معجزه ی خاموش

   

آهنگ: بابک سعیدی

کلام: ایرج جنتی عطایی

صدا: داریوش

 

ای معجزه ی خاموش! یه حادثه روشن شو!

یه لحظه، فقط یه آه، هم جنس ِ شکفتن شو!

از روزنِ ایـن کــُنـج ِ خـاکـسـتریِ پـرپـر،

مشغولِ تماشای ویرون شدنِ من شو!

 

برگرد! به برگشتن، از فاصله دورم کن!

یه خاطره با من باش! یه گریه مرورم کن!

 

از گـُرگـُر ِ بی رحم ِ این تجربه ی "من سوز"،

پرواز ِ رهایی باش به ضیافتِ دیروز!

 

به کوچه که پیوستی، شهر از تو لبالب شد!

لحظه آخر ِ لحظه، شب عاقبتِ شب شد!

 

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود!

راهی شدنت حرفِ نقطه چین ِ پایان بود!

 

ای معجزه ی خاموش! یه حادثه روشن شو!

یه لحظه، فقط یه آه، هم جنس ِ شکفتن شو!

از روزنِ ایـن کــُنـج ِ خـاکـسـتریِ پـرپـر،

مشغولِ تماشای ویرون شدنِ من شو!

 

با اینا بهارُ باور می کنم...

 

باز کن پنجره ها را که نسیم،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است!

"فریدون مشیری"

 

 

 

 

"ترانه ی نوین" امسال سی و هشت ساله می شود. پاییز پنجاه بود که صفحه های چهل و پنج دور، لوگوی "دو ماهی" را روی خود حک شده دیدند. با سی و هشت ترانه و آهنگ، این تاریخ ِ تقریباً چهار دهه ای را مرور می کنیم. توضیح این که در این مطلب، قصد نداشته ایم بهترین ها را انتخاب کنیم که این امر، کاری ست تقریباً غیر ممکن! بلکه تنها تلاش کردیم تا مروری داشته باشیم از سال "چهل و نه" تا سال "هشتاد و شش" و بر آن بودیم که در این انتخاب ها تنوع را نیز در نظر داشته باشیم؛ هر چند این تنوع در انتخاب ترانه سراها کم تر حاصل شد تا در انتخاب خواننده ها، و همچنین انتخاب نکردنِ آثار ِ کم مایه تر را نیز مد نظر قرار دادیم، با وجود اینکه این آثار بعضاً در حافظه ی عمومی ِ جامعه حضور پُررنگی داشتند ... خلاصه اینکه وقتی این مطلب را می خوانید، دنبال آهنگ های محبوب ِ خود نگردید تا اگر آن را نیافتید، بر نویسنده خرده نگیرید. لیستی که می بینید، حتی لیست محبوب ترین های خود ِ من هم نیست!

به هر حال مرور ِ خاطرات، همیشه لذت بخش است و نگاهی به سی و هشت ترانه ی خاطره ساز از این سی و هشت سال، در این روزهای آغاز سال، خالی از لطف و لذت نیست؛ هر چند در جاهایی کنترل خودم را از دست دادم و بیش از حد شخصی و نوستالژیک نوشتم...

 

 

 

  1. مرد ِ تنها

"" این ترانه را بر موسیقی ِ آفتابی اسفندیار نوشتم. فرصت نبود و ترانه ی مرد تنها، می بایست برای فیلم رضا موتوری آماده می شد. شبی تا سحرگاه، در بالاخانه ی شرکت سینمایی پیام حبس شدیم تا ترانه ی متن فیلم به دنیا بیاید.

روز پس از موعود، مسعود کیمیایی و علی عباسی، ترانه را شنیدند و پسندیدند. این نخستین ترانه ی بی قافیه است. ترانه ای از جنس شعر معاصر، ترانه ی مرد تنها.

این صدای بی صدا به سبب تازگی اش، برای من بسیار عزیز است. ""

شهیار قنبری، دریا در من، پانویس ِ ترانه ی "مرد تنها"

 

 

  1. جاده

"جاده" چند سالی جلوتر از زمان خودش به نظر می رسد! به این نکته دقت کنید که از قصه ی دوماهی ِ زمستان چهل و نه تا جاده ی زمستان پنجاه و یک فقط دو سال فاصله است. اجرای گوگوش در لحظات پایانی ِ "جاده"، یکی از شنیدنی ترین لحظات ترانه ی نوین را رقم زده است.

 

 

  1. دو پنجره

"دو پنجره" یکی از بهترین های اردلان سرفراز است؛ هنگامی که شماعی زاده، سر ِ صفِ آهنگسازان ایستاده بود. در آن زمان که هنوز واروژان آتش بازی خود را شروع نکرده و فرید زولاند هم، وارد صحنه نشده و بابک بیات هم همکاری های جدی تر و مهم ترش با ایرج را انجام نداده بود. تنظیم همیشه آفتابی ِ"واروژان"، تضمین کننده ی تولد ِ یک شاهکار تمام عیار است.

 

 

  1. سفر

شنیدن صدای "شماعی زاده" هنگامی که مانند یک خواننده ی اپرا فریاد می زند، فرصتی است که کمتر دست می دهد!!! ملودی ِ شماعی زاده بسیار خوب به نظر می رسد و ترانه ی اردلان سرفراز هم حال و روز خوبی دارد! شاید آهنگی است که کمتر از آنچه حقش است شنیده شده و درباره اش صحبت شده...

تاثیر خواننده و سابقه ی کاری او بر ماندگاری ِ اثر، در این مواقع بیش تر مشخص می شود...

 

 

  1. دریایی

"دریایی" کامل ترین کار  ِمثلثِ طلایی «جنتی عطایی - واروژان -  گوگوش» به نظر می رسد؛ هر چند به شخصه، "پل" برایِ من دوست داشتنی تر است...

ترانه به گمانم، به همراهِ "شب ِ شیشه ای" و "وقتشه!" در لابلایِ فیلم ِ "ممل آمریکایی" جای می گیرد. تصور کنید واروژان برای فیلمی آهنگ می سازد و ترانه های آن فیلم ( که در واقع تنها، قسمتی از موسیقی فیلم هستند)، سه ترانه ی نامبرده هستند!!!

 

 

  1. نماز

" من نمازم تورو هر روز دیدنه..."

