دوباره

دوباره

دوباره رسیدم، به آغاز ِ گریه!
غزل شد سکوتم، به اعجاز ِ گریه!
دوباره من و تو! دوباره ترانه!
دوباره غزل گریه هایِ شبانه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ قصه مونُ


دوباره تبِ عشق، چه تکرار ِ نابی!
چه آغوش ِ داغی! چه خوابی! چه خوابی!
چه رنگی شده شب، تو این جشن ِ بوسه!
باید گُم شه غصه! بمیره، بپوسه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ

غزل دختِ عاشق! عزیز ِ ترانه!
تو ای سبز ِ بی مرز! تو ای بی کرانه!
کنارم که باشی، پُر از عطرِ یاسم!
توو دستات می سوزه، تن ِ بی لباسم!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ

فروردین هشتاد و هشت


رفتی و بی تو...



یک.
خونه خالی، خونه غمگین، خونه سوت و کوره بی تو!
رنگ خوشبختی عزیزم، دیگه از من دوره بی تو!
+

حیف از مرجان که عمر هنری اش کم بود. حیف از آلبوم کویر دل اش که خوب شنیده نشده است. و حیف از پاپِ دهه ی پنجاه که بدجایی کات خورد.

دو.
تمام ِ ترانه هام به علاوه ی چندین گیگ آهنگِ سنتی که خیلی دوستشون داشتم، از رو هارد پرید. با زحمت، پانزده ترانه رو برگردوندم. بقیه شم باید از اینور اونور پیدا کنم. سه تاش رو هم از حفظ نوشتمD:

سه.
این به نظرتون عالی نیست؟

نه تسکین ِ دردی، نه تصویر ِ گریه
زدی زیر ِ حرفت، زدم زیر ِ گریه   (حسین غیاثی)

این مطلب برایِ غزه نیست.

حالم دارد از خودم، دنیا و بیشتر ِ آدم هاش به هم می خورد. خودم که به کنار، لااقل یک فکری می توانم براش بکنم. اما فکر می کنم جدیداً دنیا زشت تر شده. یا چشم هایِ من عوض شده. من حالم از شیمون پرز به هم می خورد. من از اسماعیل هنیه متنفرم. من از در قلبِ امن ِ سوریه نشستن و گفتن ِ "ما تا آخرین قطره خون مبارزه خواهیم کرد" متنفرم. من از موشک پرانی به شهرک ها در زمانِ صلح متنفرم. من از نصبِ سکوی پرتابِ موشک در بیمارستان ها و مدارس متنفرم؛ ایضاً از تعطیل و تخلیه نکردنِ آن مدارس و بیمارستان ها. من از خرج کردنِ جان آدم ها به بهایِ تبلیغات بین المللی متنفرم. من از خراب کردنِ خانه ها متنفرم. من از این جنگ ها متنفرم. من از این سنگسارها متنفرم. من از این حاکمان متنفرم. دلم ریش می شود وقتی می بینم زنی همسن ِ مادربزرگ من باید برگه هایِ پیام نور پخش کند. درونم می ترکد وقتی می بینم مردی در سرمایِ سیاهِ زمستانِ پارسال همراهِ زن و بچه اش کنار میدانِ انقلاب اسلامی(!) ایستاده و کاپشنش را بدست گرفته و می فروشد. و نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت که امسال دانشکده م از انقلاب به امیرآباد منتقل شده و کمتر از این چیزها می بینم؟ دوست ندارم بگویم من از این دنیا متنفرم؛ اما راحت می شود گفت زشتی های این دنیا از زیبایی هایش بیشتر است. این سه چیز برایم زجرآورترین چیزها هستند: فقر، جنگ، ظلم.



پ.ن: حالم به خاطر ِ چیزهای دیگری هم بد است! شاید چندروز ِ بعد که این حالم برطرف شد، به این نوشته بخندم. شاید. نمی دانم.

کی شعر ِ تر انگیزد، خاطر که حزین باشد؟
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد!

موسیقی ِ ما!!!

این که ابراهیم حامدی در آستانه ی شصت سالگی بیاید و در کنار ِ کامران و هومن آهنگی جدید اجرا کند، واقعاً سودی برایش ندارد. این اتفاق هرگز کمکی به محبوبیتش نخواهد کرد. هرگز باعث نمی شود که آلبوم بعدی اش بیشتر بفروشد و بیشتر شنیده شود. مردم ابی را در کنار کامران و هومن نمی پذیرند. این امر باعث نمی شود که کسانی که تا قبل از این کامران هومن گوش می کردند و ابی گوش نمی کردند، آلبوم بعدی را که شامل آهنگ های بابک بیات است، با دل و جان گوش کنند. حتی اگر با دل و جان نیز گوش کنند، باز هم به نظرم این شیوه ی درستی برای جذب مخاطب نیست. شیوه ی نفرت انگیزیست! تنها سودی که حاصل ِ ترانه ی نوین می شود این است که فردا اگر در یک جمعی بخواهی بگویی که ابی خواننده ی خوب و کاربلدی است با تمسخر و ریشخند دیگران رو به رو خواهید شد که "برو بابا، ابی؟ همون که با کامران هومن خونده؟"
درست است که سلیقه ی موسیقیایی جامعه به انحراف کشیده شده است. درست است که مردم ما برای آنچه که می شنوند اهمیت قائل نیستند؛ جایگاه هیچ نوع از موسیقی مشخص نیست. مطمئناً لازم نیست بگوییم: "ساسی مانکن" نباید باشد! اتفاقاً باید باشد، اما با جایگاه مشخص! ما ساسی مانکن را داریم در عروسی، در ماشین، در تنهایی، در جمع، وقتی ناراحتیم، وقتی خوشحالیم، وقتی نیاز به آرامش داریم، وقتی نیاز به هیجان داریم و هزاران وقتی ِ دیگر. ما جایگاهِ امثال ساسی مانکن را نمی شناسیم. در این بین شاید مردم مقصران اصلی نباشند. من دو عاملِ "دستگاه حکومت" و "موسیقی های ِ ساخته شده در لس آنجلس" را در این اتفاق مقصر می دانم. برای هردویِ این موارد دلیل دارم که توضیح آن دلایل به یک مطلب مفصل و بلند نیاز دارد. اما مجموعه ی این دو مورد در طولِ این سی سال به وجود آورنده ی این وضعی ست که می بینید.
وضع در موسیقی ِ اروپا و آمریکا تا حدِ زیادی اینگونه نیست. جایگاه ها مشخص هستند. بریتنی اسپیرز می خواند و باب دیلان هم. رپ هست و راک هم. و هیچکدام جای دیگری را تنگ نمی کند و هردو میلیون ها شنونده دارند. لازم نیست راجر واترز با مثلاً آوریل آهنگ مشترک بخواند تا در ذهن هوادارانش باقی بماند. راجر واترز با فریادهایش در "دیوار" زنده است. آیا متولیان آن جوامع، یک نوع از موسیقی را به کل ممنوع کرده اند که مبادا مردمشان موسیقی نامناسب بشنوند؟ آیا این کاری که مسئولان ما می کنند خدمت به هنر ما و به مردم ماست؟
دلم یک هنرمندِ باهوش می خواهد! کم داریم! از ابی انتظار بیشتری داشتم. در همین مدت که از کار مشترک ابی با کامران هومن گذشته، به بازخوردهایش در جامعه دقت کرده اید؟ آیا چیزی غیر از تمسخر و اسباب خنده بودن بوده است؟ هنرمندی که به سلیقه ی بازار تن بدهد، هنرمند نیست. هنرمند نباید خودش را در سطح جامعه پایین بیاورد تا حرفش را بزند؛ بلکه تمام تلاشش باید در این متمرکز شود که سطح فکری جامعه اش را به خودش برساند، آن وقت هر حرفی که خواست بزند! این چیزیست که به آن اعتقاد دارم. و به نظرم در موسیقی پاپ دهه ی پنجاه همین اتفاق افتاد. داریوش، ابی، گوگوش، فرهاد، فروغی، بابک بیات، واروژان، شماعی زاده، منوچهر چشم آذر، اردلان سرفراز، ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و ده ها اسم دیگر در آن هفت هشت سال چه کردند؟ آیا سعی نکردند سلیقه ی شنیداری مردم را عوض کنند؟ هر چند در این تحلیل باید به شرایط جامعه ی ایران در دهه ی پنجاه نیز بسیار توجه کرد، اما می توانید تصور کنید که خواننده ای مانند داریوش، امروز و در جامعه ی ما، محبوب ترین خواننده ی سال از دیدگاهِ خوانندگان یک مجله ی تقریباً (یا تحقیقاً) زرد در بیاید؟ یک مجله ای هست که با محوریت موسیقی منتشر می شود؛ آها! "ترانه ی ماه"! پارسال یک نظرسنجی گذاشته بود که بهترین ها را انتخاب کنید. فکر می کنم محبوب ترین خواننده "حمید عسگری" انتخاب شده بود. تا آخر ِ حرفم را بخوانید دیگر! والسلام.

دنیای تو چیزی به جز من نیست!

این تیتراژ پایانی ِ سریال "هویت" دل نشین است. هرچند ترانه اش که فکر می کنم از روزبه بمانی است، به قوت دو سه ترانه ی خوبش در "بی خوابی" نیست، اما صدای علی لهراسبی جان می دهد برای همچین عاشقانه هایی! راستی، فکر می کنید اگر "جاده" را از ترانه ی ایران بگیریم، چه چیزی از آن باقی می ماند؟ ول کنید دیگر آقا!


در تاکسی بودم که به لطف ضبط صوت راننده متوجه شدم هنوز هم هستند خواننده های زیرزمینی ای که در آهنگ هایشان به لعن و نفرین معشوق به شیوه ی پیرزنی مشغولند. واقعاً کودن هستند. از هنر که بویی نبرده اند، لااقل توان درکِ نبض بازار را نیز ندارند. از ایشان دوری بجویید!


آلبوم جدید داریوش از قرار معلوم در راه است. اینطور که به نظر می رسد، مشخصات آهنگ های آلبوم از این قرارند:

1- شطرنج (؟، داریوش اقبالی)
2- تقویم (اردلان سرفراز، فرید زولاند)
3- ساعت شوم (ایرج جنتی عطایی، بابک سعیدی)
4- شبتاب (شهیار قنبری، فرید زولاند)
5- دلتنگم (ایرج جنتی عطایی، بابک سعیدی)
6- معجزۀ خاموش (ایرج جنتی عطایی، بابک سعیدی)
7- همدرد ( منوچهر نامور آزاد، محمد شمس)
8- تصویر رویا (روزبه بمانی، مهدی یراهی)
9- آواز پری ها (ایرج جنتی عطایی، فرید زولاند)
10- راهی (اردلان سرفراز، فرید زولاند)

از تهِ دل و به خاطر ِ خودم امیدوارم که آلبوم خوبی باشد. حداقل راضی کننده باشد. هرچند معتقدم اگر "راهی" را در آلبوم جای ندهند، بهتر خواهد بود. به خاطر خودشان می گویم!! ترکیب داریوش - مهدی یراهی - روزبه بمانی هم باید جالب باشد، لااقل امیدوارم جالب باشد!چون در این اوضاع قحطی ِ پاپ خوب، این امید ها معمولاً به یاس تبدیل می شوند!


کار  ِ ابی در همخوانی با کامران و هومن، آن هم نه بازخوانی یکی از کارهای قبلی خودش که خواندن یک آهنگ جدید، واقعاً کار مزخرف و بی خودی بود، جوری که هیچ حرفی راجع به آن نمی توانم بزنم. همین!

