مشغله ها کمی زیاد بود، به همین خاطر ادامه ی مطلب "شب سپید" را به هفته های بعد موکول می کنیم.

چند ماه پیش، احسان یادداشتی تقریباً (یا تحقیقاً) امپرسیونیستی بر ترانه ی "دریچه" سروده ی اردلان سرفراز نوشته بود که قرار بود در وبلاگ سال صفر منتشر شود. من هم مثل همیشهُ مقداری انتقاد تند و تیز به آن نوشته منگنه کردم که البته و صد البته آنچه که در وبلاگ سال صفر  منتشر شد تنها همان یادداشت احسان بود.

پس الان بخوانید نسخه ی کامل آن یادداشت را با این توضیح که کتمان نمی کنم که الان و پس از چند ماه بعضی از نوشته ها و آرای خودم را رد می کنم:

دريچه

ترانه ی دریچه(1) هم مانند بسیاری دیگر از کارهای اردلان سرفراز، ترانه ای است که شاعر تماماً به خودش  می پردازد. همچون کارهایی مانند مرداب، آینه، مسخ، جاده، موج و ... باز هم در جستجوی گمشده ای است که در نبودش، جهان آرمانی اش از هم واپاشیده است. گمشده ای که برای شکست دادنِ تنهایی اش، در پی آن است، اما تو گویی که تنهایی ِمستولی شده بر او هیچ گاه پایان نخواهد گرفت و گواهِ این مطلب، تمام ِکارنامه ی هنری ِ سی و چند ساله ی اوست.
در این ترانه، همان طور که از نامش پیداست، ترانه سرا برای برون رفت از اوضاع کنونی، برای فرار از خانه ای که به ناچار در آن اسیر شده است،در دیوارهای سنگی و بی نور، در پی یک دریچه است.

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن،رفتن و پریدن

در جای جای ترانه، خواهیم دید که شاعر، با وصف دریچه ای که به دنبالش می گردد، شرایط کنونی خود را نیز به طور غیر مستقیم بیان می کند. اینجا از دریچه ای می گوید که سه خصوصیت داشته باشد.

1. امکان رفتن را به او بدهد. چرا که خانه را نمی پسندد و راهی هم برای خارج شدن از آن وجود ندارد.
2. امکان دیدن را به او بدهد. چرا که در خانه ای بی روزن و در نتیجه تاریک به سر می برد.خانه ای که در آن، هر چیزی در ابهام به سر می برد.
3. امکان پرواز را به او بدهد. چرا که خانه اش را  همچون یک قفس می داند که مجالی برای پرواز و کشف در آن نمی یابد.

«منظور من از خانه، همان دنیا و افکار و روابطی است که با آن ها زندگی می کنیم.»
در این بند، مصرع چهارم چیزی به گفته های قبلی شاعر نمی افزاید. و تنها یک تکرار است. به خصوص آنکه در خود این مصرع با وجود آنکه "پر زدن" آمده است، کمی بعد از آمدن کلمه "رفتن"(که خود در مصرع اول آمده بود) دوباره شاهد استفاده واژه ای هم معنا و از یک خانواده هستیم؛ یعنی "پریدن".
این ایرادی است که در بند دوم و سوم ترانه هم می بینیم. یعنی از " امکان پر زدن " و "امکان رفتن" یی که  با وجود دریچه حاصل می شود، حرف زدن. در صورتی که به جای این تکرار، بهتر بود که از دیگر خصوصیات این دریچه گفته می شد تا از این طریق، وضعیت کنونی و آرمانی اش را بهتر، کامل تر و دقیق تر  توصیف می کرد.