سه اجرا از "فریدون فروغی"، "رامش" و "داریوش" از این آهنگ موجود است که اجرای داریوش کمتر شنیده شده است و ظاهراً در یک جمع خصوصی خوانده شده است؛ با این تفاصیل باز هم به نظر من اجرای فریدون شنیدنی تر است. خود فریدون هم دو اجرایِ "نیاز" و "نماز" از این ترانه دارد و جالب این که هیچ کدام از این چهار اجرای مذکور، کاملاً آن چیزی نیست که در کتاب "دریا در من" (یا همان نسخه ی "حوض در من"!!!) آمده است و هرکدام تکه ای از ترانه ی اصلی کم دارد.

 

 

  1. چشم من

ترانه ای که برای موضوعی کاملاً خاص سروده شده است، اما توانایی خود را در ایجاد هم ذات پنداری در شرایط مختلف و برای آدم های مختلف، در این سی و چند ساله به خوبی نشان داده است. شماعی زاده یکی از اوج هایش را تجربه می کند و این، آهنگی است که همیشه برای کسانی که به طور جدی با داریوش و ترانه ی نوین سروکاری نداشته اند، آهنگ ِ محبوبی بوده است...

 

 

  1. همیشه غایب

اجرایِ این ترانه داستان جالبی دارد که با توجه به توضیح ِ آن توسطِ شهیار قنبری در کتابش، در اینجا لازم به ذکر به نظر نمی رسد. به هر حال، یک نسخه با اجرای داریوش هم وجود دارد که دکلمه ی پایانی ِ "شاید این همیشه غایب تو باشی! / تو اگه اومدنی نیستی، بگو! / اگه ما رو خواستنی نیستی، بگو!" در این اجرا شنیده می شود. بر خلاف نماز، در این ترانه من به شخصه اجرای داریوش را به اجرای فریدون ترجیح می دهم.

 

 

  1. یاور همیشه مومن

این اسمی ست که تقریباً در همه ی نظرسنجی ها از هوادارانِ داریوش، بر صدر می نشیند.

(ایرج جنتی عطایی، فرید زولاند، واروژان، داریوش)

از این چهار اسم چه انتظاری می رود خصوصاً وقتی هر چهارتایشان نوکِ قله ی اوج باشند؟ بی سبب نیست که "بابک بیات" همیشه از ایرج گلایه داشت که چرا این ترانه را به او نسپرده است، انگار "یاور همیشه مومن" جادویی ابدی را در خود حمل می کند...

برایِ من (و احتمالاً بسیاری دیگر)، این آهنگ، دوست داشتنی ترین جایِ موسیقی پاپ ِ نوین ایران است...

 

 

  1. هجرت

ارکستر سمفونیک تهران با همراهی ِ گروه کر تالار رودکی... یکی از بهترین آثار ِ ناصر چشم آذر متولد می شود. اجرای گوگوش، به باور من بی نظیر است و "هجرت" آهنگی ست که برای شنونده ی آن دیر تمام می شود؛ به بیان دیگر، قابلیت بارها و بارها شنیده شدن را داراست.

 

 

  1. کودکانه

"کودکانه هنوز هم جانانه است!"

"کودکانه" اولین آهنگ فرهاد بود که شنیدم؛ سال های کودکی... و کودکانه هنوز هم جانانه است! به یمن ِ مرگِ فرهاد، "کودکانه" را در این سال ها بیشتر می شنویم؛ کودکانه ای که بوی توپ می دهد، بوی گل ِ محمدی می دهد، بوی یاس ِ جانماز ترمه ی مادربزرگ می دهد، بوی فرهاد می دهد و اگر اجازه دهند بویِ شهیار و منفرد زاده می دهد...

 

 

  1. آشپزخونه

"آشپزخونه" شاید بهترین ترانه در حیطه ی موضوعش باشد. "گستاخی"، "منو بشناس"، "آی مَردم! مُردم!"، "دیوار یار" و شاید حتی نمونه های مشکوکی همچون "آقاجون" در حیطه ی مزبور قرار می گیرند: تصویری از زندگی روزمره ی یکنواخت و توأم با رنج زن ِ ایرانی... جالب است که تمامی ِ این ترانه ها به جز "دیوار یار" روایت را از زبان شخصیت زن ِ قصه روایت می کنند و در این میان "آشپزخونه" بی طرف تر و متعادل تر سخن می گوید، عاشقانه است، نگاه دقیق تری دارد و حرف خود را می زند؛ هر چند نه خیلی تند و بی پروایانه...

 

 

  1. بدرقه

" حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره..."

تنظیم ِ "آندرانیک" دست نیافتنی می نماید و ترانه ی "منصور تهرانی" هم اگر چه شاهکار نیست؛ اما دوست داشتنی ست. آهنگ های "سیاوش قمیشی" حتی از همان دهه ی پنجاه هم، نام ِ سازنده ی خود را فریاد می زنند!!!

 

 

  1. صدای بارون

"صدای بارون" آهنگی بود که شایعات بسیاری را برای خواننده ی آن به همراه داشت؛ ستّاری که آن روزها در کنار داریوش در محبوبیت بی رقیب بود. اما به هر حال، "صدای بارون" امروز هم شنیدنی ست و تازه... خوراک لحظه هایِ بارونی ِ گریه! ترانه ی "اردلان سرفراز" مثل ِ همیشه سرشار و سرریز ِ احساس است.

 

 

  1. شقایق

احتمالاً معروف ترین آهنگِ داریوش است و هر کسی که حتی یک آهنگ هم از داریوش نشنیده باشد، "شقایق" را به احتمال قریب به یقین می شناسد. به راستی راز محبوبیت "شقایق" در چیست؟ فرید زولاند بهتر از این را بارها تجربه کرده و ترانه ی اردلان حتی اگر معروف باشد، از بهترین ترانه های او نیست! "شقایق" امسال سی و دو ساله می شود؛ اما همچنان یک پای ثابت ِ تمامی کنسرت های داریوش است...

 

 

  1. سقف

"سقف" به باور من، از بهترین و کامل ترین ترانه های جنتی عطایی و حتی ترانه ی نوین است. انتخاب سوژه و نوع پرداخت آن در طول روایت اثر، نگاهِ تازه به مقوله ی تکراری ِ عشق، پایان بندی کاملاً مناسب و تاثیرگذار، همه و همه، به بهترین شکل ِ ممکن در "سقف" نمود پیدا می کنند.

