایی هستند که ترانه سرا اندکی از شدت خود باختگی خود می کاهد و حداقل سوال های هوشمندانه ای می پرسد، ضمن اینکه دلیل این عدم توفیق خود را از آسمان و فلک نیز نمی پرسد!!

چَن تا صدای بی صدا / سکوتو فریاد میزنه؟
زغال شام آخرو / دستای کی باد میزنه؟

 


این بند و:
حفظ وحدت ارگانیک ترانه در عین بهره گیری از تکنیکی خارق العاده که شاید مشابه این تکنیک(مشابه؛ نه اینکه تکنیکی در این سطح را مثلاً جنتی عطایی ندارد!)  را تنها در ترانه های شهیار قنبری ببینیم. "صدای بی صدا" همان ترکیبی است که شهیار قنبری سی و هفت سال پیش و در ترانه ی "مرد تنها" به کار برد و این نکته، نشانگر این است که یغما هنوز و حتی در بهترین ترانه های خود، رنگ و نشانی از شهیار و تأثیر پذیری هایش از او دارد، هر چند که یغما گلرویی هم اکنون به ترانه سرایی صاحب ِسبک تبدیل شده است و در این مطلب، هیچ شکی هم نیست.
این بند ایماژهای فوق العاده ای دارد. بیت اول در واقع درباره ی آنهایی صحبت می کند که فدا شده اند، آن ها که چون صدایشان بی صدا بوده فریادشان به چیزی جز سکوت تبدیل نشده و مجبور به "سوختن و ساختن" شده اند، در حالی که بیت بعد به آنهایی اشاره می کند که دیگران را سوزاندند و نگذاشتند که ساخته شوند!!! تصویری که با دستکاری عبارتِ "شام آخر " به وجود آمده واقعاً فوق العاده ست و همانطور که گفتم حرف از کسانی میزند که مقدمات شام آخر خوشبختی ِ دیگران را فراهم می کنند. 
و در پایان هم تکرار ترجیع بند و تأیید چهار پارتِ قبلی...

پرنده بی پرنده به عقیده ی من یکی از بهترین ترانه های یغما و از بهترین ترانه های "اجرا شده"ی این سال هاست که تکنیک و مضمون را ، هردو در سطح بسیار بالایی دارد. نوع مضمون و واژگان ترانه نیز بسیار مناسب رضا یزدانی و سبک اوست و در مجموع با آهنگی کم نقص طرف هستیم که می تواند مخاطب را از لحاظ راضی نگه دارد.

شب زده

 

  

 شب زده

 

 

"می تراود مهتاب" تصویر عصر شب زده و جامعه ی غفلت آلودی است که نیما در آن زندگی می کند.
این جمله به روشنی در ذهنم مانده است؛ چند ماه پیش که دبیر ادبیات پیش دانشگاهیمان ( که شاید این مطلب را بخواند) هنگام تدریس شعر "می تراود مهتابِ" نیما این جمله را خواند و سپس اضافه کرد:البته ترکیب " شب زده" ساخته و پرداخته ی ذهن نیما نیست. و همان موقع این سوال برایم پیش آمد که : پس ساخته ی ذهن کیست؟ و از آنجا که عادت پرسش خارج از کلاس از دبیرانمان را نداشتم، قضیه را دنبال نکردم.به همین سادگی!

در این پست می خواهیم دوباره سری به "شب زده" بزنیم. واژه ای که در ترانه ی نوین ایران بارها تکرار شده است و حتی یکی از بهترین ترانه های تاریخ ترانه ی نوین نیز به همین نام است. با این تفاوت که در این پست من کار خاصی نکردم. این شما هستید که می توانید هر آنچه که در این رابطه می دانید را در بخش کامنت ها قرار دهید. با توجه به این که من تا به حال در وبلاگ ها و سایت های مختلف به مطلبی در این رابطه بر نخورده ام؛ شما می توانید هرگونه اطلاعاتی که در زمینه ی پیدایش این واژه ی تاریخی!! و چگونگی سیر نفوذ آن به ترانه ی نوین دارید برای ما و دیگر دوستان بنویسید.
سهم من هم اینست: تعدادی شعر از شاعران برجسته ی معاصر که واژه ی "شب زده" در آن ها به کار رفته است، فقط یکی باید این اشعار را به ترتیب زمانی مرتب کنیم و اطلاعاتی دیگر به آن بیفزاییم تا تکلیف "شب زده" مشخص شود.


