"بی ستاره ام نکن!" عباس معروفی و داریوش
فکر می کنم که نیازی نباشد که عباس معروفی را در اینجا معرفی کنم. اطلاعات کامل راجع به او را از اینجا بخوانید. گویا عباس خان معروفی و داریوش اقبالی در غربت کلی تریپ رفاقت برداشته اند!!! در نوشته ی زیر عباس معروفی یکی از خواب هایش را تعریف می کند:
تا در قهوهخانه باز میشد، صدای هياهوی آنهمه آدم میپيچيد در سرم و نمیشد فهميد کی، چی میگويد. میدانستم که دارم خواب میبينم، اما قدر لحظههايی را که با داريوش میگذراندم میدانستم. دلم نمیخواست صداها مرا بر گرداند برلين. در خواب از برلين هراس داشتم. اما داريوش آرام و خوشحال بود، و من گرمی دستش را بر شانهام احساس میکردم.
قرار بود با هم در يک فيلم بازی کنيم. منتظر دلیبای بوديم.
چند اتوبوس از راه شيبدار بالا آمده بود، و مردم به طرف سالنی میرفتند که کنار کوه بود. کسی برای ما نوشابه آورد. همان کاناداهای قديمی، و خنک. داريوش بغلم زد: «میبينی؟ اينهمه آدم را میبينی؟»
آره. و نگاهش کردم. در سالهای جوانیاش بود، با بلوز يقه گرد سفيد. و ما از پشت پنجرهی قهوهخانه به جمعيت نگاه میکرديم که به طرف کوه میرفتند. لابد اگر او را آنجا میديدند میريختند توی قهوهخانه. اما او آرام بود. چند جرعه نوشيد و ناگاه چهرهاش جدی شد. گفت: «يک تيم ترور فرستادهاند برلين که کار را تمام کنند. بايد مواظب باشيم» و دستش هنوز روی شانهام بود.
من دوباره ياد برلين افتادم، آن هراس لعنتی آمد، و باز قلبم شروع کرد. گفتم: «ولی اين توی فيلمنامه نبود.»
گفت: «دلم میسوزد، اصلا دلیبای نيست. فيلمنامه را دستکاری کردهاند. کاش تو آن را مینوشتی. باور کن کار سختی نيست. يکبار فيلمنامه درست و حسابی... اين حق ماست.» و به مردم اشاره کرد که تمامی نداشتند و هنوز میآمدند. تمام آن راه پيچاپيچ آدم بود.
و من ناگاه مهدوی را ديدم. و باز قلبم کوبيد، کوبيد. نگاه کردم، حاج آقا محمدی را هم ديدم که با کسی حرف میزد و داشت رد گم میکرد. اما من به وضوح میديدمش. درست موازی مهدوی لای جمعيت به طرف کوه میرفت. میدانستم دارند دنبال ما میگردند.
گفتم: «چه چيزهايی آمده توی اين فيلمنامه! کدام الاغی اين را نوشته؟ اصلا چهجوری اينها آزاد شدهاند؟»
داريوش گفت: «من به آنها گفتهام که ما در اين فيلم بازی نمیکنيم.»
و بعد ديدم آندره آوهناريوس دارد پول میاندازد توی دستگاه تا قهوه بگيرد. گفتم: «هی، آندره آندره، ببين چی شده!»
آندره با انگشت به داريوش اشاره کرد و گفت: «با همين کنسرت بر میگرديد ايران. من هم همراه شماها میآيم.» به طرف ما آمد، و بوی قهوهاش پيچيد.
گفتم: «هنوز رمانم تمام نشده. يکی دو روز بايد صبر کنيم.»
گفت: «مردم منتظرند.» و بعد به داريوش گفت: «زودتر برويم که برسيم. مردم منتظرند.»
داريوش با سر به من اشاره کرد، و ما از در پشتی قهوهخانه خارج شديم. مرز بازرگان بود. هوا سرد بود، و بوی مه در سرم میپيچيد. درهها و کوهها پر از گل بود، و زير پای ما خاک ايران بود.
هر سه نفرمان با نوک انگشت صحنه را بوسيديم، و بعد وارد يک تالا عظيم شديم که در عمرم نديده بودم. صدای جمعيت لمبر میخورد، به جايی دور میرفت، و دوباره برمیگشت.
به شوق آمده بودم، ولی هراس داشتم، و نمیدانم چرا میلرزيدم. سردم بود، يا...
نشستيم. صحنه پر از گلهايی بود که میگفتند زنهای تبريز برای کنسرت فرستادهاند، ولی هرگز گلهايی به اين زيبايی نديده بودم، ترکيبی از نيلوفر و ميخک، به رنگهای آبی و زرد، انگار هزاران پروانه دور صحنه بال میزدند.
گروه موزيک شروع کرد، داريوش به من لبخند زد و به وسط صحنه رفت. میدانستم که دارم خواب میبينم. هم دلم میخواست به خاطر کنسرت آنجا باشم، هم میخواستم از آن هراس کنده شوم. داريوش زيباترين آهنگ عمرش را خواند، هلهلهی مردم و هراس من تمامی نداشت. از خواب کنده شدم، چند خط از آن ترانه که يادم مانده بود زود روی تکه کاغذی نوشتم، و هرچه به ذهنم فشار آوردم ديگر يادم نيامد. دلم میخواست به همان خواب برگردم، بلکه باز آن ترانه را بشنوم، حتا با آن هراس لعنتی که گاه و بيگاه در خواب به سراغم میآيد! هرگز ترانهای و آهنگی به آن زيبايی نشنيده بودم. داريوش آسش را رو کرد. و حيف که بجز چند خط از آن ترانه يادم نيست.
بی ستارهام نکن
سوسو بزن
در اين پهنهی سياه
بخوان
بخوان ترانهای به نام پگاه
چشم به هم گذاری
دميده است سحر
ماه میتابد
در کوچههای شراره و آه
آه نکش
تاريک میشود دلت
چشم برهم نگذار
بی ستارهام نکن...
از عباس معروفی بیشتر بخوانید درباره ی داریوش: اینجا (که درباره ی ایرج جنتی عطایی هم هست) و اینجا