"جنتی عطایی، منفرد زاده، فرهاد"؛ مثلثی که کاش همکاری شان محدود به "سقف" نبود...

 

 

  1. شب زده

"شب زده" یقیناً یکی از پنج اثر برتر ابی در سال های پیش از انقلاب است. ترانه ی زویا در بسیاری از لحظات شبیه ِ کارهایِ سرفراز است، اما با این وجود لحظه ای کم نمی آورد و تا پایان شنیدنی و تاثیر گذار است.

سفری که علاج ِ دردِ "شب زده ها" نبود، چند سال ِ بعد برایِ عده ی کثیری از هنرمندان رخ داد...

 

 

  1. گهواره

گهواره برای ِ من از بهترین های ترانه ی نوین است. ترانه ی ساده، اما پر از حرف زویا، اجرای سراسر احساس ِ گوگوش همراه با آهنگ ِ همیشه خوب ِ واروژانِ بزرگ، از این آهنگ آهنگ خاصی برای من ساخته است.

 

 

  1. خاتون

"خاتون" از بهترین های بابک بیات برای ابی است. ملودیِ "خاتون" ملودی ای بود که بابک بیات برای ترانه ی "هم غصّه" ی ایرج ساخته بود، اما از قرار ِ معلوم این ترانه در آن زمان، به دلیل سانسور، مجالی برای پخش و اجرا پیدا نکرد و ایرج جنتی عطایی "خاتون" را در نیم ساعت نوشت!! (اگر دقت کنید می بینید که "هم غصه" و "خاتون" هردو بر وزن رباعی(مفاعیلن مفاعیلن فعولن) نوشته شده اند.) سر انجام، "هم غصه"، سال ها بعد و در آلبوم "گل بیتا" به گوش ِ علاقه مندان رسید.

 

 

  1. یک نفس عطر تو بس!

شاهکاری است که کمتر شنیده شده است. واروژان بزرگ مثل ِ همیشه کار خودش را به بهترین نحو انجام می دهد و ترانه ی شهیار قنبری در بسیاری از لحظات شبیه ِ کارهای پس از پنجاه و هفت اوست. "لیلا فروهر" کم تر این لحظات را تجربه کرده است...

 

 

  1. یار دبستانی

چند سالی است که "یار دبستانی" یک پای ثابت ِ همه ی اعتراض ها و تجمع های سیاسی-اجتماعی شده است. قابلیت موسیقیایی که به این ترانه اجازه می دهد تا به راحتی روی لب زمزمه شود و همچنین متن ترانه که به نوعی اعتراض به وضع موجود را به همراه دارد، موارد استفاده از این ترانه را، آن هم در این سال ها، افزایش داده است!!!

یک سوال: کسی هست که اجرای "جمشید جم" یا "منصور تهرانی" را به به اجرایِ "فریدون فروغی" ترجیح بدهد؟

پانویس: از هفته ی پیش شاهد ِ پخش ِ ورژن ِ جدیدی از ترانه ی "یار دبستانی" از رسانه ی ملی!!! بودیم که در ترانه ی مذکور ابیات و بند های شاهکاری هم چون: "هر جایِ دنیا که باشیم، خامنه ای رهبر ِ ماست!" و "رأی من و تو می تونه، دشمنو رسوا کنه باز" و از این دست... به چشم می خورد. بنده به نوبه ی خودم این مصیبت بزرگ را به همه ی کارورزان و دوست دارانِ ترانه، تسلیت عرض می کنم.

 

 

  1. مرا به خانه ام ببر

ترانه ها بوی غربت می گیرند، یارانِ دبستانی از خانه رخت می بندند... "نازنین" و "مرا به خانه ام ببر" از اولین ترانه ها با رنگ و بوی غربت هستند که هر دو در سال 63(؟؟) اجرا شده اند؛ تلخی ِ غربت و غم ِ دوری از خانه ای که اگر چه خانه نیست، اما هنوز منزلگاه ِ عاشقانی است که در خانه، بر پیمان خویش، عاشق مانده اند؛ در سرتاسر ِ این ترانه ها موج می زند و هجرت، خوابی است که همچنان و همچنان بی تعبیر مانده است...

 

 

  1. گریز

باز هم غربت؛ غربتی که به نظر می رسد اردلان سرفراز را بیش از دیگران آزرده است. شاید یکی از بهترین همکاری های اردلان و زولاند باشد که اگر اردلانِ سرفراز در قسمت های پایانی ِ ترانه اندکی از موضوع و لحن ِ خود منحرف نمی شد، با اثر ِ بهتری رو به رو بودیم.

"گریز"، آهنگِ کودکی ِ من است... روزهای خوش کودکی... روزهایی که "نون و پنیر و سبزی" را با ترس و لرز گوش می کردند! من بودم و نوارهایِ محصولِ لس انجلسی و "گریز"ی که به سختی می دانستم نام خواننده ی آن ابی است. صبح ها را با نوار های لس آنجلسی سپری می کردم! صبح هایی که پدر سر کار بود و مادر هنوز خواب بود و منی که هنوز به روزهای مدرسه نرسیده بودم...

گریز،

شب ِ "شکیلا" (چه شد شاعر که در باغم، گلی دیگر نمی روید؟)،

آهنگی از شاهرخ که نام آن آهنگ را هنوز هم نمی دانم!،

آی دختر صحرا، نیلوفر!،

یه قاصد خبرم داد! که آفتاب لب ِ بومه...،

زبانم را نمی فهمی! تو خطم را نمی خوانی...،

Wind Of Change!!!...

و تمام لحظاتِ باشکوه ِ راس راسکی...

 

راستی این اتفاق ِ بدی نبود که لس آنجلس نشینان سلیقه ی ما را تعیین کردند؟

 

 

  1. با من باش!

مُعین، خواننده ی شماره ی یکِ نیمه ی دوم دهه ی شصت و تا حدِّ زیادی نیمه ی اول دهه ی هفتاد بود. چه از نظرگاهِ آثار به اصطلاح "لس آنجلسی" اش که نقل مجالس بود و چه از لحاظ آثار ِ ترانه ی نوینی... لیکن "شماره ی یک" بودنِ معین در این سال ها خیلی دور از دسترس به نظر می رسد. (اصولاً در این سال ها به طور کلی شماره ی یک نداریم!!!) دو همکاری با بابک بیات در آلبوم ِ آخر (که یکی اش را ترانه و تنظیم بر باد داد!) ذهن ِ مرا به این سمت سوق می دهد که هیچ کس مثل ِ  "فرید زولاند" بر خصوصیات حنجره ی معین مسلط نیست؛ هر چند این نکته را نباید فراموش کرد که "بابک بیات" آهنگ ها را لزوماً برای معین نساخته بود...