حمید مصدق، رهایی؛ از دفتر "اشارات"
بر آستانه ی در، گرد مرگ می بارید
از آسمان شب زده در شب
تگرگ می بارید

 

فروغ، شعله ی رمیده؛ از دفتر "تولدی دیگر"
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده ی چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند

 

سیاوش کسرایی، مهره سرخ ؛ از دفتر "مهره سرخ"
تو می روی که زخم تهیگاه خویش را
در چشم خستگان پریشان شب زده
بر آن کسان که بی خبر از چند و چون کار
بازوی خویش را
بر طوق پهلوانی پیکار می دهند
بگشایی

 

م. آزاد ، باران؛ از دفتر "دیار شب"
ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن
این شب زده مهتاب گل آسا را
این راه غبار آلود
این زنگی شب فرسود
وین شام هراس آور یلدا را

 

خسرو گلسرخی ، روا مدار؛ از دفتر "خسته تر از همیشه"
چه خوب می دانی
که اینصدای کاذب جاری درون کوچه و کومه
در این حصار شب زده ی تار
بشارتی ست
بشارت ظهور جوانه
جوانه های بلند
که رنگ اناری میله
با آن شتاب و بداهت
دروغ بزرگ
زمانه خود را
در اوج انزجار انکار می کنند

 

صالح وحدت، تهمت؛ از دفتر " سرودنی دیگر"
آن اختران شب زده ی دور،کز یاد رفته بودند
خاموش می نمودند
 
در رهگذار ما
ویرانگی ، امید شکفتن بود

 

خدا به همراه، ای خسته از شب! / اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی، رو به غروبه! / رو به سحر نیست، شب زده بر گرد!

دلتنگی

 

 

 

  دلتنگی

 

بیست روزیه "نت به نت" آپ نشده. این مطلب رو هم به حساب آپ کردن نذارین. تو بیست روز گذشته مشغله های زیادی داشتم؛دارم از مدرسه به دانشگاه منتقل می شم!!! خیلی از دوستان کامنت گذاشته بودند که متاسفانه وقت نکردم به وبلاگ هاشون سر بزنم. یه سری اتفاقات افتاد که یه کم زده م کرده از محیط ترانه. با اینکه عاشقانه ترانه رو دوست دارم اما چند روزیه حوصله ندارم بهش فکر کنم.

                                 کسی که دوست دارمش...


ـ دو سه ماهی رفتم خانه ی ترانه. بعد از کنکورم. آدم هایی رو دیدم که اسمشون از اون چیزی که واقعاً بودند، بزرگتر بود... و بالعکس
ـ با اردلان سرفراز مکاتباتی داشتم. مکاتباتی که ابتدا با یک سوء تفاهم آغاز شد و با گذشت زمان بهتر و بهتر شد. به اردلان سرفراز پیشنهاد دادم وبلاگی برای ارتباط مداوم ایشان با مخاطبان و هوادارانش ایجاد کنم. موافقت هایی حاصل شد، اما در این یکی دو هفته حوصله نکردم که پی این کارو بگیرم...
ـ ایمیلی سراسر محبت دریافت کردم از احسان سلطانی عزیز. چیزهایی نوشته بود که ذهنمو به  شدت به خودش مشغول کرد.
ـ یکی از پست های وبلاگ خانم مریم اسدی رو خوندم. همون موقع چیزهایی به ذهنم رسید و وکامنتی آنجا گذاشتم که کاملاً متکی بود بر احساسات شخصی خودم راجع به آنچه که در آن پست خوانده بودم. سوء تفاهماتی ایجادشد. خانم اسدی ناراحت شدند. چند نفر از دوستان واکنش نشان دادند. لینک "نت به نت" از وبلاگ خانم اسدی حذف شد. یک کامنت دیگر گذاشتم به امید اینکه این سوء تفاهمات بر طرف شود، ضمن اینکه سعی کردم حرفهایم در کامنت قبلی را کتمان نکنم.اتفاق خاصی نیفتاد؛ فقط لینک "نت به نت" دوباره در وبلاگ خانم اسدی قرار گرفت...
ـ وبلاگ "لاو فور شهیار" را دیده بودید؟؟جدیداً هم دیده اید؟ من تازه دیدم و واقعاً ناراحت شدم. با اینکه از تمام اتفاقاتی که در آن وبلاگ اتفاق می افتاد حالم به هم می خورد؛ اما باز هم ناراحت شدم. مطمئن بودم که مریم، صاحب آن وبلاگ، عاشقانه و کورکورانه شهیار قنبری را دوست دارد. اما حالا... به قول خودش دیگر "قدغن ها" را نخواهد شنید. بالاخره او هم چشمهایش را باز کرد اما دلم هم برای مریم و هم برای شهیار قنبری سوخت. فکر کردم به "نزدیکی بیش از حد به هنرمندان مورد علاقه". به نتیجه ای نرسیدم.