ای جانِ جانان!

این را می خواستم دو-سه هفته پیش بنویسم:
چند روزی تو نخ ترانه های روزبه بمانی در آلبوم بی خوابی بودم. حس می کنم آرام آرام بتوانیم او را یک ترانه سرای مولف بنامیم. ترانه هایش برایم رشک برانگیز هستند.


عطر تو را نمی دانم چندبار شنیده ام. اما هنوز هم قبل از اینکه ابی بخواند:"امشب ببین که دست من..." نفسم در سینه حبس می شود! فرید زولاند، کودکی و نوجوانی و جوانی من است. بعد از جوانی را خبر ندارم!

musicema.com

سایت موسیقی ِ ما و این مطلب ِ آن را اگر دوست داشتید، بخوانید.

تندیس ِ باران

یک جور تم ِ موسیقی سنتی تو ذهنم بود موقع سرودن این ترانه. با آن دید بخوانید.


تندیس ِ باران

گریه ات چلچراغ ِ شبانه ست!
رمز ِ شعر و صدا و ترانه ست!
مثل ِ باران ِ اردیبهشتی،
ناگهانی ترین بی بهانه ست!

گریه کن! گریه در غیبتِ درد
در شب ِ بی ستاره، شب ِ سرد
منتظر باش تا فتح ِ خورشید!
گریه ات سایه را در به در کرد

گریه کن تندیس ِ باران! ساز ِ من، آواز ِ من باش!
اولین عشق ِ همیشه! نقطه ی آغاز ِ من باش!

گریه کن! گریه در مرگِ پرواز
گریه کن! ما همیشه چه دیریم!
گرچه از گریه ات می هراسم؛
گریه کن! گریه تا پر بگیریم!

گریه کن! نبض ِ خیس ِ ترانه!
مرهم ِ لحظه های شکستن!
گریه کن تا سیاهی بمیرد؛
از افق تا افق گرم و روشن!

از سکوتی چنین تلخ و غم بار،
تا چکاد ِ صدا، اوج ِ پرواز...
از شبی خیس و مهتابی از عشق
تا سحرگاهِ سرریز ِ آواز!

گریه کن تندیس ِ باران! ساز ِ من، آواز ِ من باش!
اولین عشق ِ همیشه! نقطه ی آغاز ِ من باش!





تیرماه ِ هشتاد و هفت

کنعان

"کنعان" را برای بار دوم دیدم. بار اول همراه با انتظار طولانی ِ صف جشنواره در سینما فرهنگ و بار دوم همراه با صدای گریه ی بچه، زنگ موبایل و اظهارنظرهای کارشناسانه ی پشت سَری ها در سینما بهمن، میدان انقلاب. بار  ِ اول خیلی زیاد با "چهارشنبه سوری" مقایسه اش کردم و از آنجایی که چهارشنبه سوری حالاحالاها یکی از فیلم های محبوب من باقی خواهد ماند، وقتی از سینما بیرون آمدم برگه ی "متوسط" رُ توی جعبه انداختم.

بار دوم بیشتر به خودِ فیلم دقت کردم. بازیِ فروتن هیجان زده ام کرد. فروتن این بار بر خلافِ شخصیت یاغی ِ مارلون براندویی اش که بیشتر نقش هایش را در این قالب ارائه داده، یک بازی آرام و درون گرا ارائه می دهد و چقدر این آرام صحبت کردن به شخصیتِ "مرتضی" می آید و در قالبِ کار نشسته است. برخلافِ دفعه ی قبل که بازیِ افسانه بایگان* تحت تاثیرم قرار داده بود، این بار به بازیِ خوبِ بهرام رادان بیشتر دقت کردم و خصوصاً سکوت پُرمعنایش در پاسخ سوالِ افسانه بایگان که:"چرا دانشگاه رُ ول کردی؟"

اصغر فرهادی** و مانی حقیقی به همراهِ هم دو فیلمنامه نوشته بودند که قرار شد یکی را فرهادی بسازد و دیگری را حقیقی. حتی قرار بود اول کنعان ساخته شود که نمی دانم به چه دلیلی عملی نشد! به هر حال، فکر می کنم که هر دو فیلمنامه بسیار حساب شده نوشته شده اند. از کنار عناصر کوچک و جزئیات به سادگی نمی توان عبور کرد که هرکدام بعدها نقشی را در داستان ایفا می کنند. به عنوان مثال توجه کنید به بوی عطر پانته آ بهرام*** که ترانه علیدوستی در خانه ی او استفاده می کند و بعدها در انتهای فیلم، این بوی آشنا را در ماشین حمید فرخ نژاد هم احساس می کند و آن را مقایسه کنید با "کنعان" و کارکردی که پاره شدنِ مانتوی شخصیتِ "مینا" در داستان دارد و یا دستبندِ آذر که جای بریدگی دستش را با آن پنهان کرده.

"چهارشنبه سوری" بیشتر فیلمنامه ای قصه گو دارد، در حالی که "کنعان" روانکاوانه تر است و بیشتر از قصه با درونِ آدم ها کار دارد. و ای کاش پایان بندیِ فیلم اینگونه نبود تا تماشاگر فرصتِ "کاویدنِ" شخصیت هایش را به این شیوه از دست نمی داد. می گویند فیلم ِ خوب فیلمی است که پس از اتمامش، تازه در ذهن ِ تماشاگر آغاز شود. و پایان بندیِ فیلم اگر این گونه فرمالیته و از سر ِ رفع تکلیف نبود، بیشتر به آغاز موفق فیلم در ذهن ِ تماشاگر کمک می کرد. جملاتی مثل ِ "با خودم قرار گذاشتم" به هیچ عنوان تماشاگر را راضی نمی کند و متاسفانه چقدر سخت است که فیلمی که پایان خوبی ندارد در حافظه یِ سینما تا مدت طولانی بماند. به یاد بیاورید که فیلمی مثل ِ "مظنونین همیشگی" با این که فیلم ِ شاهکاری نیست، اما پایان بندی تکان دهنده اش آن را به فیلمی به یادماندنی برای دوستداران سینما تبدیل کرده است.

و هنوز هم پس از دوبار دیدنِ فیلم، اعتقاد دارم که انتخاب ترانه ی علیدوستی برای ایفای نقش ِ یک زن سی و چندساله مناسب نبوده است، هر چند که او نهایتِ تلاش خودش را برای ایفای نقش این شخصیت می کند و انصافاً در چند صحنه مثل ِ صحنه ی دنده عقب رفتن ِ ماشین فوق العاده است. اما از کلوزآپ هایش آن چه به ذهنم مانده است گریمی بود که توی ذوق می زد و برق ِ چشمانش که نشان از شیطنت دخترانه اش داشت.

و نکته ی آخر اینکه بر خلاف بعضی نقدها که خوانده ام، موسیقی فیلم برایِ من بسیار گوش نواز بود و اصلاً هم آزاردهنده، افراطی و بیش از حد، و یا مخل ِ ارتباط با فیلم نبود.



* یه اس ام اس واسه م اومده بود با این مضمون: "تعیین جایگاه شما در بهشت یا جهنم به صورتِ رایگان، توسط افسانه بایگان!!"
** با حرکتِ ناشیانه ی گلشیفته فراهانی در مراسم ِ رِدکارپت، احتمال می رود فیلم جدید فرهادی، "درباره ی الی" که گلشیفته در آن بازی کرده، توقیف شود!
*** شرمنده که اسم شخصیت های چهارشنبه سوری را به یاد نمی آورم و مجبورم از اسم خود بازیگران استفاده کنم.

دلخوشی

به دعوتِ مجید؛ و البته با تاخیر زیاد.

دلخوشی،دلخوشی، دلخوشی...
چند هفته پیش، همین موضوع "دلخوشی" به طور جدی ذهنم را مشغول کرده بود و اینک فرصتی پیش آمده تا از "دلخوشی" حرف بزنم. دلخوشی هایی که شاید بدون آن ها زندگی ممکن نباشد.
و اما دلخوشی های من. دلخوشی هایی که تا حد زیادی به شرایط من بستگی دارند و دائماً در حال تغییر و و شاید تکامل و پخته تر شدن هستند. (و عین همین حرف را در وبلاگ خانم ابری دیدم. جالب بود!) دلخوشی هایی که هر چند تعدادشان آنقدرها هم زیاد نیست، اما شاید خیلی مهم باشند:

یک. خدا. و همیشه فکر می کنم که خدا چقدر منُ دوست داره و بارها بهم ثابت کرده. اما به قول محمد مایلی کهن در اظهارنظر معروفش راجع به علی پروین، رفاقت من و خدا مثل ِ اتوبان یک طرفه ست. جهتش هم که معلومه از کدوم طرف به کدوم طرفه دیگه!

دو. پدر و مادر. ازشان ممنونم، چون فکر می کنم در تربیت من چیزی کم نگذاشتند، و دیگه اینکه سعی نکردن من مثل ِ اونا باشم.

سه. دوستان. تکیه گاه!

چهار. ترانه – موسیقی. که نمی دانم به خاطر موسیقی ست که ترانه را دوست دارم، یا به خاطر ترانه است که به موسیقی علاقه مندم.

پنج. سینما. این دلخوشی به نحوی با بقیه فرق دارد. شاید چون به نحوی ارتباط بسیار نزدیکی با آینده دارد. دلخوشی عمدتاًَ با امید به آینده همراه است؛ به همین دلیل شاید این شماره ی پنج، "دلخوشی تر" از بقیه باشد. بقیه بیشتر با زمانِ حال کار دارند.

شش. مهم ترینشون رُ آخر می گم. خودش می دونه کیه. و همین کافیه.



کم بود؟! شاید بیشتر از این باشن، اما به احتمال زیاد هر چی بخوام اضافه کنم به نوعی زیرمجموعه ی این شش تا محسوب بشه.
هرکس این مطلب رُ می خونه، خود به خود دعوت می شه.

""قواعد قافیه - قسمت دوم""

غیر از این قسمت، یک قسمت کوتاه دیگر نیز مانده.

در قسمت قبلی، کلیاتی درباره ی شعر و قافیه ی آن خواندیم و دیدیم که قافیه ی شعر فارسی تابع دو قاعده است. این دو قاعدهی کلی استثناهایی دارند که آن ها را می توان در هفت مورد به شرح زیر طبقه بندی کرد:
تبصره ی یک – به آخر واژه های قافیه ممکن است یک یا چند حرف الحاق شود.حرف یا حروف الحاقی قافیه نیز جزء حروف مشترک قافیه اند و رعایت آن هالازم است؛ مثلاً در شعر زیر به آخر "بهار" و "یار"، "ان" الحاق شده است:
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
ار + ان حروف قافیه است: ار حروف اصلی (طبق قاعده ی دو) ان حروف الحاقی.

در شعر زیر:
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ا + یی حروف قافیه است: ا حروف اصلی (طبق قاعده ی یک) و یی حروف الحاقی.

حروف الحاقی عبارت است از:
شناسه ها، ضمایر متصل، پسوند ها، مخخف صیغه های زمان حال بودن(  _َم، ی، یم، ید، _َ ند) و "ی" آخر بعضی واژه های مختوم به "ا" و "و" مثلاً در واژه های "خدای" و "موی".
تذکر: برای مشخص کردن قافیه ی هر شعر، ابتدا ردیف را مشخص می کنیم و بعد حروف الحاقی و سپس حروف اصلی را.