 

 

  1. نامه

سومین ترانه ی غربت زده!!! ی این لیست که اتفاقاً یکی از بهترین ترانه های ِ با مضمون غربت است. لحن ِ خاص و صمیمانه ی زویا که شاید به کارهای دیگرش شباهت نداشته باشد، اما تلخی ِ همراه با صمیمیت این ترانه ی در قالب نامه، آن را به یکی از دوست داشتنی ترین آهنگ های سیاوش قمیشی تبدیل کرده است.

 

 

  1. عطر تو

حضور ِ "عطر تو" در این لیست را بگذارید به حساب ِ علاقه ی بیش از حد من به این آهنگ که آن هم بیشتر به خاطر آهنگ ِ بی بدیل فرید و اجرای شنیدنی ِ ابی است تا ترانه ی شهیار... سال گذشته، شهیار قنبری به خاطر اجرای اشتباهِ مصرع ِ  "تو ای باغ ِ پر از برگ و پر از خواب ِ ستاره!" یکی از همان بلبشو های همیشگی اش را به راه انداخت...

 

 

  1. شب

این آهنگ هم شاید به خاطر همان خاطرات کودکی که اشاره کردم، در این لیست آمده است. بیش از هر چیز، اجرای ِ طوفانی ِ شکیلا از همان آغاز آهنگ در ذهنم مانده بود. همین چند روز ِ پیش، آلبوم های شکیلا را از دوستی گرفتم و لذت ِ چشیدن ِ "شب" را پس از گذشت سیزده سال، دوباره مزمزه کردم...

 

 

  1. انتظار

"از سَر ِ بچگی تا تهِ پیری، انتظار!

از اوج ِ موج بازی، تا سرازیری، انتظار!"

منصور می رفت که به پرچمدار ِ ترانه ی نوین در بین خوانندگان جوان تبدیل شود. کم کم داشت به جاهای خوبی می رسید و محبوبیت هم داشت، که "فقط به خاطر ِ تو" را به بازار داد. با این آلبوم از ترانه ی متعهد فاصله گرفت اما به قله های شهرت رسید و تبدیل به محبوب ترین خواننده ی روز شد. محبوبیتی که به روز به روز کم رنگ تر می شود و این خصلت ِ این گونه محبوب شدن است.

منصور ِ امروز، به چیزی شبیه ِ یک فرزند ناخلف برای ترانه ی نوین تبدیل شده است...

 

 

  1. ستاره

یغما گلرویی دو همکاری با با شادمهر عقیلی داشته است که هردو در آلبوم "آدم و حوا" آمده است. به نظر من، این دو همکاری ( "ستاره" و "بامن باش!" ) هر دو از بهترین آثار شادمهر عقیلی؛ این استعداد به هرز رفته!؛ هستند. "آدم و حوا" آلبوم بسیار خوبی بود که با سنگ اندازی های ارشاد، "شادمهر" را به لس آنجلس کشاند و در آن جا هم آلبوم، زیر سایه ی آلبوم "خیالی نیست!"، به خوبی دیده نشد...

 

 

  1. اقیانوس ِ خالی

"هلن" شاید دومین فرزند ناخلف ترانه ی نوین باشد که البته به اندازه ی منصور به ورطه ی ابتذالِ لس آنجلسی کشیده نشد؛ البته من از کارهای جدید او تا حد زیادی بی اطلاعم، تصور می کنم هنوز هم با آندرانیک همکاری داشته باشد...

آهنگسازان و ترانه سرایان ِ قدیمی، انصافاً برای او سنگ تمام گذاشتند و « اقیانوس خالی، جاده ی سبز، کولی، مهر بوسه و ...» آثار خوبی هستند که تکرار چنین آثاری در این سال های کم فروغ، می توانست به ترانه ی نوین کمک کند...

 

 

  1. من و تو، درخت و بارون...

"ناز ِ انگشتایِ بارونِ تو باغم می کنه..."

"خشایار اعتمادی" گلوله ی شروع دوباره ی موسیقی ِ پاپ را پس از بیست سال  شلیک کرد؛ با آلبومی که آهنگسازش بابک بیات بود و در آن ترانه هایی از ایرج جنتی عطایی و احمد شاملو هم دیده می شد؛ و به رسم ِ آن سال ها آهنگ هایی در وصفِ امام علی (ع)، وطن و مادر که به عنوان تضمین مجوز گرفتن آلبوم در بیشتر ِ آلبوم ها حضور داشتند...

بعد از گذشت ِ ده سال برگردید و به آن سال ها نگاه کنید، انصافاً آثار خوبی تولید می شدند؛ خواننده های تازه نفس و هنوز در دام ِ پول و دلالی و کنسرت و ... گیر نیفتاده، مردم ِ تشنه ی شنیدن و فروش های میلیونی و نسل اول ترانه سرایانی که ترانه نوشتن می آموختند...

 

 

  1. دلم گرفت!

خیلی ها هنوز هم می گویند آلبوم "دو نیمه ی رویا"، بهترین آلبوم ِ پاپ ِ تولید شده در ایران، پس از سال هفتاد و شش است. "دلم گرفت" بیش از سایر آهنگ های آلبوم در ذهن ها مانده است، در حالی که مشخص است اهورا ایمان هنوز به فرم مناسب و خاص خودش دست نیافته بوده است و به طور کلی، ترانه های آلبوم در سطح ِ آهنگ های مرحوم بابک بیات نبودند...

 

 

  1. پرسه

همکاری های ِ یغما گلرویی و سیاوش قمیشی، فصل تازه ای را برای هر دو هنرمند به وجود آورد. "نقاب" شاید نقطه ی اوجی در کارنامه ی سیاوش قمیشی بود و هم چنین، این همکاری ها فرصتی شد برای یغما گلرویی که ابراز وجود کند و خود را در صحنه ی ترانه ی نوین به همگان اثبات کند. همکاری این دو نفر همچنان ادامه دارد و احتمالاً در آلبوم ِ جدیدِ سیاوش قمیشی شاهدِ ترانه هایی از یغما خواهیم بود.