چند تایی مطلب آماده دارم برای "نت به نت". فعلا آپشون نمی کنم. می خوام یه جایی برم واسه رهایی از این حس ترانه زدگی و دلتنگی... اگه نتیجه بخش بود حتماً به شما هم خبر می دم.   

اندوه ماه

 

 

   اندوه ماه

      نگاهی به ترانه های بابک صحرایی



۱.ببخشید که اینجا دیر آپ شد، این مطلبی که می بینید خیلی ازم وقت گرفت.
۲.مطلبو به زبان عامیانه و شکسته نوشتم، نظرتونو راجع به این طور نوشتن بگین!

 

کمی بیشتر از ده سال از تولد دوباره ی "موسیقی پاپ" در ایران می گذره. ترانه سرایان جوانی از همان اوایل کار وارد عرصه ترانه شدن و با تکیه بر تجربه های بزرگان دهه پنجاه کار خودشونو آغاز کردند. یکی از این جوانان "بابک صحرایی" بود که از همان اوایل با همکاری با بزرگی چون "بابک بیات" کار خودشو شروع کرد و کم کم جاشو تو عرصه ی ترانه پیدا کرد.

***

بابک صحرایی مثل خیلی های دیگه،کار خودش رو با تاثیر پذیری از ترانه سرایان بزرگ دهه پنجاه و به خصوص ایرج جنتی عطایی آغاز کرد. این تاثیر پذیری ( که من نه اسمش رو "کولاژ" میذارم و نه "تقلید")حتی تا بعضی ترانه های اخیر هم ادامه داره و نشون میده که صحرایی هنگام ترانه گفتن، خواسته یا ناخواسته، ذهنش در لابلای ترانه های دیگه هم سرک می کشه و در واقع تصاویر، ترکیبات، قافیه ها و شاید بعضی مضامین هنوز هم کاملاً پرداخته ذهن خودش نیستن:

سکوت / بابک صحرایی
وقتی تو غربت خیس کوچه ها
ستاره میشکنه اما بی صدا
از کدوم طرف باید به هم رسید
به کدوم لهجه باید فریاد کشید 


 من یاد پرسه می افتم: "تو شبای پرسه ی دلواپسی / که می خوام دنیارو فریاد بزنم/ به کدوم لهجه ترانه سر کنم / به کدوم زبون تو رو داد بزنم" و اینجاش: " از کدوم طرف میشه به هم رسید / همه جاده ها به غربت وا میشن!"

جشن آینه/ بابک صحرایی
تو بودی که عشقو به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
ـ چیزی شبیه "پل"!!

نازلی / بابک صحرایی
بايد تو شهر خاطره قدم قدم آفتابي شد
پشت غزل گريه شب غرق دلاي آبي شد
فضای "حریق دریا" ی شهیار قنبری رو القا می کنه!!


گل مینا / بابک صحرایی
تو معصومی مث اندوه بارون! / مث تنهایی یک معبد دور
نشد قسمت کنیم تنهاییمونو / تو این فصل حریق آینه و نور
به شدت متاثر از "پل" و "خاتون"!!