از ته دره های تردید
یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن
یک افق رو به روی خورشید

در این جاست که شاعر این خانه را کامل تر می شناساند؛ و این جاست که می فهمیم چرا در جست و جوی چنان روزنه ای است. از "تردید" سخن آورده شده است. سوال در ارتباط با  هستی و شک به روابطی که بین او و جهان برقرار شده یا شاید برقرار ساخته اند و شاعر در جستوی شناخت و  بازتعریف این  روابط است. این که تردید را همچون دره ای عمیق می بیند، بند اول را برای خواننده روشن تر می سازد. چرا که :

1. از دره های عمیق نمی توان خارج شد و راهی به بیرون پیدا کرد.
2. از تاریکی اعماق دره ها هم مشخص است که چرا شاعر به دنبال انواری می گردد که بتواند به کمک آن ها، ببیند.
3. در دره ی عمیق است که "پر زدن" معنایی پیدا نمی کند و بال ها توان فتح دره را نخواهند داشت. پس از این جهت هم بی شباهت به قفس نیست.

اما سرفراز در این ترانه همچون "مسخ" و "مرداب" و بسیاری دیگر، ناامیدانه فکر نمی کند و مایوسانه به پایان نمی رسد و راه نجات و شرط رهایی، را پذیرش تمام سختی ها و  یافتن آن دریچه می داند. دریچه ای که از اعماق، او را به ارتفاع خورشید خواهد رساند. دریچه ای که در هوای آن توان پریدن را خواهد یافت و او را در فضایی آکنده از نور غرق خواهد کرد.
در این بند، مصرع اول با دوم هم قافیه است و ذهن شنونده از لحاظ قافیه به آرایش ِ قافیه ها در "دوبیتی" هدایت می شود. این در حالی است که هنگامی که به مصرع ِ چهارم می رسیم "خورشید" به ردیف تبدیل می شود و قوافی ِ بند به صورت ِ "سو" و "روبه رو" در می آیند که تا حدی باعث ِ آشفتگی ِ ذهن مخاطب خاص می گردد، زیرا تصورات قبلی او از آرایش ِ قوافی به هم می خورد.

و اما ترجیع بند:

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

واضح است که شاعر جز این دریچه که می تواند او را  به آرمان های خود رهنمون بسازد، چیز دیگری نمی خواهد و فکرش هیچ گاه به سوی دیگری نخواهد رفت. چرا که تمام همتش را برای فایق آمدن به شک و رسیدن به خواسته خود به کار بسته است.
نسخه ی موجود در کتاب ِ سال صفر این بند را به صورت ِ " از هر عالم و هر کس" آورده است؛ در حالی که  در فضای ترانه عبارتی گنگ و بی معنا می شود. چرا که شاعر در فضای ترانه تنها روایت گر یک عالم است و یک دریچه. عالمی تاریک و محبوس که با وجود آن دریچه به جهانی نو و نورانی تبدیل می شود. در واقع "هر کس" با "همه کس" از لحاظ معنایی تفاوتی ایجاد نمی کند؛ اما "هر عالم" و "همه عالم" دو معنا دارند که معنای دومی به وضوح مناسب تر است. درواقع، این تغییر بر خلاف اکثر ِ تغییراتی که در اجرا نسبت به متن اصلی ایجاد می شوند، به ترانه کمک کرده است.
نکته ی دیگری که زمان ِ گفتنش را به دلایلی تا رسیدن ِترجیع بند به تاخیر انداختم، شباهت قسمت هایی از این ترانه، هم از لحاظ ِ آرایش کلامی و هم از لحاظ مفهوم درونی، (به خصوص دو بند ِ آغازین و همین ترجیع بند) با بخش های آغازین ِ شعر ِ معروف "پنجره" از فروغ فرخ زاد در دفتر ِ "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" است که با توجه به ارادت و علاقه ی خاصی که اردلان سرفراز به این بانوی شعر ِ کشورمان دارد، دور از ذهن نیست اگر بگوییم که نقطه ی آغاز این ترانه برای اردلان، شعر "پنجره" بوده است:

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و کمی بعدتر:
یک پنجره برای من کافیست


با ذکر این نکته به سراغ دو بند بعدی می رویم:
یک دریچه برای رفتن
در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من
تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز
یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من
من همه زخمه بر تن ساز