 

 

  1. خط قرمز

گاهی وقتا با یه رویا، می شه از حادثه رد شد!

آهنگ هایِ سریال ِ "خط قرمز"، همانند خود ِ سریال به شدت مور توجه قرار گرفت. "خط قرمز" برای آن سال ها، بسیار تازه می نمود و ترانه های سریال، که به سبک فیلم های دهه ی پنجاه گاهی در میان فیلم نیز شنیده می شدند؛ و هم چنین ریتم تندی داشتند که تا آن زمان در تلویزیون شنیده نشده بود، نقل مجالس شده بود.

با این وجود کمتر کسی، افشین یداللهی، ترانه سرای آن ترانه ها را می شناخت. دکتری که در این روزها به لطف صدا و سیما، به شناخته شده ترین چهره ی ترانه تبدیل شده است به طوری که چند وقت پیش، یکی از دوستانم در دانشگاه از افشین یداللهی و ترانه هایش حرف می زد و وقتی من از "شهیار قنبری" سخن به میان آوردم، او حتی نام شهیار را نیز نشنیده بود!!!

(پی نوشت: نام ِ اصلیِ این ترانه را پیدا نکردم، به هر حال در لابه لای سکانس های سریال خط قرمز پخش می شد.)

 

 

 

  1. درخت

"شب نیلوفری" هوادارانِ ابی را سیراب کرد و "درخت" گل ِ سرسبدِ آلبوم بود. ترانه ای روایی که در روزگار کمبود این سبک از ترانه، صلابتی دوباره به حنجره ی ابی بخشید؛ سیاوش قمیشی سنگ تمام گذاشت و استیو مک کروم هم آشنایی و تسلطِ خودش با سلیقه و گوش مخاطبان ایرانی را به رخ کشید.

 

 

  1. کیو کیو بنگ بنگ

"کیو کیو" اولین همکاری ِ گوگوش و مهرداد بود. همکاری ای که هنوز هم به مذاق ِ بسیاری خوش نمی آید و شاید هم دلیل آن اعتماد بیش از حد گوگوش به مهرداد و دادن اختیارات ِ بسیار به اوست. و همین نکته، هواداران گوگوش را که او را اسطوره می خواهند، ناراحت می کند.

زویا ترانه ای ویژه سروده بود که بیش از سی بند داشت و در کنار ِ غزل- ترانه که پیش تر هم داشته ایم، شاید بتوان نام قصیده- ترانه را بر آن نهاد!!! طبیعتاً این ترانه آهنگسازی ویژه ای می خواست، به صورتی که با اینکه بسیاری از ابیات و بندها دکلمه شدند، باز هم زمان آهنگ بیش از ده دقیقه شد...

 

 

  1. ضیافت

من خودمم، نه خاطره... منظره ام نه پنجره!

من یه هوای تازه ام، در انعکاس حنجره!

"ناصر عبداللهی" با "عشق است..." و غزل های بهمنی به طور ِ جدی وارد عرصه شد، با آلبوم ِ "دوستت دارم" و "ناصریا"یش گل گرد، بعدها شاید به بی راهه رفت و آخر سر هم در سکوتِ و کم کاری در بندر دچار ِ مرگ مشکوکی شد.

زمانی یغما گلرویی زیر متن ِ همین ترانه ی "ضیافت" در کتاب "پرنده بی پرنده" اضافه کرد: "ناصر ِ دیروز این ترانه را خواند، عبداللهی امروز را نمی‌شناسم!"

 

 

  1. چکاوک

بالاخره هوادارن داریوش پس از سال ها عاشقانه ای شنیدند که داریوش سال های پیش را دوباره به یادشان انداخت. ترانه ی ایرج کاملاً به سبک ترانه های دهه ی پنجاه نوشته شده بود، اگر چه لحظه های ِ تازه و هیجان بخشی همچون "کمم، قدیمی ام، گمم" در آن به چشم می خورد. جالب بود وقتی چندی بعد مجری معروف و مغضوب صدا و سیما هنگامی که می خواست جلوی میهمانانِ لشکری و کشوریِ برنامه!! ابراز ارادت و کوچکی کند، از عبارت " کم و قدیمی و گم" استفاده می کرد!

خانه

این خانه تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

این خانه در ابتدای سال جدید با مطلبی آپ خواهد شد؛ اما نه نقد ترانه! برای نقد ترانه انگیزه و رمقی نمانده...

اما مظالعه می کنم، شعر می خوانم، شعر می ریسم، شعر می گریم و سعی می کنم پربارتر برگردم. این خانه بسته نخواهد ماند...

"شعرانه" اما باز است...

همین! آدیوس آمیگو!

اولین

 

 

    اولین

 

۱.

یک روز بعد از ظهر با ایرج در استودیو کاسپین در اتاق من نشسته بودیم ، ایرج فقط نوشته بود :

میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته

من همون زمان که شعر رو خوندم قسمت اول رو ملودی گذاشتم، قبل از اینکه نت کنم که فراموشم نشه ایرج سرود:

دیوار کاهگلی یه باغ خشک
که پر از شعرای یادگاریه
بین ما مونده و اون رود بزرگ
که همیشه مثل بودن جاریه

من در این جا باید خودم و از یک نردبان موسیقیایی و نردبان شعر بالا می کشیدم تا برسم به مفهوم کلی این شعر. اصلاً نمی دونستم که بقیه اش چه خواهد بود و چه خواهد شد، قسمت بعدی رو خوندم اما چون فراموشم میشد از ایرج خواستم قسمت اول رو نت بکنم تا قسمت بعدی رو بسازیم، قسمت دوم رو هم نت کردم، البته این یک پایه ملودی بود بر اساس اون شعر. شعری که برام ارزش داره از هر شاعری را هر بار از آغاز دوباره خوانی می کنم.
من در سوگ نداشتن ترانه های ایرج همیشه گریه می کنم، هرچند که جوانانی در مملکت خودمون هستند که دارن رشد می کنند و می بالند و علاقه مندند که پاشون و جای پایه ایرج بزارن برایم این کار رو انجام میدن و البته گاهی ازاین خط خارج میشن و راه خودشون رو ادامه میدن.