همونطور که می بینین اسم اینارو نمیشه تقلید گذاشت. فقط به نظر من از "شاعرانگی" بابک صحرایی کم می کنن، چون ابیات، زاده ی احساسات بکر و دست نخورده شاعر نیستن و دیگه اینکه "امضا" رو از کارای شاعر می گیرن!!
بابک صحرایی ترانه هایی با مضامین و پرداخت ساده تر را هم تجربه کرده مثل:

با من بمان / بابک صحرایی
با من بمان ای هم صدا / من با تو از دنیا سرم
با من بمان حالا که از / هر لحظه عاشقترم

ابلیس / بابک صحرایی
کی هستی،تو کی هستی /فرشته ای یا ابلیس
که دیگه خیلی وقته /دلم باهات یکی نیس

با این وجود ترانه هایی که جوهره اصلی کار صحرایی رو تشکیل می دن و از رو اوناست که میشه ترانه بابک صحرایی رو مورد بررسی دقیق، منصفانه و صحیح کرد، ترانه های دیگه ای اند!! ترانه های بابک صحرایی ترانه هایی هستند سرشار از لطافت که این لطافت رو بیشتر از اونی که وامدار کلمات خاص ترانه ی صحرایی (مثِ "آسمون"، " ابر"، "مهتاب" ، "ستاره"، "کوچه" ، "پاییز" ، "برگ" ، "خورشید"، "حریر" و از این دست که با بسامد بالا تو کاراش تکرار میشن) باشن؛ مدیون لحن خاص ترانه های صحرایی هستن. در واقع بیشتر این لحن ترانه هاست که به کار صحرایی لطافت می بخشه، به خاطر همین لحنه که حتی بندی مثل:

همدم غصه های تو / زخمیه بغض خاطره س
اما هنوزم غروبا / عاشقی پشت پنجره س


هم سرشار از لطافته با اینکه توش از واژه های "غصه" ، "زخمی" و یا "بغض" استفاده شده...می تونید مقایسه کنید که مشابه همین کلمات در ترانه "طلاق" کلماتی مثِ "درد" ، "عجز"، "اندوه"، "سقوط"، "تلخ" و از این دست، با لحن خاص اردلان سرفراز، چه فضای تلخ و گزنده ای رو به وجود آوردن.
ترانه های بابک صحرایی در سیر تکاملی خودشون به سمت تصویرسازی های پیچیده حرکت کرده اند. در واقع ترانه هاش از نوعی تصویرسازی عینی به سمت ایماژهای استعاری پیچیده حرکت کرده اند و اینو به سادگی می تونید متوجه بشین:

به تو مدیونم همیشه، بابک صحرایی
به تو می رسم دوباره / زیر رگبار ستاره
وقتی بارون نگاهت / رو حریر شب می باره

با من بمون، بابک صحرایی
با من بمون همیشه تو این حریر گلریز    
مثل غم شقایق تو خواب خیس پاییز

همزاد پاییزی، بابک صحرایی
بخون همزاد پاییزی که چشمای سحر خیسه  
دیگه خورشید خانوم انگار داره ابرارو می ریسه

فقط نگاه می کنم، بابک صحرایی
وقتی ستاره می شکفه تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه می گذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه می شکنه
وقتی که خورشید میره و دریارو آتیش می زنه

اما من، به شخصه، با این نوع ترانه های بابک صحرایی یه مشکل اساسی دارم!! مشکل من اینه که تصویرهای این ترانه های صحرایی هرچقدر هم که قوی باشند؛ به ندرت منو جذب می کنن! یکی دو دقیقه و و یکی دو بند که از ترانه میگذره، یواش یواش حواسم پرت میشه و دیگه هیچ چیزی نمی تونه منو به شنیدن ادامه ی آهنگ ترغیب کنه. خب؛ مشکل از کجاست؟!
شاید خودم هم دقیقاً جواب این سوالو ندونم، ولی خب فکر می کنم یه مقداریش به خاطر عدم ارتباط معنایی منسجم بین این تصویر سازی ها و دیگه قاطی شدن تصویرسازی های عینی و استعاری تو همدیگه س!! (اینجاش دیگه خیلی خودمونی شد) می تونیم خیلی کوتاه ترانه "فقط نگاه می کنم" رو با هم بررسی کنیم، شاید چیز بیشتری دستگیرمون شد:

وقتی ستاره می شکفه تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه می گذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه می شکنه
وقتی که خورشید میره و دریارو آتیش می زنه

تمام این اتفاقات یعنی: "وقتی شب میشه!" و انصافاً هم تعابیر استفاده شده بسیار زیبا هستند. خب تا اینجا مشکلی نیست و ترجیع بند ترانه هم میگه :وقتی شب میشه من به یاد تو فقط نگاه می کنم و شبو پر از اندوه ماه می کنم!