از این دو بند، استنباط می شود که دریچه نه هدف که "وسیله" و "واسطه" ای است برای رسیدن به هدف؛ هدفی که با رسیدن به آن، تمام آنچه که بوده و نبوده، برای شاعر پایان می پذیرد و روزگاری تازه را در کنار معشوق(همان هدف) آغاز می کند. اما این معشوق(در مصراع ِ "یک غزل از تو بر لب ِ من") که به ناگاه در ترانه ای که تا اینجا فقط درباره ی خود شاعر و وضعیت درونی ِ او حرف می زد، آمده است چه کسی می تواند باشد جزهمان معشوق همیشگی ِ شاعر که خود بارها به آن اشاره کرده است، آن ذات بی زوال عشق؛ آن عشق ازلی و ابدی! (2)

خسته از این همه شکایت
این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت
یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت
تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت
رو به آیینه و حقیقت

شاعر دوباره از چرایی ِ خواستن دریچه می گوید. از نابسامان بودن اکنون اش؛ اینکه دیگر نمی خواهد که تنها  شنونده ای باشد برای روایاتی که در مورد آن عشق و حقیقت گفته می شود. روایاتی که گاه در تضاد با یکدیگرند و انسان را به ورطه سردگمی می کشند. شاعر، خودش می خواهد به کشف ِعشق بپردازد. می خواهد به ریشه ای برسد که همه چیز و خودش، از اوست. پس تماماًً به فکر رفتن و ترک روابطِ نارس ِ امروزش است.
با تمام این توصیفات، در این دو بند، ترانه از زبان ِ بند های پیشین دور می شود و حرف های همیشگی ِ اردلان با همان قالب ِ آشنا در ترانه های دو دهه ی اخیرش به ترانه سرازیر می شوند.جمله ای کلیشه ای همچون "خسته از این همه شکایت" که در ترانه های اردلان سرفراز به کرات استفاده شده است، به ساده ترین شکل ممکن و خالی از هر گونه نوآوری بیان می شود و حتی به باور ِ من، "یک دریچه می خوام به هجرت" از لحاظ ِ بافت و ساختار ِ ترانه گی، بسیار سهل انگارانه نوشته شده است. "هجرت"، "زیارت" و "حضور ِحضرت" با فضای کلی ِ ملودی و اجرا به هیچ وجه سازگار نیستند و اصلاً به نظر منً اینکه این واژه ها در ترانه ی امروز چگونه قابل استفاده هستند را باید به بحثِ جامعی نشست. به نظر می رسد امروز و در جامعه ای که ما زندگی می کنیم استفاده از این دست واژه ها در ترانه باید با زیرساختی مناسب در بافت ِ ترانه صورت بگیرد و گرنه در ذهن ایرانی ِ امروز "مومن" به سختی معنی ِ کسی را می دهد که به "عشق"  مومن است و یا "زیارت" ذهن مخاطب را بیشتر به سمت ِ مشهد و کربلا سوق می دهد تا به معنای دیدار ِ ذات ِ عشق!!! استفاده ی اردلان ِ سرفراز در دو دهه ی اخیر از واژه های: "نماز"، "قبله"، "سجاده"، "مومن"، "زیارت"، "حضرت"، "هجرت"و و از این دست، به ندرت،  استفاده ای موجه و و در بستری مناسب بوده است.
به هرحال، دریچه در میانِ ترانه های یکی دو دهه ی اخیر اردلان سرفراز، ترانه ی نسبتاً خوبی به شمار می رود. این که چرا کار به اینجا رسیده که سطح ِ ترانه های خوب ِ اردلان تا این حد پایین آمده و بر سر او و ترانه هایِ بعد از پنجاه و هفت اش چه گذشته است که با افتی این چنین شدید در سال های پس از پنجاه و هفت رو به رو بوده است، خود مجال ِ مفصل ِ دیگری می طلبد. اما به طور ِ کلی می توان به دلایلی مثل ِ
"استفاده از واژه های انعطاف ناپذیر همان طور که در بالا اشاره شد"
"بهره گیری از زبان شعری ِ سخت و خشک و در بیشتر ِترانه ها رسمی (که اتفاقاً این زبان ِ خاص در غزل های اردلان که در کتاب ها ی «سال صفر» و «از ریشه تا همیشه» موجود است؛ کاملاً به دل نشستنی است.)"
"بهره نگرفتن از حرف های نو، فضاها، اندیشه ها و ترکیب های تازه به صورتی که بسیاری از ترانه ها تکرار اند و تکرار"
"سهل انگاری در تالیف به صورتی که به نظر می رسد برای ترانه وقت و زحمت کافی خرج نمی شود و مثلاً نکته ای چون آشفتگی ِ زبانی که به سادگی قابل رفع است، بیش از حد معمول در ترانه ها یافت می شود"
" دوری از ترانه های ِ روایی که اردلان سرفراز تبحر ِ خاصی در سرودن این گونه ترانه ها دارد و با توجه به زبان ِ ساده و به دور از ایماژ و بازی های کلامی ِ اردلان سرفراز، قالب ِ بسیار مناسبی برایِ ترانه هایِ اوست"
اشاره کرد.