ترانه بن بست اگر ساعت 2 بعدازظهر اون روز آغاز شد ساعت 5-4 اون روز تموم شد. وقتی ما ترانه ای رو می ساختیم و ملودی رو می ساختیم و نت می کردیم اون لحظه احساسی به عنوان هارمونی به عنوان آكوم پانیمان در زیر ملودی با ما رفیق می شد اون رفیقمون هم اون زیر می نوشتیم. بعداً در ارنجمان مقداری از اینها تغییر می کرد و حتی ملودی هم عوض می شد.
 
منبع: گل سرخ ترانه
 
 
 

۲.

شاعر نفس ندارد از این روزگار خسته است
از مرگِ آفتاب در این روز ِتار خسته است

تصویر ِ سرد و روشن ِبیهوده گی است در سرش
از انسجام این تفکر ِ بیمار خسته است

بوی رکودِ مرگ در همه جا رخنه کرده است
روحش از این تنفس، این همه تکرار، خسته است

مبهوت "طاق های شکسته" ست چشم روشنش
از شهر ِ مرده، بی "کمانچه" و بی "تار"، خسته است

از ابتدای راه: سر زدنِ اولین غزل؛
تا انتهای نامشخص ِ این کار خسته است

شعرش تمام شد، بُرید! سرش روی دفترش
از شعر، از غزل ترانه ی غمبار خسته است...

 

آبان 86  

۱. وقتی قرار باشه نیاد، دیگه یه مصراع هم نمی تونی اضافه کنی...

۲. وزنش چیه؟ اصلاً وزن داره؟ پدرمو درآوُرد!

۳. سرم شلوغ بود! امتحان نیم ترم داشتم؛ یه چیز دیگه: خبرهایی در راه است...

ناگهان، چه زود...

 

 

 

      ناگهان، چه زود...

 

صفر. قصه است این، قصه، آری قصه ی درد است!
شعر نیست،
این عیار مهر و کین ِ مرد و نامرد است
بی عیار و شعر ِمحض ِخوب و خالی نیست
هیچ – همچون پوچ – عالی نیست
                  این گلیم تیره بختی هاست
                              خیس ِخون داغ سهراب و سیاوش ها،
روکش تابوت تختی هاست...

یک. روزنوشت که چه عرض کنم، تقریباً شبیه "ماه نوشت" است این مطلب... کار سختیه پست گذاشتن تو اینجا مخصوصاً وقتی سعی می کنم هرچی به ذهنم می رسه رو ننویسم. فعلاً در نظر دارم که یه مطلب جامع و مفصل درباره ی زویا و "کیو کیو بنگ بنگ" اش بنویسم. و حدس می زنم که این کار بسیار سخت و وقت گیر و طاقت فرسا باشد! فعلاً یه کم عهد شکنی می کنم و هر چی رو که به ذهنم می رسه می نویسم.

دو. کتاب "مکث در مه"ِ سعید کریمی رو تهیه کردم. کتاب واقعاً جامعی است راجع به هر آنچه که راجع به ترانه می خواهید بدانید. تقریباً بیشترش رو خوندم و همه صفحاتش رو نگاه کردم. یه جا پس از ذکر دلایل موفقیت آثار دهه ی پنجاه نوشته شده: «حال تعطیلی بیست ساله ی موسیقی پاپ در بعد از انقلاب نیز به این اقبال تاریخی در محبوبیت آثار آن سال ها کمک فراوانی کرده است. این اقبال تاریخی به ترانه سرایان آن سال ها در دهه ی آخیر به یک دریغ ِ تاریخی برای ترانه سرایان جوان تبدیل شده است. دریغی که متاسفانه برخی از منتقدان و ترانه سرایان، آهنگسازان، خوانندگان و ... با فرانقد! پنداشتن آثار آن سال ها به آن دامن می زنند.»
با این جملات کاملاً موافقم و با اسطوره سازی و بت تراشی بی حساب و کتاب اصلاً موافق نیستم؛ اما نمی دانم بر طبق
آنچه که در کتاب آمده است؛ ترانه سرایی مثل بابک صحرایی ( فقط به عنوان یک مثال) چگونه و در کدام ترانه اش به افق هایی بالاتر از افق های ترانه های دهه ی پنجاه اندیشیده است؟
حرف و بحث درباره ی این کتاب ارزشمند و در نوع خود بی نظیر بسیار است.

سه. در جلسه ی هفته ی پیش خانه ی ترانه که به بررسی ِ آلبوم "سلام آخر" اختصاص داشت، این ایراد به این یند از ترانه ی "تمومش کن" از افشین یداللهی وارد شد که چرا فعل ِ "است" در مصراع اول جا افتاده است:

تمومش کن ته این جاده بسته / تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست / نگاه کن اول راهیم و خسته

و افشین یداللهی این نوع بیان را به گویش خانوادگی و محلی خود نسبت داد که باعث تعجب و بعضاً خنده! ی حضار هم شد. اما چند روز پیش یاد این قسمت از شعر (ترانه؟) ی فولکلور احمد شاملو با همان نوع استفاده از فعل، افتادم:

پریا!

دیگه توک روز شیکسّه!
درای قلعه بسّه!

چهار. باز خوب شد که در جلسه ی مذکور انتقادات صریحی نسبت به ترانه های ضعیف آلبوم "سلام آخر" وارد شد، چون واقعاً حرص می خوردم وقتی می دیدم در وبلاگ آقای ایمان در باره ی ترانه ای مثل "خیال" کار به غش و ضعف و بیمارستان می کشد، آن هم به احتمال زیاد فقط به خاطر چهار تا کامنت و نظر راجع به ترانه های شخصی:
سلام استاد!!!
ترانه هاتون مثل همیشه عالیه!
با این ترانه تون هر شب گریه می کنم!!
این ترانه منو یاد عمه ی خدا بیامرزم میندازه!
با این ترانه به آسمان ها پرواز می کنم!
شما باز هم با کلمات جادویی تان منو مبهوت هنرتون کردین!

و مزخرفاتی از این دست...

پنج. احمد شاملو در زمانی که هنوز سال هایی از عمرش باقی مانده بوده است، گفته: "باقی مانده ی عمر ما انتظار فضایی را که در آن گرزه ی گاوسر پاسخ منطق نباشد، خوش بینی نمی کند."
آرزو می کنم هیچ وقت به این عقیده نرسم.