تبصره ی دو -  بعضی از واژه ها به مصوت --ِ- ( هـ بیان حرکت) یا مصوت ی ختم می شوند. مانند: جامه (=جام ِ)، پرده (پردِ )، بازی، سی. این --ِ-  و ی گرچه جزو کلمه ی قافیه یعنی حروف اصلی هستند، اما از نظر قافیه، الحاقی به شمار می آیند:
کسان شهد نوشند و مرغ و بره (بر ِ)
مرا روی نان می نبیند تره (تر ِ)
َ  ر حروف قافیه است: َ  ر، اصلی (طبق قاعده ی دو) و --ِ- در حکم الحاقی.

یکی مشکلی برد پیش علی
مگر مشکلش را کند منجلی
َ لی حروف قافیه است:  َ ل، اصلی (طبق قاعده ی دو) و ی در حکم الحاقی.

تبصره ی سه -  رعایت قواعد دو گانه ی قافیه الزامی است. فقط یک استثنا دارد:
اگر در قاعده ی دو یعنی مصوت + صامت (+صامت)، مصوت کوتاه باشد و قافیه حروف الحاقی داشته باشد، این مصوت کوتاه می تواند متفاوت باشد؛  مثلاً "کُشت" (قتل کرد) با "گشت" (گردید) قافیه نمی شود زیرا مصوت اولی ضمه و دومی فتحه است. اما اگر به آخر این دو کلمه، حرف یا حروفی، مثلاً --ِ- (هـ بیان حرکت) الحاق شود، این دو کلمه قافیه می شوند:
سراسر همه دشت پُرکُشته بود
زمین چون گل ارغوان گشته بود

همین طور "منظَر" با "تصوُر" قافیه نمی شود ولی در صورت افزوده شدن حرف الحاقی مثلاً "ی" قافیه شدن آن ها اشکال ندارد:
آمدمت که بنگرم، باز نظر به خود کنم
سیر نمی شود نظر، بس که لطیف منظری
گفتم اگر نبینمت، مهر فرامشم شود
می روی و مقابلی، غایب و در تصوری   (سعدی)

واژه ی بنده (= بندِ) با ژنده (=ژندِ) نیز قافیه می شود، چون کسره ی آخر در حکم ِ الحاقی است.
{طبق همین قاعده، اگر در دو کلمه ی "سرسری" و "آجری"، "ی" را حرف الحاقی بگیریم، آن گاه قافیه ی آن ها درست است. حال باید مشخص شود که "ی" در "سرسری" چگونه کلمه ای است.}

تبصره ی چهار – پسوند و پیشوند گرچه واژه نیستند اما گاهی در قافیه ی شعر در حکم واژه ی قافیه قرار گرفته اند:
چنان صورتش بسته تمثال گر
که صورت نبندد از آن خوب تر
"گر" و "تر" پسوند هستند و باید الحاقی به حساب آیند، اما خود واژه ی قافیه قرار گرفته اند. همچنین در شعر:

گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکنبر من ِ عیب ناک
"ناک" پسوند است، اما واژه ی قافیه قرار گرفته و با کلمه ی "پاک" قافیه شده است. {با توجه به تبصره ی چهار و خصوصاً همین مثال، قافیه ی "مُردن" و "معدن" کاملاً صحیح هستند} در شعر ِ زیر:
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
"بَر" و "دَر" پیشوند هستند اما واژه ی قافیه قرار گرفته اند.

در صورتی پسوند یا پیشوند واژه ی قافیه محسوب می شود که تکرار نشود؛ مثلاً در این بیت مولوی:
نک بهاران شد صلا ای لولیان
بانگ نای و سبزه و آب روان
که گرچه حروف مشترک، تنها حروف الحاقی آن است، اما پسوند "ان" در واژه ی "لولیان" نشانه ی جمع است و در واژه ی روان نشانه ی صفت حالیه و قافیه درست است. ولی در این بیت دقیقی:
شب سیاه بدان زلفکان تو مانَد
سپید روز به پاکی رخان تو مانَد
"ان" در هر دو واژه نشانه ی جمع است و چون تکرار شده لذا قافیه درست نیست.

تبصره ی پنج -  اگر قبل از حروف قافیه ( در قاعده ی 1و 2) حرف یا حروف دیگری مشترک باشد، آن ها جزء حروف قافیه نیستند و رعایت آن ها لازم نیست. مثلاً در شعر:
به خُردی بخورد از بزرگان قفا
خدا دادش اندر بزرگی صفا

َ فا، حروف مشترک است، اما قافیه فقط مصوت / ا / است و رعایت حروف مشترک دیگر ضرورتی ندارد. به عبارت دیگر قفا و صفا با واژه هایی مثل ما و فضا قافیه می شود. {وقعاً تبصره ی بیخودی بود! یه مثالِ دیگه هم داشت که ننوشتم}

تبصره ی شش – اگر واژه های قافیه لفظاً یکسان ولی در معنی متفاوت باشند، قافیه درست است و جناس هم دارد:
ز هر ناحیت کاروان ها روان ( = رونده)
به دیدار آن صورت بی روان ( = روح)

تبصره ی هفت - گاه حروف قافیه در بیش از یک واژه قرار می گیرد:
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز خال تو با حال خویش پروا، نه
در مصراع دوم پروا + نه (پروا نیست) با پروانه قافیه شده است که حروف قافیه در آن ا + انه است.


منبع: قافیه و عروض - نقد ادبی، دوره ی پیش دانشگاهی، رشته های علوم انسانی – علوم و معارف اسلامی

""قواعد قافیه - قسمت اول""

فکر کنم این مطلب برای بعضی از دوستان مفید باشم. احتمالاً دو قسمتِ دیگر هم دارد که آن دو قسمت بیشتر به کار می آیند، اما اینها هم بالاخره باید گفته می شدند.

مصوت و صامت

حروف ملفوظ بر دو گونه است: مصوت و صامت.
مصوت- زبان فارسیدازای سه مصوت کوتاه و سه مصوت بلند است (1). مصوت های کوتاه (= حرکات عبارت اند از:  َ  ِ  ُ ) مصوت های بلند عبارت است از "و" ، "ا"، "ی" مثلاً در آخر واژه های "کو"، "پا"، "سی".(2)
صامت- زبان فارسی دارای 23 مصوت است [که فکر می کنم نیازی به نام بردنشان نیست]

قافیه ی شعر فارسی

به نام خداوند جان آفرین                       حکیم سخن در زبان آفرین
بیت فوق قافیه دار است. واژه ی آفرین در آخر دو مصرع ردیف نام دارد و جان و زبان واژه های قافیه و "ان" حروف قافیه.
ردیف- بعضی اشعار ردیف دارند. ردیف کلمه یا کلماتی است که بعد از واژه های قافیه، عیناً (از نظر لفظ و معنی) تکرار می شود.
واژه های قافیه- واژه هایی است که حرف یا حروف قافیه در آخر آن ها مشترک باشد (3).
قافیه یا حروف قافیه- حرف یا حروف مشترکِ برای قافیه سازی لازم است. این حرف یا حروف چنان که گفتیم در آخر واژه های قافیه می آید. در این شعر:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
"ازوست" ردیف است و "خرم" و "عالم" واژه های قافیه و   َ م حروف قافیه.
در شعر زیر ردیف وجود ندارد. تماشا و صحرا واژه های قافیه هستند و "ا" حروف قافیه.
شد موسم سبزه و تماشا       برخیز و بیا به سوی صحرا


قواعد قافیه
(الف)

حداقل حروف مشترک لازم برای قافیه تابع دو قاعده است:
قاعده ی یک: هر یک از مصوت های /ا/ ، /و/ به تنهایی اساس قافیه قرار می گیرند(4).
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد       وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
یا
ای چشم تو دل فریب و جادو          در چشم تو خیره چشم آهو

قاعده ی دو: هر مصوت با یک یا دو صامت بعدش قافیه قرار می گیرد: مصوت + صامت + (صامت)  [به واژه ی بعدش توجه داشته باشید]
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد        یک نکته از این دفتر گفتیم و همین باشد
حروف قافیه: ین (مصوت + صامت)

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو        یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
حروف قافیه: ُ و (مصوت + صامت)

کسی دانه ی نیک مردی نکاشت           کزو خرمن کام دل برنداشت
حروف قافیه: اشت (مصوت + صامت + صامت)
نکونام و صاحب دل و حق پرست           خط عارضش خوش تر از خط دست
حروف قافیه: َ ست (مصوت + صامت + صامت)



(1)    در فارسی امروز مصوت مرکب وجود ندارد.
(2)    علامت "و" در خط فارسی نماینده ی سه حرف ملفوظ است. مثلاً در واژه های "تو"، "سود"، "وجد". به علاوه در کلمه ی "نو" نماینده ی دو حرف ملفوظ است. علامت "ی" نیز نماینده ی دو حرف ملفوظ متفاوت است در واژه های "سی" و "وی".
(3)    در بعضی از اشعار، گاه واژه های ردیف از نظر معنا با هم تفاوت دارند، ولی این تفاوتِ معنایی، جنبه ی مجازی دارد و برای خواننده یا شنونده چندان محسوس نیست؛ مانند:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
...
گفتم: این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟
گفت: ان روز که این گنبد مینا می کرد
"می کرد" در بیت دوم به معنای "می ساخت" به کار رفته است.
(4)    مصوت "ی" معمولاً به تنهایی حرف قافیه قرار نمی گیرد. مثلاً واژه ی "بازی" با "معنی" قافیه نمی شود؛ اما بعضی از شاعران به ندرت "ی" را تنها حرف قافیه قرار داده اند:
       گاهِ توبه کردن آمد از مدایح و ز هجی
       کز هجی بینم زیان و از مدایح سود، نی (منوچهری)

       مصوت کوتاه –ِ (= ـه/ه) نیز گاهی به ندرت اساس قافیه قرار گرفته است. به ویژه هرگاه قافیه ی شعر، الحاقی داشته باشد.
هرکجا ذکر او بود تو که ای
جمله تسلیم کن بدو تو چه ای




منبع: ادبیات فارسی  (قافیه و عروض - نقد ادبی)، دوره ی پیش دانشگاهی، رشته های علوم انسانی- علوم و معارف اسلامی

دستِ من وقتِ نوشتن...

1. ای تو دلکوک! ای خوش آهنگ! تو شنیدنی ترینی!
من پر از هوایِ غربت، تو هوایِ سرزمینی!
+

2. به نظر می آید که روابط شهیار خان قنبری با جناب علی رضا امیرقاسمی (علی کوچیکه ی سابق)، خیلی گرم شده و وقتی این اتفاق می افتد؛ معلوم است که از آن طرف رابطه ی شهیار قنبری با گوگوش و مهرداد آسمانی نیز رو به سردی بگراید. کاری به اتفاقات زرد و بی معنی ِ این قضیه ندارم، اما برایم جالب است ببینم که گوگوش اگر با شهیار قنبری همکاری نکند با چه کسی می خواهد همکاری کند؟
با زویا زاکاریان که رابطه اش قبلاً شکرآب شده، ایرج جنتی عطایی که صریحاً اعلام کرده بود گوگوش را از جرگه ی طلایه داران موسیقی پاپ نوین ایران خارج می بیند، اردلان سرفراز هم که با عالم و آدم و حتی خودش؛ البته غیر از فرید زولاند، رابطه ی خوبی ندارد، احتمالاً کار به مریم حیدرزاده و پاکسیما می رسد! خوشبینانه تر اگر نگاه کنیم می توان به گزینه هایی همچون بابک صحرایی و اهورا ایمان هم فکر کرد! واقعاً خنده دار می شود!
به نظر من گوگوش از وقتی ایران را ترک کرد، پشتِ سر ِ هم مرتکب ِ اشتباه شد! و حالا هم که همه را ازخود رانده، باید با به قولِ خودش با واروژانِ جدیدش خوش باشد!