حالا ببینین واسه ایرج جنتی عطایی( در دهه هشتاد) و وقتی معشوقش کنارش نیست چه جوری شب میشه:

وقتی تو نیستی، ایرج جنتی عطایی
وقتی تو نیستی / گم میشه آفتاب
خاکستر میشه / حریر مهتاب

از رفتنت من / پر میشم از شب
شب دلهره / شب اضطراب

وقتی تو نیستی / دنیا شب میشه
شب از دل من / شب تا همیشه

شاید اقتضای زمانه باشه که ایرج جنتی عطایی رو که به خاطر ایماژهای فوق العاده ش معروفه، تصمیم می گیره که بی خیال این تصویر سازی ها بشه و فقط به "گم شدن آفتاب" و "خاکستر شدن حریر مهتاب" بسنده کنه! و همین اقتضای زمانه بود که باعث شد روزبه بمانی، چند هفته پیش تو خانه ترانه با صراحت بگه: "من این کارا رو امتحان کردم! اما الان جواب نمیده! اگه خیلی ساده بگی: (تورا نگاه می کنم / که خفته ای کنار من) بیشتر جواب می گیری!" خب من به طور مطلق با این حرف موافق نیستم. اگر کسی اندازه اردلان سرفراز قدرت داشت، و اگر اندازه ی اون حرف داشت واسه گفتن ( چون خیلی از ترانه سراهای ما حرفی برای گفتن ندارن، یعنی ایدئولوژی و خط فکری خاصی ندارن! و این مشکل بزرگیه...) اگه اینارو داشت خب می تونه اونطوری ترانه بگه. خیلی هم خوبه! ولی این دلیل نمی شه که نشه جور دیگه ترانه گفت. جنتی عطایی اگه "وقتی تو نیستی" رو میگه؛ "پروانه ای در مشت" رو هم می گه که سرشار از تصویرسازی های بدیعه! و ترانه هم واقعاً خوب از کار در می آید.

برگردیم به "فقط نگاه می کنم": تو بند بعدی شرایط کمی عوض میشه. مصرع اول راجع به "سحر" صحبت می کنه و یه چیزایی راجع به کوچ پرستوها و در مصرع آخر دوباره دل دلِ شب:

وقتی سحر پر میشه از ناز نگاه نسترن
وقتی تو جشن گم شدن پرستوها پر می کشن
انگار دوباره لحظه ها، آبی و رویایی میشه
دوباره تو دل دلِ شب، قصه شروع میشه و من

و دوباره ترجیع بند و صحبت از شب و اینکه چرا ترانه سرا فقط نگاه میکنه؟؟

بند بعدی مضمونش به کلی عوض میشه و خواسته های عاشق از معشوق رو بیان می کنه. "اشک" و "شبنم" و "نسیم" به نظر میاد بیشتر واسه زیبایی ظاهری انتخاب شدن تا برای استفاده ی معنایی، با توجه به اینکه اشک در معنای اصلی خودش به کار رفته و دو تای بعدی در معانی استعاری و اینم به نظرم یه مشکل دیگه س! و پس از این درخواست ها تکرار اینکه ترانه سرا فقط نگاه می کنه به نظرم بی معناست. و اینطوریه که به نظر میاد بابک صحرایی در هیاهوی تصویر سازی های اعجاب انگیزش توالی معانی و انسجام تصاویر ترانه را فراموش می کنه و فکر کنم همینه که باعث میشه شنونده جذب ترانه نشه، چون می بینه فقط ذهنش داره از کثرت "تصویر ها" و "فضاها" آشفته میشه!!!


این مطلب درتاریخ بیست و یکم شهریور، تصحیح شد.     