این در حالیست که بسیاری از بهترین ترانه های اردلان ِ سرفراز همچون: "دوپنجره"، "برج"، "مسخ"، "ستاره ی دنباله دار"، "طلاق"، "پرسش"، "سال ِ دوهزار"، "غزل"، "باغ بارون زده"، "بنویس"، "به بچه هامون چی بگیم؟" و ... عموماً به دور از نکات و مطالبی هستند که در بالا اشاره شد، اما اصرار ِ بیش از حد اردلان بر آن گونه ترانه نوشتن؛ آن گونه که در بیشتر ترانه های دو دهه ی اخیر به چشم می خورد؛ باعث شده است تا ترانه های تمام ِ این سال ها، رمق ِ ترانه های پیش از پنجاه و هفت را نداشته باشند. در بررسی ِ این موضوع اما باید شرایط روحی روانی ِ اردلان سرفراز در سال های غربت نیز اشاره کرد، همانطور که خود او بار ها به شرایط ِ نابسامانش در غربت اشاره کرده است و حتی شرایطی را پشت سر گذاشته است که در آن لحظات هیچ علاقه ای به نوشتن ِ دوباره نداشته است و تنها با یاریِ همراهانی چون فرید زولاند، به دنیای ترانه و موسیقی امیدوار می شده است. رد پای این موضوع را حتی در میان ِ ترانه هایش نیز می توان جست و جو کرد:

وقتی گوش شنوا نیست، / شوق گفتن نمی مونه!
وقتی جاده رو به هیچه، / پای رفتن نمی مونه!

 گواه دیگر ِ این مدعا گوشه نشینی ها و بی سرو صدایی ها و تلخ تر از همه، کم کار شدن های این چند ساله است.
در هر حال، بررسی ِ بیشتر این موضوع، موضوعی است که در قالب و موضوع این نوشته نمی گنجد؛ اما جاده ی بررسی برای بازشناخت کارنامه ی کاری اردلان در سال های پس از پنجاه و هفت، کاملاً باز است. با متن ِ کامل ِ ترانه ی "دریچه"، این نوشته را به پایان می برم:
 
 
دریچه

یک دریچه برای رفتن / یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز / پر زدن،رفتن و پریدن

از ته دره های تردید / یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن / یک افق رو به روی خورشید

از همه عالم و همه کس /یک دریچه برای من بس

یک دریچه برای رفتن / در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من / تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز / یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من / من همه زخمه بر تن ساز

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

خسته از این همه شکایت / این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت / یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت / تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت / رو به آیینه و حقیقت

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

 

 

(1) با اجرای منصور در آلبوم ِ دریچه
(2) در بسیاری از پاورقی های ترانه های اردلان در کتاب های "سال صفر" و "از ریشه تا همیشه" از جمله: "بهانه"، "شکایت"، "منزل به منزل"، "منو ببخش" و ... می توانید رد ِ پای این عشق همیشگی را ببینید.