3. هنوز هم نمی توانم هضم کنم که چطور فیلمی مثل ِ "همیشه پای یک زن در میان است" فیلم منتخب تماشاگران جشنواره ی فجر شده است. فکر می کنم اینقدر از سینما سر دربیاورم که بفهمم فیلم، یک بنجل ِ واقعی بود! نمی دانم این همه بازیگر ِ مطرح چگونه حاضر به بازی کردنِ همچین فیلمنامه ای شده اند، حتی اگر فیلمنامه را نغمه ثمینی نوشته باشد.
اگر یک جایی تو یه مجله ی سینمایی یه کاره ای بودم، یه امتیاز ِ "صفر از ده" به این فیلم می دادم!
از دیروز که فیلم را دیده ام، تا امروز تقریباً هیچ صحنه ای از فیلم در خاطرم نمانده است!

  
 

آلبوم عکس

قالب وبلاگ با مرورگر فایرفاکس مشکلاتی داشت و صفحات درهم و برهم بارگذاری می شدند. دلیل اصلی تغییر قالب وبلاگ همین بود.

و اما ترانه...
این ترانه در ادامه ی روند ترانه ی قبلی، همان "بدون سانسور" سروده شد.


برای معین و بانوی خاکستری پوش اش...

      بوی موهات زیر ِ بارون...

آلبوم ِ عکس

عکس ِ اول: صاف و ساده، روی صندلی نشستی!
زل زدی به پشتِ دوربین، موهای صافتُ بستی!

عکس ِ دوم: خنده ی تو، با یه چال گوشه ی لب هات!
بهترین عکست همینه! کافیه! عالی شده؛ کات!

عکس ِ سوم: زیر ِ بارون! جای ِ من خالیه انگار!
تا به فصل ِ "ما" رسیدن، جای خالی مُ نگه دار!

بویِ بارون و تن ِ تو! عطر ِ خوب ِ پیرهن ِ تو!
بهترین عکس ِ تو آلبوم: خنده ی شب شکن ِ تو!

عکس ِ چهارم: شکل ِ صبره! انتظار ِ تلخ ِ چشمات!
رنگِ مانتوت سرد و بی روح، رنگِ خاکستریِ مات!

عکس ِ پنجم: گریه ی تو، با نگاهی خیس و پُردرد!
قـطره ی اشکی که افـتـاد، چـالِ گونه هـاتُ پر کرد!

ششمین عکس: عکس ِ "ما" شد! پشت ِ بارون ِ رو شیشه!
عکس ِ آخر شکل ِ شعره، شعری از جنس ِ همیشه!

بویِ بارون و تن ِ تو! از من ِ من تا من ِ تو!
بهترین عکس ِ تو آلبوم: خنده ی شب شکن ِ تو!

فروردین ِ هشتاد و هفت
 

یکسالگی

۱. یک ماه از یک سالگی ِ این وبلاگ گذشت و من تازه متوجه شدم. البته چیز خیلی مهمی هم نبود. فقط یکسال گذشت.

۲. آلبوم سیاوش قمیشی با پنج ترانه از یغما گلرویی ریلیز شد. هنوز آلبوم را کامل و درست و حسابی نشنیده ام، اما به نظر می رسد طبق معمول ِ این سال ها انتظارات را برآورده نکند.یه نکته ی دیگه اینکه ایران ترانه باز هم فیلتر شده و آدرس جدید واسه من ایمیل نشده؛ چی هست حالا آدرس جدید؟

۳. مطلبی از من که با لطف و مساعدتِ دوستان گرامی، حمیدرضا عزیزی و حسین کرمانی در ماهنامه ی گزارش چاپ شد را از اینجا بخوانید.

4. طی چند روز ِ آینده، این وبلاگ با  یک ترانه به روز خواهد شد. بلاگفا هم یهو تصمیم گرفت که اعداد رو به جای فارسی انگلیسی بنویسه! هر ترفندی هم اعمال کردیم، افاقه نداد! بذار خوش باشه...

"بی ستاره ام نکن!" عباس معروفی و داریوش

فکر می کنم که نیازی نباشد که عباس معروفی را در اینجا معرفی کنم. اطلاعات کامل راجع به او را از اینجا بخوانید. گویا عباس خان معروفی و داریوش اقبالی در غربت کلی تریپ رفاقت برداشته اند!!! در نوشته ی زیر عباس معروفی یکی از خواب هایش را تعریف می کند:

تا در قهوه‌خانه باز می‌شد، صدای هياهوی آنهمه آدم می‌پيچيد در سرم و نمی‌شد فهميد کی، چی می‌گويد. می‌دانستم که دارم خواب می‌بينم، اما قدر لحظه‌هايی را که با داريوش می‌گذراندم می‌دانستم. دلم نمی‌خواست صداها مرا بر گرداند برلين. در خواب از برلين هراس داشتم. اما داريوش آرام و خوشحال بود، و من گرمی دستش را بر شانه‌ام احساس می‌کردم.
قرار بود با هم در يک فيلم بازی کنيم. منتظر دلی‌بای بوديم.
چند اتوبوس از راه شيبدار بالا آمده بود، و مردم به طرف سالنی می‌رفتند که کنار کوه بود. کسی برای ما نوشابه آورد. همان کاناداهای قديمی، و خنک. داريوش بغلم زد: «می‌بينی؟ اينهمه آدم را می‌بينی؟»
آره. و نگاهش کردم. در سال‌های جوانی‌اش بود، با بلوز يقه گرد سفيد. و ما از پشت پنجره‌ی قهوه‌خانه به جمعيت نگاه می‌کرديم که به طرف کوه می‌رفتند. لابد اگر او را آنجا می‌ديدند می‌ريختند توی قهوه‌خانه. اما او آرام بود. چند جرعه نوشيد و ناگاه چهره‌اش جدی شد. گفت: «يک تيم ترور فرستاده‌اند برلين که کار را تمام کنند. بايد مواظب باشيم» و دستش هنوز روی شانه‌ام بود.
من دوباره ياد برلين افتادم، آن هراس لعنتی آمد، و  باز قلبم شروع کرد. گفتم: «ولی اين توی فيلم‌نامه نبود.»
گفت: «دلم می‌سوزد، اصلا دلی‌بای نيست. فيلم‌نامه را دستکاری کرده‌اند. کاش تو آن را می‌نوشتی. باور ‌کن کار سختی نيست. يک‌بار فيلم‌نامه درست و حسابی... اين حق ماست.» و به مردم اشاره کرد که تمامی نداشتند و هنوز می‌آمدند. تمام آن راه پيچاپيچ آدم بود.
و من ناگاه مهدوی را ديدم. و باز قلبم کوبيد، کوبيد. نگاه کردم، حاج آقا محمدی را هم ديدم که با کسی حرف می‌زد و داشت رد گم می‌کرد. اما من به وضوح می‌ديدمش. درست موازی مهدوی لای جمعيت به طرف کوه می‌رفت. می‌دانستم دارند دنبال ما می‌گردند.
گفتم: «چه چيزهايی آمده توی اين فيلم‌نامه! کدام الاغی اين را نوشته؟ اصلا چه‌جوری اينها آزاد شده‌اند؟»
داريوش گفت: «من به آنها گفته‌ام که ما در اين فيلم بازی نمی‌کنيم.»
و بعد ديدم آندره آوه‌ناريوس دارد پول می‌اندازد توی دستگاه تا قهوه بگيرد. گفتم: «هی، آندره آندره، ببين چی شده!»
آندره با انگشت به داريوش اشاره کرد و گفت: «با همين کنسرت بر می‌گرديد ايران. من هم همراه شماها می‌آيم.» به طرف ما آمد، و بوی قهوه‌اش پيچيد.
گفتم: «هنوز رمانم تمام نشده. يکی دو روز بايد صبر کنيم.»
گفت: «مردم منتظرند.» و بعد به داريوش گفت: «زودتر برويم که برسيم. مردم منتظرند.»
داريوش با سر به من اشاره کرد، و ما از در پشتی قهوه‌خانه خارج شديم. مرز بازرگان بود. هوا سرد بود، و بوی مه در سرم می‌پيچيد. دره‌ها و کوه‌ها پر از گل بود، و زير پای ما خاک ايران بود.
هر سه نفرمان با نوک انگشت صحنه را بوسيديم، و بعد وارد يک تالا عظيم شديم که در عمرم نديده بودم. صدای جمعيت لمبر می‌خورد، به جايی دور می‌رفت، و دوباره برمی‌گشت.
به شوق آمده بودم، ولی هراس داشتم، و نمی‌دانم چرا می‌لرزيدم. سردم بود، يا...
نشستيم. صحنه پر از گل‌هايی بود که می‌گفتند زن‌های تبريز برای کنسرت فرستاده‌اند، ولی هرگز گل‌هايی به اين زيبايی نديده بودم، ترکيبی از نيلوفر و ميخک، به رنگ‌های آبی و زرد، انگار هزاران پروانه دور صحنه بال می‌زدند.
گروه موزيک شروع کرد، داريوش به من لبخند زد و به وسط صحنه رفت. می‌دانستم که دارم خواب می‌بينم. هم دلم می‌خواست به خاطر کنسرت آنجا باشم، هم می‌خواستم از آن هراس کنده شوم. داريوش زيباترين آهنگ عمرش را خواند، هلهله‌ی مردم و هراس من تمامی نداشت. از خواب کنده شدم، چند خط از آن ترانه که يادم مانده بود زود روی تکه کاغذی نوشتم، و هرچه به ذهنم فشار آوردم ديگر يادم نيامد. دلم می‌خواست به همان خواب برگردم، بلکه باز آن ترانه را بشنوم، حتا با آن هراس لعنتی که گاه‌ و بيگاه در خواب به سراغم می‌آيد! هرگز ترانه‌ای و آهنگی به آن زيبايی نشنيده بودم. داريوش آسش را رو کرد. و حيف که بجز چند خط از آن ترانه يادم نيست.
بی ستاره‌ام نکن
سوسو بزن
در اين پهنه‌ی سياه
بخوان
بخوان ترانه‌ای به نام پگاه
چشم به هم گذاری
دميده است سحر
ماه می‌تابد
در کوچه‌های شراره و آه
آه نکش
تاريک می‌شود دلت
چشم برهم نگذار
بی ستاره‌ام نکن...

 

از عباس معروفی بیشتر بخوانید درباره ی داریوش:  اینجا (که درباره ی ایرج جنتی عطایی هم هست) و اینجا

...ستاره شب شکن نبود!