تاریخ ترانه ها؛توضیح اردلان سرفراز

 

 

    تاریخ ترانه ها

         توضیح اردلان سرفراز

 

    پس از مطالبی که در وبلاگ "موسیقی در مجلات قدیمی" درباره ترانه های اردلان سرفراز و تاریخ سروده شدن و یا انتشار آن ها، نوشته شد و با توجه به اظهار نظر های مختلفی که در این باره مطرح شد،مناسب دیدیم تا با خود اردلان سرفراز عزیز ارتباط برقرار کرده و نظر خود شاعر را نیز در این رابطه جویا شویم.

اردلان سرفراز، درباره تاریخ های منتشره درباره ترانه هایش در کتاب های چاپ شده از ترانه هایش، به ما توضیح داد:"کسی که آثار مرا جمع آوری کرده بود، به خاطر علاقه به کارهای آقایان: قنبری، جنتی عطایی و من بود. ایشان  که در آمریکا زندگی و کار می کند و صرفاً به خاطر عشق به موسیقی این کار را کرده بودند، پس از اتمام کار با من برای تصحیح تاریخ سرودن ترانه ها،تماس گرفتند و تا آنجا که حافظه من در مورد مطابقت تاریخ سرودن ترانه ها (میلادی با خورشیدی)یاری می کرد، با ایشان کار کردیم.
حال اگر تاریخی اشتباه شده، نه تنها کسی نمی خواسته چیزی را جعل کند؛ بلکه در چاپهای بعدی در اروپا، اگر عمری باقی بود، تاریخ ها را دوباره بررسی خواهم کرد. نه جرمی حادث شده و نه قتلی اتفاق افتاده!!

 

 

 

 

 

 

 

 

                    هنگام ضبط آهنگ مسخ(آینه ها) - سال هزار و سیصد و پنجاه و دو

ایشان با قبول این نکته که ممکن است در تاریخ ترانه ها اشتباه هایی رخ داده باشد و با درخواست از دوستداران ترانه نوین به توجه به این نکته که گردآورنده کتاب بین سال سرودن، ضبط و پخش ترانه ها، تفکیکی قائل نشده است؛ اضافه می کند:"از آنجا که حافظه من ماشین نیست؛احتمالاً تاریخ ها کاملاً مطابقت نداشته اند. ثانیاً اکثر تاریخ ها، زمان تقریبی خلق این آثار هستند، نه پخش آن ها!! به هر تقدیر قصد جعل تاریخ ها در میان نیست!!!  آن شعر کذایی ( احتمالاً منظور اردلان سرفراز همان ترانه "نمکدون" است که در وبلاگ "موسیقی در مجلات قدیمی" به آن اشاره شده بود) را هم دوستی سروده بود که من آن را تصحیح و به نام خودم به آقای خرم دادم، که تقریباً پیش از همه کارها صفحه شد. اگر من می خواستم و برایم مهم بود، حتماً در کتاب چاپ می شد.
اردلان سرفراز در پایان اضافه می کند: "من به گذشته ام افتخار می کنم. چیزی را پنهان نکرده و نمی کنم، مخاطبان من هم این را به خوبی می دانند."


توضیحات اردلان سرفراز را خواندید. کاش ترانه سراهای بزرگ ما که ترانه سرایان جوان دهه پنجاه بودند، در مورد ثبت تاریخ ترانه های خود دقت بیشتری اعمال می کردند. چنانکه ایرج جنتی عطایی نیز تاریخ سرودن خیلی از ترانه های خود را به یاد ندارد، تا آنجا که حتی تصمیم گرفت کتاب ترانه های خود را بدون تاریخ ترانه ها منتشر کند و همین نکته به ظاهر کوچک باعث مشکلات و درگیری های بسیاری شد. شاید هم ترانه سراهای جوان آن روز؛ که با ترانه هایشان،تاریخ ترانه نوین ایران را شکل می دادند؛ نمی دانستند که ترانه هایشان در آینده ای نه چندان دور اینقدر مهم خواهد شد!! به هر حال برای بررسی چگونگی شکل گیری و تکامل ترانه نوین، این تاریخ ها بسیار مهم هستند. و چون دوران طلایی ترانه نوین ایران، شش هفت سال بیشتر نیست، نه تنها سال بلکه شاید ماه سروده شدن ترانه ها نیز اهمیت می یابند.

"با تشکر از اردلان سرفراز برای همکاری با وبلاگ نت به نت"