پی نوشت: 


جدایی / بابک صحرایی
من که تو بن بست ِغربت / زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم / با دلی از گریه لبریز

؟؟؟
وزن و ترکیبات...
همچنان مثل قبل...

(در یک اظهار نظر غیر رسمی از سوی کسی که نمی شناسمش! عنوان شده: این ترانه بهترین ترانه ی ده سال اخیر ایران است!!!!!)

پرنده بی پرنده

 

 

  پرنده بی پرنده

 

 

 

قبل از هر چیز و بدون توضیح:

حمید قنبری به اتفاق پسرش، شهیار...


این خوانش من است، تنها به عنوان یک مخاطب...

از میان تمام همکاری های رضا یزدانی و یغما گلرویی، در دو آلبوم پرنده بی پرنده و هیس! ترانه ی "پرنده بی پرنده" در آلبوم همنام خودش، به نظرم از تکنیکی ترین و پربارترین ترانه های یغماست. ترانه ای با ایماژهایی پیچیده، تعابیری ناب ومتنی یکدست و روان که در داخل کشور شاید فقط یغما بتواند از پس چنین تکنیکی بر بیاید.ضمن اینکه ترانه سرا در هیاهوی تکنیک "محتوا" را نیز گم نکرده است.

ترانه از لحاظ تماتیک، دارای نوعی احساس بیهودگی منفعلانه و سرخوردگی از دنیا است که این موضوع تا انتهای ترانه نیز دنبال می شود و به نتیجه ای ختم نمی شود تا این احساس ناامیدی و بیهودگی تشدید شود. موضوعی که بسیار مورد توجه اردلان سرفراز هم هست و در بسیاری از ترانه هایش از این تم استفاده کرده است. از نمونه های بارز آن به "مسخ"، "برج"، "مرداب" می توان اشاره کرد که انفعال در آن نقشی اساسی بازی می کند... ترانه هایی که ناامیدی در بندبندِ آن موج می زند و هیچ کورسوی امیدی در هیچ کجا دیده نمی شود. بر خلاف بسیاری از ترانه های ایرج جنتی عطایی که گر چه دم از شکست و ناامیدی می زنند، اما همیشه در انتهای ترانه، راه پیروزی و موفقیت و رهایی از بند نا امیدی را نیز نشان می دهند!

خب بپردازیم به ترانه:

اون ور این شب کلک/ من و ترانه تک به تک
خونه می ساختیم روی باد/ دریا می ریختیم تو الک

بند اول ترانه با مصرع " اونور این شب کلک" آغاز می شود. شب در ترانه های یغما نقشی گسترده و اساسی بازی می کند؛ در واقع کارکرد های مختلف شب را در ترانه های یغما می توان یافت. همانطور که این قضیه در مورد ایرج جنتی عطایی هم صدق می کند:

بیا امشب از حصار هر بهانه رد بشیم
لهجه ی ناب و زلال این شبو بلد بشیم


میگن شما منتظرین / که شب ستاره دار بشه
دل سیاهش مثِ ما / عاشق و بیقرار بشه


از من و تو گذشت عزیز/ به شب بگو آفتابی شه
ستاره رو سرم بریز/ به شب بگو آفتابی شه


شب‌ِ من‌ رُ زیرُ رو کن‌! به‌ آتیش‌بازیا خو کن!
کاری‌ کن‌ که‌ یخ‌ نبندم‌! تو ترانه‌های‌ خُفته!


چشمک ستاره ها رو می شمردیم، یادته؟
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم، یادته؟


در واقع "شب" در ترانه های یغما استفاده های گوناگونی دارد، در اینجا تصور می کنم "شب"، شبی است که تاریکی اش باعث گمراهی و ندیدن واقعیت هاست، همانطور که صفت "کلک" نیز این مضمون را تشدید می کند. "تک به تک" در مصرع دوم علاوه بر اینکه قافیه ساز است؛ نقش مهم دیگری نیز بازی می کند.این ترکیب، در واقع شاعر را از ترانه هایش جدا می کند و به ترانه " شخصیت" می بخشد که همین موضوع به عنصر خیال در این بند قوت می بخشد. چیزی که در بندهای بعدی نیز تکرار می شود. این در حالیست که بیت دوم علاوه بر نوعی خیالپردازی در واقع بیهودگی را نیز القا می کند: کارهای بیهوده ای از جنس آب در هاون کوبیدن؛ در باد خانه ساختن و ریختن دریا در الک!
قافیه های این بند ارزش توجه و تقدیر دارد؛ با توجه به اینکه بر خلاف سایر بند ها، مصاریع اول و دوم و چهارم هم قافیه اند...

مسافرای کاغذی/ رد شده بودن از غبار
تو قصه باقی مونده بود/ شیهه اسب بی سوار

این بند در واقع بند اول را کامل می کند. مسافرای کاغذی ای که از غبار رد شده بودندو اسبی که شیهه اش در قصه باقی مانده بود، شاید همه ناشی خیال پردازی های باطل ترانه سرا است. در واقع هیچ چیز برای او واقعیت نداشت و از همه چیز و همه کس فریب خورد. مسافرا کاغذی بودند و اسب قصه، سواری نداشت. و همین است که در بند بعدی شاعر از آرزوهای دست نیافته اش می گوید. وعده هایی که هر گز عملی نشدند: کلید هایی که جا گذاشته نشدند و مزرعه هایی که وجود نداشتند.

گفته بودن صد تا کلید/ برای ما جا میذارن
مزرعه های گندمو/ برای فردا میذارن

فردا رسید و خوشه ای/ تو دست ما باقی نموند
سقف ستاره ها شکست/ رو سرمون طاقی نموند

این دو بند با انفعال مفرط از سوی ترانه سرا همراه است. او "منتظر" کسی بوده تا برایش کلیدی باقی و مزرعه های گندمی هم به ارث بگذارد! اما حالا و با علم به این نکته که این وعده ها عملی نشدند؛ باز هم هیچ گونه تلاشی وتازه برای هیچ اقدامی از او نمی بینیم.با "آمدن فردا" (که نشانی از رفتن شب و در پی آن رفتن جهل و نادانی و کنار زده شدن پرده های خیال است) انگار ترانه سرا و ترانه اش! از خواب و خیال بیدار می شوند و می فهمند که چیزی برایشان باقی نمانده است.