۱.داشتم به متن این ترانه ی "وقتی تو شب گم می شدم" از ایرج جنتی عطایی نگاه می کردم. ترانه ای که در دهه ی پنجاه سروده شده است. متوجه این نکته شدم که بیش از نود درصد واژگان به کار رفته در این ترانه در ترانه های امروز هم به کرّات به کار می روند؛ واژگانی همچون: شب، خواب، گل، همسایه، شب زده، کوچه، پل، ستاره، آینه، شعله، ویرون، گریه، سایه، اقاقی، تگرگ.
شاید بزرگ ترین مشکل ترانه ی امروز ایران، گرفتار شدن در دام ِ واژگان و مضامین تکراری باشد. و این دیوار ِ واژگان و مضامین تکراری در این سی ساله چنان ستبر و بلند شده که شکستن آن توسط ترانه سرایان امروز بسیار بسیار سخت می نماید. تکرار بیش از حد واژگانی مانند بالا و امثالِ آن، در طول سالیان، قطعاً از میزان تاثیرگذاری ترانه بر مخاطب می کاهد و در او احساس بی تفاوتی نسبت به آنچه می شنود ایجاد می کند.

۲. «... و قافیه هایی که علاوه بر اعنات در آنها ردیف نیز رعایت شده در شاهنامه ۵% و در گرشاسب نامه ۱% و در شاهنامه ی نادری صفر است. بگذریم از اینکه در کتاب اخیر ۴% قافیه ها غلط است مثل "سرگشتگان" با " عاصیان" و "معصیت" با "رحمتت" و ...»   (موسیقی شعر، دکتر شفیعی کدکنی)

من هر چه فکر کردم متوجه نشدم چرا قافیه ی "معصیت" با "رحمتت" صحیح نیست. دوست دارم بدانم!

۳. این آلبوم گل بیتا از داریوش آلبوم بسیار خوبی است. ترانه های اجتماعی آن همچون: کهن دیارا و تندباد حادثه ها و یاران شاید با معیارهای ترانه ی نوین چندان سازگار نباشند، اما از لحاظ فنی بی نقص هستند و به خصوص با موسیقی ِ آهنگ ها بسیار هماهنگ هستند و به اصطلاح روی آهنگ به خوبی نشسته اند. کهن دیارا به گمانم غزلی است سروده ی نادر نادرپور و دو ترانه ی دیگر فکر می کنم از تورج نگهبان باشد. من به شخصه تنظیم این آلبوم را هم خیلی دوست دارم.
مثل اینکه قرار است آلبوم جدید داریوش هم با نام "معجزه ی خاموش" وارد بازار موسیقی بشود، حال ببینیم وقوع این امر با چه مقدار تاخیر همراه خواهد بود.

شب ِ شیشه ای این بار می شکند!

این رشیدپور واقعاً حقش بود برنامه ش تعطیل شه. به خاطر ترکیباتی مثل ِ "بغض گلوبریده" در ترانه ی تیتراژ پایانی برنامه که اتفاقاً سروده ی خود آقای مجری بود. انصافاً آدم رو یاد عاشورا و امام حسین و اینا... می اندازه.

اینجا: +

ویند آو چینج

باز هم تغییرات.

شب سپید - قسمت سوم

/امروز، شنبه پانزدهم تیر، قسمتی از مطلب زیر حذف شد/

« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »
« حکمت‌ گُفته‌ ما مستعمره‌ی‌ آمریکا هستیم‌ . »
« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »
این‌ جمله‌ها در یکی‌ از روزنامه‌های‌ آنکارا چاپ‌ شُد ،
با حروف‌ِ سیاه‌ ،
باحروف‌ِ دُرُشت‌ِ جنجالی‌ !
در کنارِ عکسی‌ از دریاسالارِ آمریکایی‌ ویلیامسن‌
که‌ نیشَش‌ در شست‌ُ شش‌ سانتیمتر ،
تا بناگوش‌ْ گُشوده‌ بود !
« آمریکا صَدُ بیست‌ میلیون‌ لیره‌ به‌ اقتصادِ ما کمَک‌ کرده‌ است‌ . »
صَدُ بیست‌ میلیون‌ لیره‌ !
« حکمت‌ گُفته‌ ما مستعمره‌ی‌ آمریکا هستیم‌ . »
« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »
درست‌ است‌ ! من‌ به‌ این‌ وطن‌ خیانت‌ کرده‌ام‌
و شما وطن‌ پَرَست‌ُ میهن‌ْدوستید !
من‌ به‌ وطن‌ خیانت‌ می‌کنَم‌ ،
اگر وطن‌ همان‌ چیزی‌ست‌
که‌ در گاوصندوق‌ها و دسته‌ چِک‌های‌ شماست‌ !
اگر وطن‌ ،
سگ‌ لرزِ زمستان‌ُ تَب‌ لَرزِ تابستان‌ است‌ !
اگر وطن‌ مَکیدن‌ِ خون‌ِ ما در کارخانه‌هاست‌ !
اگر وطن‌ زمین‌ِ ارباب‌هاست‌ !

اگر وطن‌ حکومت‌ِ باطوم‌ُ چُماق‌ است‌ !
اگر وطن‌ باج‌ُ دهن‌ْبَند است‌ !
اگر وطن‌ پایگاه‌ِ آمریکایی‌ ،
بُمب‌ِ آمریکایی‌
و ناوگان‌ِ آمریکایی‌ست‌ !
اگر وطن‌ اسارت‌ در سیاه‌ چال‌ِ پوسیده‌ی‌ شماست‌ ،
من‌ به‌ وطن‌ خیانت‌ می‌کنَم‌ !

بنویسید !
در سه‌ ستون‌ ،
با حروف‌ِ دُرُشت‌ُ سیاه‌ِ جنجالی‌ :
ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد !

شعر بالا از ناظم حکمت بود که خواندید. به نظر من، حکمت در این شعر "رو و رک" حرف می زند. در واقع این حرف را در ادامه ی همان بحثِ "به سطح آمدن" و "سطحی بودن" می زنم و خواستم نشان بدهم که تحقیقاً و دقیقاً این دو با هم تفاوت دارند. ناظم حکمت شعار می دهد چون باید شعار بدهد! اما ذره ای شعاری نمی شود و شعریّت شعر خود را به خوبی حفظ می کند. شعر ِ حکمت شعری است بسیار خوب و محکم.
نمونه ی دیگر "شعار دادن" را در ترانه های اوایل انقلاب، در سال های 58 و 59، می بینیم. ترانه هایی که گاه از فرط شعار شبیه سرود های انقلابی هستند:

(مار در محراب / ایرج جنتی عطایی)
خوشا از بندِ تن رستن، پی ِ آزادی انسان!
نمی ترسم من از ایثار، که اینک سر! که اینک جان!

(بگو به ایران / ایرج جنتی عطایی)
با دژخیمان اگر شکنجه،
اگر بند است و شلاق و خنجر،
اگر مسلسل و انگشتر،
با ما تبار ِ فدایی!
با ما غرور ِ رهایی!

(سرزمین من / اردلان سرفراز)
ای زن تنها! مرد آواره! وطن دل توست! شده صدپاره!
پاشو کاری کن! فکر چاره باش! فکر ِ این دلِ پاره پاره باش!

(غزلگریه ی شمایان / شهیار قنبری)
بدا به حال شاه گدایان! بدا به حال امیران!
بدا به حال شمایان! همیشه تنهایان!

همیشگی ویران! همیشه بی ایران!
همیشه در نهایت مرگ و همیشه در پایان!


از دیگر نمونه های خوب و نوی ترانه ی "رو" در موسیقی امروز، می توان به ترانه های گروه کیوسک اشاره کرد که در بعضی از موارد بروز خلاقیت هایی عدم شاعرانه گی اثر را جبران می کند. ضمن اینکه ایجاد فضای طنز، به جذابیت این ترانه ها افزوده است و اگر عنصر طنز را در این ترانه ها در نظر نگیریم، به هیچ عنوان حتی یک بیتِ خوب هم در این ترانه ها نخواهیم یافت. باری، فکر می کنم که به این عقیده رسیده باشم:
رک و رو حرف زدن برای هنر (و یا محتاطانه تر فقط ادبیات) لزوماً نکته ای منفی نیست.

و اما می رسیم به شهیار. در مورد ترانه های "شک می کنم" و جنگل شش و هشت" قضاوت را به شما واگذار می کنم.  ( این یک ترفند وبلاگی است که در آن وبلاگ نویس کلی حرف می زند و آخر سر از دادن یک نظر صریح خودداری می کند و بدین ترتیب کلی بارش سبک می شود، این را گفتم که بدانید که می دانم! البته شاید بعدها راجع بهش حرف زدیم)
 اما ترانه ی "بوسه های پیاده رو" را یک عاشقانه ی سطحی می دانم. اشتباه نکنید! اشکال از زبان کودکانه و نوستالژیک شهیار نیست که شهیار در این ژانر، ترانه های بسیار خوبی دارد.    ( این را هم گفتم که دوستان مرا با بعضی از طرفداران روشندلِ ایرج جنتی عطایی اشتباه نگیرند که تا همین یکی دو سال پیش مرکز سیبلشان در حمله به شهیار قنبری، زبان کودکانه ی او بود).

 

بعدالتحریر: راضی نیستم از این گونه نوشتن ام! کوتاه، کم بار و با شتاب می نویسم. اما فعلاً کاری نمی شود کرد. زیاد روی گفته هایم حساب نکنید، خودم هم به بعضی هاشان اعتقاد ندارم! (این همان ترفند وبلاگی است که پیش تر نیز عرض کردم)

 

غیبتِ نور

به دلیل امتحانات و همچنین به دلیل عدم حضور اکثر دوستان به خاطر عدم اطلاعشان، همچنان برای پست پایین نظر بگذارید.


فقط یک بخش جدید در آخر هر پست داریم؛ سه پیشنهاد برای گوش کردن:

غیبت نور- شکیلا - شهیار قنبری - بابک افشار    بخوانید
آخرین کوکب- شکیلا - ایرج جنتی عطایی - بابک افشار   بخوانید
گریه در رگبار- شکیلا - شهیار قنبری - بابک افشار   بخوانید 

بدون سانسور

می خواستم یه سری توضیحات بنویسم که یادم افتاد بعضی از دوستان این کار را نمی پسندند، لذا بی خیال شدم.

 

ترانه، شبی میانِ خواب و بیداری متولد شد...

بدون ِ سانسور

ساده مث ِ ترانه ای، که نیمه شب تو خواب بگی!
ستاره ای کنار ِ بیست، تو دفتر ِ هفت سالگی!

حرارتِ آتیش تویِ سیزده بدر های قدیم!
یه قاصدک که با یه فوت، پَر می کشید تویِ نسیم!

بوسه ی تو جنس ِ غزل، شکل ِ ترانه گفتنه!
خطوط ِ دور لب ِ تو، مرزای دنیای منه!

چشاتُ ببند و با یه بوسه نزدیکم شو!
شعله ی آتیش شو! از سیاهی ِ شب کم شو!

بوسه ی پنهانی ِ ما، گم کردن ِ خستگیاس!
بوسه پُر از انرژیه، بوسه یه داد ِ بی صداس!

یه حس ِ دوس داشتنیه! رتبه ی خوب ِ کنکوره!
تو تنهایی دیدن ِ یه فیلم ِ بدونِ سانسوره!

بوسه ی تو جنس ِ غزل، شکل ِ ترانه گفتنه!
شـکار ِ پـروانه ی روح، فرار ِ آهوی تَــنـه!

چشـاتُ ببند و با یه بوسه نزدیکم شـو!
منُ تــازه کن بـا بوسه، دوبـاره، بـاز از نــو!

 

بهمن ِ هشتاد و شش

پی نوشت: این ترانه برای اخذ مجوز به هیچ جهنم دره ای ارسال نخواهد شد.

Yesterday

دیروز

دیروز،
تمامی ِ نگرانی هایم
                    چه دور به نظر می رسیدند...
و اکنون
         آن ها همه آمده اند که بمانند
آه! من "دیروز"را باور دارم.

همه چیز به ناگاه اتفاق افتاد
      نیمی از آنچه بودم نیز نیستم
      سایه ای بالای سرم باقی مانده است
آه! دیروز
           چه ناگاهان تغییر یافت.

و او هرگز نخواهد گفت
چرایی ِ رفتن اش را
                          و من هرگز نخواهم فهمید

چیزهایی گفتم که نباید
                        و حالا در آرزویِ دیروز مانده ام
      
دیروز
      عشق، بازی ای بود
                      که به آسانی صورت می گرفت
      و اکنون
               در جست و جوی پناه گاهی اَم
               که در آن بیاسایم
                  آه! من "دیروز" را باور دارم.
                         من "دیروز" را باور دارم...

 

تجربه ی برگردانِ یک آهنگ ِ محبوب، آن هم به صورتِ یک چیزی شبیهِ سپید تجربه ی جالبی بود. همین طوری به سرم زد که ببینم Yesterday به فارسی چه شکلی می شود! و در مدت کوتاهی به فارسی برگرداندمش. البته مترجم نیستم و انگلیسی م زیاد هم خوب نیست و این متن فارسی هم شاید به متن انگیلسی زیاد وفادار نباشد. متن انگلیسی ِ Yesterday به نظر من بی نهایت ساده، موجز، بلیغ و شگفت انگیز ماجرایش را تعریف می کند. Yesterday اولین آهنگ بیتلز بود که تنها توسط یکی از اعضای گروه اجرا شد. ملودی ِ آهنگ در خواب به پل مک کارتنی الهام شد و متن ترانه را نیز توسط مک کارتنی و با همکاری ِ جان لنون نوشته شد. سپس پل مک کارتنی آهنگ را به تنهایی و با همکاری ِ یک ارکستر چهارنفره از سازهای زهی اجرا کرد. Yesterday در آلبوم Help! در سال 1965 منتشر شد.
Yesterday تاکنون توسط بیش از سه هزار گروه و خواننده ی مختلف اجرای مجدد (کاور) شده و از این حیث نامش در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است. همچنین تخمین زده می شود که این آهنگ از سال 1965 تاکنون بیش از هفت میلیون بار در کنسرت های مختلف اجرا شده باشد. مدتِ آهنگ تنها دو سه ثانیه ای بیشتر از دو دقیقه است.

برای دیدن متن انگلیسی ِ ترانه به اینجا مراجعه کنید.
صفحه ی ویکیپدیایِ ترانه را از اینجا ببینید.
وبسایت ِ رسمی بیتلز اینجاست.
و در آخر وبسایت رسمی پل مک کارتنی را نیز در اینجا ببینید.

شب سپید - قسمت دوم - "شک می کنم"

اول از همه اینکه قرار نیست اینجا نقد عملی مصرع به مصرع راه بیندازیم. قرار است فقط کمی جدی تر به گوگوش و ترانه های اخیرش نگاه کنیم و احتمالاً با هم بحث کنیم.
"شک می کنم" بیشتر از همه ی آهنگ ها سروصدای مخاطبان را درآورد.مثلث همکار در ساخت آهنگ، تلاش مذبوحانه ای انجام دادند تا احتمالاً ترانه شان را به گوش طیف بیشتری از مخاطبان برسانند که تا حد بسیار زیادی چنین نشد. در واقع کاری در مایه های "هدف وسیله را توجیه می کند...". اما به نظر می رسد که این حربه برای گوگوش با سابقه ی ذهنی  مخاطب همراه نباشد. یک نکته ی همین طور بی ربط به بحث اینکه فکر می کنم این شکاف بیست ساله ای که بین آوازخوانی گوگوش اتفاق افتاد باعث شد که مخاطبان هیچ وقت نتوانند خود را از گوگوش واروژان و شماعی زاده جدا کنند و به گوگوش مهرداد آسمانی برسانند.
به سطح آمدن شهیار هم قضیه ی مفصلی است که بعد ها و در ترانه های بعدی بیشتر به آن می پردازیم؛ اما نکته ای که در همین جا لازم به ذکر می رسد این است که باید بین "سطحی بودن" و "به سطح آمدن" تفاوت قائل شد، همانطور که بین "شعاری بودن" و "شعار دادن" تفاوت قائل می شویم. گاهی لازم است که هنرمند به سطح بیاید و شعار بدهد.
نکته ی بعدی "رپ کردن" گوگوش است که واقعاً خودش دنیایی است.شاید خیلی ها بگویند که شخصیت گوگوش شایسته ی چنین حرکاتی نیست و ... به علاوه اینکه همه می دانیم که رپ در موسیقی جدی و متعهد دنیا جایگاهی ندارد. اما من می گویم که مگر گوگوش دهه ی پنجاه چه جور شخصیتی داشت؟ آیا مثلاً مثل داریوش بود؟! به هر حال او از ابتدا به زندگی سوپراستاری خودش عادت کرده است، هر چند که این سوپراستار تعداد بسیار زیادی از شاهکارهای موسیقی پاپ مارا به همت افرادی چون واروژان خوانده است. این حرف من ربطی به قدرت و تکنیک خوانندگی گوگوش ندارد، بلکه رفتار اجتماعی او مورد نظرم است: آیا رپ کردن خواننده ای که روزگاری برای جشن تولد رضا پهلوی "بیا شمعارو فوت کن، که صد سال زنده باشی" را می خاوند، برای شما عجیب است؟ گوگوش همچنان دوست دارد مانند یک سوپراستار رفتار کند، و اگر کمی گستاخ تر باشم می گویم: با تمامی ابتذال های ریز و درشت زندگی سوپراستارها...
نکته ی دو تا مانده به آخر اینکه این یادداشت در مدت زمان بسیار کوتاهی نوشته شد. با بحث های خود به آن کمک کنید.
نکته ی یکی مانده به آخر اینکه این یاداشت تقریباً اصلاً در مورد آهنگ "شک می کنم" نشد. برای اینکه از این ترانه بیشتر بخوانید، به اینجا مراجعه کنید.البته یاداشتی است به قلم یک هوادار پروپا قرص گوگوش...
و بالاخره نکته ی آخر اینکه این بیلبورد تبلیغاتی ِ "تیکهتیکه های پرتقاله، که سن ایچ می شه و می ریزه" رو که می بینم، یاد اون ترانه ی شاهکار(!!!) از مسعود کیمیایی می افتم: "تکه تکه های قلب منه، که بارون می شه و می باره". نه؟

دریچه

مشغله ها کمی زیاد بود، به همین خاطر ادامه ی مطلب "شب سپید" را به هفته های بعد موکول می کنیم.

چند ماه پیش، احسان یادداشتی تقریباً (یا تحقیقاً) امپرسیونیستی بر ترانه ی "دریچه" سروده ی اردلان سرفراز نوشته بود که قرار بود در وبلاگ سال صفر منتشر شود. من هم مثل همیشهُ مقداری انتقاد تند و تیز به آن نوشته منگنه کردم که البته و صد البته آنچه که در وبلاگ سال صفر  منتشر شد تنها همان یادداشت احسان بود.

پس الان بخوانید نسخه ی کامل آن یادداشت را با این توضیح که کتمان نمی کنم که الان و پس از چند ماه بعضی از نوشته ها و آرای خودم را رد می کنم:

دريچه

ترانه ی دریچه(1) هم مانند بسیاری دیگر از کارهای اردلان سرفراز، ترانه ای است که شاعر تماماً به خودش  می پردازد. همچون کارهایی مانند مرداب، آینه، مسخ، جاده، موج و ... باز هم در جستجوی گمشده ای است که در نبودش، جهان آرمانی اش از هم واپاشیده است. گمشده ای که برای شکست دادنِ تنهایی اش، در پی آن است، اما تو گویی که تنهایی ِمستولی شده بر او هیچ گاه پایان نخواهد گرفت و گواهِ این مطلب، تمام ِکارنامه ی هنری ِ سی و چند ساله ی اوست.
در این ترانه، همان طور که از نامش پیداست، ترانه سرا برای برون رفت از اوضاع کنونی، برای فرار از خانه ای که به ناچار در آن اسیر شده است،در دیوارهای سنگی و بی نور، در پی یک دریچه است.

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن،رفتن و پریدن

در جای جای ترانه، خواهیم دید که شاعر، با وصف دریچه ای که به دنبالش می گردد، شرایط کنونی خود را نیز به طور غیر مستقیم بیان می کند. اینجا از دریچه ای می گوید که سه خصوصیت داشته باشد.

1. امکان رفتن را به او بدهد. چرا که خانه را نمی پسندد و راهی هم برای خارج شدن از آن وجود ندارد.
2. امکان دیدن را به او بدهد. چرا که در خانه ای بی روزن و در نتیجه تاریک به سر می برد.خانه ای که در آن، هر چیزی در ابهام به سر می برد.
3. امکان پرواز را به او بدهد. چرا که خانه اش را  همچون یک قفس می داند که مجالی برای پرواز و کشف در آن نمی یابد.

«منظور من از خانه، همان دنیا و افکار و روابطی است که با آن ها زندگی می کنیم.»
در این بند، مصرع چهارم چیزی به گفته های قبلی شاعر نمی افزاید. و تنها یک تکرار است. به خصوص آنکه در خود این مصرع با وجود آنکه "پر زدن" آمده است، کمی بعد از آمدن کلمه "رفتن"(که خود در مصرع اول آمده بود) دوباره شاهد استفاده واژه ای هم معنا و از یک خانواده هستیم؛ یعنی "پریدن".
این ایرادی است که در بند دوم و سوم ترانه هم می بینیم. یعنی از " امکان پر زدن " و "امکان رفتن" یی که  با وجود دریچه حاصل می شود، حرف زدن. در صورتی که به جای این تکرار، بهتر بود که از دیگر خصوصیات این دریچه گفته می شد تا از این طریق، وضعیت کنونی و آرمانی اش را بهتر، کامل تر و دقیق تر  توصیف می کرد.

از ته دره های تردید
یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن
یک افق رو به روی خورشید

در این جاست که شاعر این خانه را کامل تر می شناساند؛ و این جاست که می فهمیم چرا در جست و جوی چنان روزنه ای است. از "تردید" سخن آورده شده است. سوال در ارتباط با  هستی و شک به روابطی که بین او و جهان برقرار شده یا شاید برقرار ساخته اند و شاعر در جستوی شناخت و  بازتعریف این  روابط است. این که تردید را همچون دره ای عمیق می بیند، بند اول را برای خواننده روشن تر می سازد. چرا که :

1. از دره های عمیق نمی توان خارج شد و راهی به بیرون پیدا کرد.
2. از تاریکی اعماق دره ها هم مشخص است که چرا شاعر به دنبال انواری می گردد که بتواند به کمک آن ها، ببیند.
3. در دره ی عمیق است که "پر زدن" معنایی پیدا نمی کند و بال ها توان فتح دره را نخواهند داشت. پس از این جهت هم بی شباهت به قفس نیست.

اما سرفراز در این ترانه همچون "مسخ" و "مرداب" و بسیاری دیگر، ناامیدانه فکر نمی کند و مایوسانه به پایان نمی رسد و راه نجات و شرط رهایی، را پذیرش تمام سختی ها و  یافتن آن دریچه می داند. دریچه ای که از اعماق، او را به ارتفاع خورشید خواهد رساند. دریچه ای که در هوای آن توان پریدن را خواهد یافت و او را در فضایی آکنده از نور غرق خواهد کرد.
در این بند، مصرع اول با دوم هم قافیه است و ذهن شنونده از لحاظ قافیه به آرایش ِ قافیه ها در "دوبیتی" هدایت می شود. این در حالی است که هنگامی که به مصرع ِ چهارم می رسیم "خورشید" به ردیف تبدیل می شود و قوافی ِ بند به صورت ِ "سو" و "روبه رو" در می آیند که تا حدی باعث ِ آشفتگی ِ ذهن مخاطب خاص می گردد، زیرا تصورات قبلی او از آرایش ِ قوافی به هم می خورد.

و اما ترجیع بند:

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

واضح است که شاعر جز این دریچه که می تواند او را  به آرمان های خود رهنمون بسازد، چیز دیگری نمی خواهد و فکرش هیچ گاه به سوی دیگری نخواهد رفت. چرا که تمام همتش را برای فایق آمدن به شک و رسیدن به خواسته خود به کار بسته است.
نسخه ی موجود در کتاب ِ سال صفر این بند را به صورت ِ " از هر عالم و هر کس" آورده است؛ در حالی که  در فضای ترانه عبارتی گنگ و بی معنا می شود. چرا که شاعر در فضای ترانه تنها روایت گر یک عالم است و یک دریچه. عالمی تاریک و محبوس که با وجود آن دریچه به جهانی نو و نورانی تبدیل می شود. در واقع "هر کس" با "همه کس" از لحاظ معنایی تفاوتی ایجاد نمی کند؛ اما "هر عالم" و "همه عالم" دو معنا دارند که معنای دومی به وضوح مناسب تر است. درواقع، این تغییر بر خلاف اکثر ِ تغییراتی که در اجرا نسبت به متن اصلی ایجاد می شوند، به ترانه کمک کرده است.
نکته ی دیگری که زمان ِ گفتنش را به دلایلی تا رسیدن ِترجیع بند به تاخیر انداختم، شباهت قسمت هایی از این ترانه، هم از لحاظ ِ آرایش کلامی و هم از لحاظ مفهوم درونی، (به خصوص دو بند ِ آغازین و همین ترجیع بند) با بخش های آغازین ِ شعر ِ معروف "پنجره" از فروغ فرخ زاد در دفتر ِ "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" است که با توجه به ارادت و علاقه ی خاصی که اردلان سرفراز به این بانوی شعر ِ کشورمان دارد، دور از ذهن نیست اگر بگوییم که نقطه ی آغاز این ترانه برای اردلان، شعر "پنجره" بوده است:

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و کمی بعدتر:
یک پنجره برای من کافیست


با ذکر این نکته به سراغ دو بند بعدی می رویم:
یک دریچه برای رفتن
در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من
تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز
یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من
من همه زخمه بر تن ساز

از این دو بند، استنباط می شود که دریچه نه هدف که "وسیله" و "واسطه" ای است برای رسیدن به هدف؛ هدفی که با رسیدن به آن، تمام آنچه که بوده و نبوده، برای شاعر پایان می پذیرد و روزگاری تازه را در کنار معشوق(همان هدف) آغاز می کند. اما این معشوق(در مصراع ِ "یک غزل از تو بر لب ِ من") که به ناگاه در ترانه ای که تا اینجا فقط درباره ی خود شاعر و وضعیت درونی ِ او حرف می زد، آمده است چه کسی می تواند باشد جزهمان معشوق همیشگی ِ شاعر که خود بارها به آن اشاره کرده است، آن ذات بی زوال عشق؛ آن عشق ازلی و ابدی! (2)

خسته از این همه شکایت
این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت
یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت
تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت
رو به آیینه و حقیقت

شاعر دوباره از چرایی ِ خواستن دریچه می گوید. از نابسامان بودن اکنون اش؛ اینکه دیگر نمی خواهد که تنها  شنونده ای باشد برای روایاتی که در مورد آن عشق و حقیقت گفته می شود. روایاتی که گاه در تضاد با یکدیگرند و انسان را به ورطه سردگمی می کشند. شاعر، خودش می خواهد به کشف ِعشق بپردازد. می خواهد به ریشه ای برسد که همه چیز و خودش، از اوست. پس تماماًً به فکر رفتن و ترک روابطِ نارس ِ امروزش است.
با تمام این توصیفات، در این دو بند، ترانه از زبان ِ بند های پیشین دور می شود و حرف های همیشگی ِ اردلان با همان قالب ِ آشنا در ترانه های دو دهه ی اخیرش به ترانه سرازیر می شوند.جمله ای کلیشه ای همچون "خسته از این همه شکایت" که در ترانه های اردلان سرفراز به کرات استفاده شده است، به ساده ترین شکل ممکن و خالی از هر گونه نوآوری بیان می شود و حتی به باور ِ من، "یک دریچه می خوام به هجرت" از لحاظ ِ بافت و ساختار ِ ترانه گی، بسیار سهل انگارانه نوشته شده است. "هجرت"، "زیارت" و "حضور ِحضرت" با فضای کلی ِ ملودی و اجرا به هیچ وجه سازگار نیستند و اصلاً به نظر منً اینکه این واژه ها در ترانه ی امروز چگونه قابل استفاده هستند را باید به بحثِ جامعی نشست. به نظر می رسد امروز و در جامعه ای که ما زندگی می کنیم استفاده از این دست واژه ها در ترانه باید با زیرساختی مناسب در بافت ِ ترانه صورت بگیرد و گرنه در ذهن ایرانی ِ امروز "مومن" به سختی معنی ِ کسی را می دهد که به "عشق"  مومن است و یا "زیارت" ذهن مخاطب را بیشتر به سمت ِ مشهد و کربلا سوق می دهد تا به معنای دیدار ِ ذات ِ عشق!!! استفاده ی اردلان ِ سرفراز در دو دهه ی اخیر از واژه های: "نماز"، "قبله"، "سجاده"، "مومن"، "زیارت"، "حضرت"، "هجرت"و و از این دست، به ندرت،  استفاده ای موجه و و در بستری مناسب بوده است.
به هرحال، دریچه در میانِ ترانه های یکی دو دهه ی اخیر اردلان سرفراز، ترانه ی نسبتاً خوبی به شمار می رود. این که چرا کار به اینجا رسیده که سطح ِ ترانه های خوب ِ اردلان تا این حد پایین آمده و بر سر او و ترانه هایِ بعد از پنجاه و هفت اش چه گذشته است که با افتی این چنین شدید در سال های پس از پنجاه و هفت رو به رو بوده است، خود مجال ِ مفصل ِ دیگری می طلبد. اما به طور ِ کلی می توان به دلایلی مثل ِ
"استفاده از واژه های انعطاف ناپذیر همان طور که در بالا اشاره شد"
"بهره گیری از زبان شعری ِ سخت و خشک و در بیشتر ِترانه ها رسمی (که اتفاقاً این زبان ِ خاص در غزل های اردلان که در کتاب ها ی «سال صفر» و «از ریشه تا همیشه» موجود است؛ کاملاً به دل نشستنی است.)"
"بهره نگرفتن از حرف های نو، فضاها، اندیشه ها و ترکیب های تازه به صورتی که بسیاری از ترانه ها تکرار اند و تکرار"
"سهل انگاری در تالیف به صورتی که به نظر می رسد برای ترانه وقت و زحمت کافی خرج نمی شود و مثلاً نکته ای چون آشفتگی ِ زبانی که به سادگی قابل رفع است، بیش از حد معمول در ترانه ها یافت می شود"
" دوری از ترانه های ِ روایی که اردلان سرفراز تبحر ِ خاصی در سرودن این گونه ترانه ها دارد و با توجه به زبان ِ ساده و به دور از ایماژ و بازی های کلامی ِ اردلان سرفراز، قالب ِ بسیار مناسبی برایِ ترانه هایِ اوست"
اشاره کرد.

این در حالیست که بسیاری از بهترین ترانه های اردلان ِ سرفراز همچون: "دوپنجره"، "برج"، "مسخ"، "ستاره ی دنباله دار"، "طلاق"، "پرسش"، "سال ِ دوهزار"، "غزل"، "باغ بارون زده"، "بنویس"، "به بچه هامون چی بگیم؟" و ... عموماً به دور از نکات و مطالبی هستند که در بالا اشاره شد، اما اصرار ِ بیش از حد اردلان بر آن گونه ترانه نوشتن؛ آن گونه که در بیشتر ترانه های دو دهه ی اخیر به چشم می خورد؛ باعث شده است تا ترانه های تمام ِ این سال ها، رمق ِ ترانه های پیش از پنجاه و هفت را نداشته باشند. در بررسی ِ این موضوع اما باید شرایط روحی روانی ِ اردلان سرفراز در سال های غربت نیز اشاره کرد، همانطور که خود او بار ها به شرایط ِ نابسامانش در غربت اشاره کرده است و حتی شرایطی را پشت سر گذاشته است که در آن لحظات هیچ علاقه ای به نوشتن ِ دوباره نداشته است و تنها با یاریِ همراهانی چون فرید زولاند، به دنیای ترانه و موسیقی امیدوار می شده است. رد پای این موضوع را حتی در میان ِ ترانه هایش نیز می توان جست و جو کرد:

وقتی گوش شنوا نیست، / شوق گفتن نمی مونه!
وقتی جاده رو به هیچه، / پای رفتن نمی مونه!

 گواه دیگر ِ این مدعا گوشه نشینی ها و بی سرو صدایی ها و تلخ تر از همه، کم کار شدن های این چند ساله است.
در هر حال، بررسی ِ بیشتر این موضوع، موضوعی است که در قالب و موضوع این نوشته نمی گنجد؛ اما جاده ی بررسی برای بازشناخت کارنامه ی کاری اردلان در سال های پس از پنجاه و هفت، کاملاً باز است. با متن ِ کامل ِ ترانه ی "دریچه"، این نوشته را به پایان می برم:
 
 
دریچه

یک دریچه برای رفتن / یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز / پر زدن،رفتن و پریدن

از ته دره های تردید / یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن / یک افق رو به روی خورشید

از همه عالم و همه کس /یک دریچه برای من بس

یک دریچه برای رفتن / در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من / تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز / یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من / من همه زخمه بر تن ساز

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

خسته از این همه شکایت / این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت / یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت / تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت / رو به آیینه و حقیقت

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

 

 

(1) با اجرای منصور در آلبوم ِ دریچه
(2) در بسیاری از پاورقی های ترانه های اردلان در کتاب های "سال صفر" و "از ریشه تا همیشه" از جمله: "بهانه"، "شکایت"، "منزل به منزل"، "منو ببخش" و ... می توانید رد ِ پای این عشق همیشگی را ببینید.

شب سپید - قسمت اول

در آغازین روزهای سال نو، آلبوم "شب سپید" کاری مشترک از گوگوش و مهرداد به بازار آمد و طبق روال این چند ساله، اعتراضی تقریباً همگانی را در برداشت.
احتمالاً آلبوم را شنیده اید و تا حدی از چند و چون آن باخبرید. به همین خاطر از توضیح تعداد آهنگ ها و اینکه کی، کدام آهنگ را خوانده و ... می گذریم و به سراغ فعلاً فرع مطلب می روم. اصلش بماند برای پست های بعد.
مخالفان و منتقدان عامه ی گوگوش در این سال ها، به چند دسته ی اصلی تقسیم می شوند:
- یک دسته با مهرداد آسمانی مشکل دارند. این گروه با تعصبی مثال زدنی، عقیده دارند که کارهای اخیر گوگوش، روح واروژان را شکنجه می دهد. (نقل به مضمون از سایت ایران ترانه). ایشان آهنگسازانی همچون فرید زولاند، آندرانیک و حتی گزینه های دست نیافتنی ای همچون اسفندیار منفرد زاده را مناسب تر می دانند و در نگاهی رویایی تر و با خیال تکرار آثار دهه ی پنجاه، حسن شماعی زاده را آهنگساز مناسب گوگوش می دانند.
این گروه فهیم ترین گروه منتقد گوگوش هستند.
- گروهی دیگر با ترانه ها مخالف هستند. این گروه عموماً شهیار قنبری را نمی شناسند و اطلاعی ندارند که ترانه سرای "هجرت" و "دو ماهی"، همان ترانه سرای "گریه کباب" و "گربه ی آبستن" است.
به هر حال آنچه که مهم است این است که حرف های این گروه به جز اطلاع از نظر عمومی جامعه اساساً از لحاظ هنری هیچ اهمیتی ندارد!
- گروه سوم، پیمان دشمنی خود با مهرداد آسمانی را در آسمان ها بسته اند: وبلاگ های زیادی دارند که در تمام آن ها فقط و فقط به فحاشی به مهرداد آسمانی مشغول هستند و از گوگوش محبوبشان می خواهند که حال مهرداد را بگیرد و انقدر به او رو ندهد و خلاصه دیگر با مهرداد کار نکند.
-گروه چهارم اساساً با گوگوش امروز و مهرداد و شهیار قنبری و اندی جی و غیره و غیره مخالف اند و فقط با حسن شماعی زاده و واروژان و پل و دوپنجره حال می کنند. این گروه در دهه ی پنجاه زندگی می کنند.


می دانید که انتقاد از گوگوش در این سال ها تبدیل به یک اپیدمی شده است و مهم نیست که شما از چه اهنگی دارید انتقاد می کنید، چون واضح و مبرهن است که گوگوش هر چی بخواند مزخرف است! حتی کسانی که از صبح تا شب رضایا و فلاکت و سسی مانکن و از این دست خزعبلات هم گوش می کنند لب به انتقاد می گشایند و نارضایتی خود را یا جملاتی کارشناسانه که "عجب آلبوم مزخرفی یه!" نشان می دهند.
قصد دفاع از آلبوم "شب سپید" را ندارم که بسیار هم آلبوم ضعیفی است، اما در انتقادات این چند ساله، کمتر حرفی منطقی شنیده ایم و انتقادات بیشتر شبیه فحاشی و یا مدح و ستایش آهنگ های دهه ی پنجاه و یا به خاطر همان اپیدمی بوده است که چون حالا همه بد می گویند بگذار ما هم بگوییم.
ما در این سلسله مطالب قصد داریم نگاهی منطقی تر و جدی تر به آلبوم شب سپید بیندازیم و در آن میانه ها احتمالاً گذری هم به همکارهای پیش تر مهرداد، گوگوش و شهیار قنبری بزنیم.
فعلاً...

ترانه ی چهارم

این همون ترانه ی چهارمه...

قصّه ی همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت...

قصه ی تکراری

ای گونه ی خیس از اشک! ای شعر ِشب ِ رفتن!
مهتاب ِپریده رنگ! ای خاطره ی روشن!

ای هجرتِ اشک آذین! ای قصه ی تکراری!
ای سایه ی دور از من! وعده گاهِ بیداری!

این منم! من ِبی خود! خود را به شب افکنده!
این شب که تلاطم را از نگاهِ من کَنده!

 من بی تو صدایم هیچ! من بی تو نگاهم هیچ!
من بی تو سکوتی گم، فریادم و آهم هیچ!

شب های پس از امشب، شب های من ِ بی تو!
شب هـای بدونِ شعر، در حسـرت ِ روزی نو!

خواب ِمن ِ بعد از "ما": کابوس ِ پُر از امشب!
یک شاعر ِترسیده، تصویر ِ من ِ بی لب!

من بی تو صدایم هیچ! من بی تو نگاهم هیچ!
من بی تو سکوتی گم، فریادم و آهم هیچ!

ای گونه ی خیس از عشق! ای شعر ِ شب ِمردن!
آسمان ِبی مهتاب! دنیای ِ من ِ بی زن...

امشب شب ِ پایانِ خنده های روشن بود!
آغـاز ِ غـم انگیـز ِ پـرپـر شدنِ من بود!

                                   من بی تو...

 

آبان و آذر ِ هشتاد و شش

وزن عروضی در ترانه

خيلي از مواقع كه براي نظر دادن به وبلاگ دوستان مراجعه مي كنم، با نظراتي مواجه مي شوم كه نويسندگان آن ها به ابيات يا بند هايي ايراد وزني وارد كرده اند؛ در حالي كه اين ابيات و بندها در چهارچوب ترانه به هيچ وجه مشكل وزني ندارند.  البته، اين مشكل فكر مي كنم بيشتر از سوي دوستاني مطرح مي شود كه بيشتر با شعر و انواع آن سر و كار دارند و با دنياي ترانه به حد كافي آشنايي ندارند. و گرنه دوستان ترانه سرا، با اين مباحث آشنايي كامل دارند و شايد اين جور مطالب چندان به كار آن ها نيايد...
مشكل از زماني آغاز مي شود كه با ترانه اي به زبان عاميانه مواجه مي شويم. وگر نه بسيار هستند ترانه هايي كه به زبان معيار نوشته شده اند و تمام قواعد عروضي را نيز رعايت كرده اند. از "مار در محراب" گرفته تا "سلام آخر". انعطاف پذيري زبان عاميانه اما، به ترانه سرا اين اجازه را مي دهد كه در بسياري از موارد يك هجاي بلند را به جاي يك هجاي كوتاه بنشاند و جوري قواعد عروضي پس و پيش شوند كه اگر خواننده ي متن ترانه (كه اين سال ها به لطف وجود وبلاگ ها و عدم اجراي ترانه ها) بسيار بسيار افزايش يافته است) خود را به طور صحيح با متن آن مواجه نكند، ممكن است اشكالات وزني بسياري مشاهده كند.
با ذكر يك مثال پركاربرد بحث را ادامه مي دهم: از ديدگاه ترانه، "مستفعلن"، "مفتعلن" و "مفاعلن" هيچ فرقي با هم ندارند (*1) و هركدام مي توانند به آساني در جاي يكديگر بنشينند. مثال هاي زير را ببينيد؛ با توجه به اين نكته كه تقطيع عروضي اين مثال ها با توجه به نوع تلفظ كلمات در زبان گفتار روزمره انجام شده است:

(تنديس / ايرج جنتي عطايي)

بانوي موسيقي و گل! شاپري رنگين كمون!
مستفعلن مستفعلن ،  مفتعلن مستفعلن

به قامت خيال من، ململ مهتاب بپوشون!
مفاعلن مفاعلن، مفتعلن مفتعلن

- در همين مثال هجاي "پو" در واژه ي "بپوشون"، با توجه به تلفظ سريع آن در زبان عاميانه، يك هجاي كوتاه فرض شده است. مثال ديگري در همين وزن:

(چشماي تو يعني وطن / يغما گلرويي)

هم خاك من! هم خاطره! چشماي تو يعني وطن!
مستفعلن مستفعلن، مستفعلن مستفعلن

از عطر تو شروع مي شن، مرزاي سرزمين من!
مستفعلن مفاعلن، مستفعلن مفاعلن

- نكته ي جالب در مثال بالا اين است كه در ترانه ي يغما، من "شروع مي شن" را با توجه به هجاي كوتاه گرفتن "مي" در "مي شن"، "مفاعلن" فرض كردم؛ اما مي توان همين عبارت را در ترانه اي ديگر و در قالب "مفاعيلن" به كار برد:

(ترانه ي فرضي / ترانه سراي متعهد و صاحب سبك فرضي)

شروع مي شن شب و اندوه و بارون
مفاعيلن مفاعيلن فعولن

توي شب مرگي ِ تلخ ِ زمستون!!!
مفاعيلن مفاعيلن فعولن

مي بينيد كه در همين شاهكار!!! ِفرضي هم و در مصرع دوم، تخطي از اوزان عروضي (خارج از اختيارات شاعري) ديده مي شود.

طبق آنچه كه به طور مختصر گفته شد، در «ترانه به زبان عاميانه» ترانه سرا، دست خود را در تبديل هجاهاي كوتاه و بلند، حالا چه در حوزه ي تلفظ هاي زبان عاميانه و چه خارج از آن، بسيار باز مي بيند و من از ابتداي راه ترانه ي نوين تا به امروز، كمتر ترانه اي را سراغ دارم (و يا اصلاً سراغ ندارم) كه به زبان عاميانه سروده شده باشد و به طور كامل از اوزان عروضي شعر كلاسيك پيروي كند. حتي اين خارج شدن از وزن، در مواقع بسياري به اين نتيجه منجر مي شود كه تنها سايه اي از وزن اصلي باقي مي ماند و تنها شايد از روي آهنگ و ضرب ترانه مي توان به وزن آن پي برد. و اگر به طور كلاسيك شروع به تقطيع آن نماييد به جنگل بي نظمي از هجاهاي كوتاه و بلند (*2) خواهيد رسيد. همين حالا "پل" از ايرج جنتي عطايي و يا "برهنگي" شهيار قنبري را به ياد بياوريد و ببينيد كه اولي چقدر شبيه "مفاعيلن مفاعيلن فعولن" است و يا دومي تا چه اندازه به "مفتعلن مفتعلن" وفادار مانده است.

باقي بقاي عشق...


(*۱) در عروض، "مفتعلن" و "مفاعلن" تفاوتی با هم ندارند.

(*۲) در ترانه به زبان عامیانه، هجای کشیده تقریباً دیده نمی شود...

Restart

خب خودمم خسته شدم از این قالب عوض کردن ها و از این به روز نشدن ها...
ولی این دفعه دیگه جدی یه! (دعا کنید جدی بمونه!) اینجا، با این شکل و شمایل جدید، هرچهارشنبه به روز خواهد شد.این کار چند تا حسن خواهد داشت:

< اولین و مهمترینش اینه که دیگه مجبور نیستم خبر به روز شدنم رو اعلام کنم (کلی وقت اضافه به نفع من!)
< دومیش اینه که مجبور می شم بنویسم! هرچند کوتاه و هرچند کم زحمت...
< این دلیل دوم خودش مزیت های دیگه ای هم به همراه داره:
- اینکه نمی ترسم از اینکه مطلب طولانی بشه و به خاطر اینکه طولانیه اصلاً سراغ نوشتنش نَرَم! (می دونین... الان کلی مطلب آماده و مرتب و پاراگراف بندی شده!!! توذهنم ذهنم دارم که متاسفانه حال ندارم رو کاغذ یا رو MicrosaftWord بیارمشون!!)
-اینکه مطلب خیلی طولانی نیست و احتمالاً هرخواننده ی گذری هم شروع می کنه از اول تا آخرشو خوندن...
< همین دیگه! آهان! راستی شعرانه هم غیر فعال می شه؛ ترانه هارو همین جا می ذارم!

من همچنان امتحان دارم!!!
تا چهارشنبه ی بعد...