اینجاست که ترجیع بند سر می رسد و ترانه سرای بیدار شده شروع به درد و دل می کند:

تو سفره مون همیشه/ سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن/ فاصله یک قدم بود
تو بازی کلاغ پر/ هیشکی نشد برنده
قصه ما همین بود/ پرنده بی پرنده


گزینش واژگان(و تلفیق آنها؛همان "دیکشِن") این دو بند واقعاً فوق العاده ست، خصوصاً بیت اول با تکرار واج "سین". به ویژه که در مصاریع بعدی نیز کلمات کاملاً در جای خود نشسته اند و ارتباط ِ"بازی" و "برنده" در تقابل با " کلاغ پر" و "پرنده" نیز واقعاً تماشایی ست. ترجیع بند ترانه از لحاظ مضمون، شروع شکایتِ ترانه سرا  از وضعیت خود است. او شروع به گلایه می کند، چون تازه از خواب بیدار شده، چون تازه متوجه شده که بازی زندگی خود را عوضی گرفته است و نه تنها از برنده خبری نیست که بازی، بازیِ "برنده بی برنده" ست؛ بلکه قصه، قصه ایست که هیچکس در آن پرواز نمی کند؛ اوج نمی گیرد و قدمی به سوی پیشرفت بر نمی دارد: پرنده بی پرنده!

بندِ بعد:
کسی به ما نشون نداد / که انتهای خط کجاست
آهای درختای انار! / دیکته ی بی غلط کجاست

این بند از لحاظ مضمون ادامه ی ترجیع بند (یعنی ادامه ی گلایه های ترانه سرا) می باشد؛ در عین حال که یغما از تم ِ انفعال و عدم تلاش که در بند های نخست از لحاظ تماتیک، بر ترانه غالب بود نیز غافل نمانده است. شاعر همچنان برای  توجیه ناکامی های خود به دامان دیگران متوسل می شود. گلایه می کند که چرا کسی به او هدف های راهش را نشان نداده است و از زبان درخت های انار اشتباهات زندگی اش را جست و جو می کند. و در بند بعد یغما یکبار دیگر از ترفند ِ "زمان فعل ها" که یکبار دیگر به آن اشاره کردم استفاده می کند و با تبدیل زمان افعال از "ماضی" به "مضارع"، آن را از بند داستانی که در آن اسیر است رها می کند و با ترفندی کاملاً ساده!، به موضوع ترانه اش عمومیت می بخشد. کاری که آن را در "ننه خورشید" نیز قبلاً انجام داده بود و خیلی راحت از بند داستان کاملاً فولکوریکی که در حال تعریف آن بود رها ساخته بود. بد نیست یکبار دیگر گریزی به ننه خورشید بزنیم (چون من خیلی "ننه خورشید" رو دوس دارم!!!):

ابتدای ترانه و افعال ماضی( که اقتضای قصه است):

1.ننه خورشيد يه پسر داشت
2.ننه شب يه دخترک داشت
3.دنبال دختر شب بود
4.اونو یک لحظه نمی دید
5.گاهی می زد زیر آواز
6.با چشای باز می خوندش

و حالا افعال مضارع و عمومیت موضوع:
ننه شب میگه صدای / دخترش یه جرم زشته
همیشه قصه نورو / دستای سایه نوشته

اما عمر قفل و زنجیر / از قدیما بی دومه
وقتی دخترک می خونه / کار تاریکی تمومه

دختر ساکت قصّه / حرفاشو یه روز می خونه
صداشو به گوش خورشید / می رسونه ... می رسونه

و استفاده ی دوباره و جالب (و الیته نه به همان شدت) از همین ترفند در "پرنده بی پرنده":

چرا تو آسمونمون / پرنده گوشه گیر شده؟
چرا نمی رسیم به هم؟ / چرا همیشه دیر شده؟


این بند شاید به خوانش دوباره ی مضمون نیازی نداشته باشد. درمورد سایر مسائل هم که توضیح دادم. پس به سراغ بند بعد می رویم:

تو دفتر سکسکه مون / چند تا ترانه خالیه؟
چند تا ترانه قصه ی / ممتد بی خیالیه؟

(افعال مضارع همچنان به کار گرفته می شوند)

نوع اجرای بیت اول توسط خواننده به گونه ایست که این معنی را القا می کند: "در دفتر سکسکه ی ما جای چند ترانه خالیست؟" در حالی که مضمون اصلی این بیت این گونه است که: "در دفتر سکسکه ی ما چند ترانه ی خالی (و پوچ و بی ارزش) یافت می شود؟ چه اگر بخواهیم معنای اول را در نظر بگیریم زبان ترانه دچار اشکال می شود و  "خالی بودن چیزی" معنای "خالی بودن جای آن ها در جایی" را نمی رساند که در ترانه ای با این قدرت تکنیکی چنین اشتباهی دور از انتظار است. ضمن اینکه دفتر سکسکه که احتمالاً کنایه ایست از دفتر شعری که واقعاً دفتر شعر نیست و فقط سکسکه ی شاعرانه ست! می تواند تاییدی بر معنای دوم باشد؛ و اگر بیت بعدیِ این بند را بررسی کنیم بیشتر به درستی معنای دوم اطمینان پیدا می کنیم: ترانه هایی که راجع به چیزی جز بی خیالی صحبت نمی کنند! این بند و بند بعدی، بند هایی هستند که ترانه سرا اندکی از شدت خود باختگی خود می کاهد و حداقل سوال های هوشمندانه ای می پرسد، ضمن اینکه دلیل این عدم توفیق خود را از آسمان و فلک نیز نمی پرسد!!

چَن تا صدای بی صدا / سکوتو فریاد میزنه؟
زغال شام آخرو / دستای کی باد میزنه؟

 


این بند و:
حفظ وحدت ارگانیک ترانه در عین بهره گیری از تکنیکی خارق العاده که شاید مشابه این تکنیک(مشابه؛ نه اینکه تکنیکی در این سطح را مثلاً جنتی عطایی ندارد!)  را تنها در ترانه های شهیار قنبری ببینیم. "صدای بی صدا" همان ترکیبی است که شهیار قنبری سی و هفت سال پیش و در ترانه ی "مرد تنها" به کار برد و این نکته، نشانگر این است که یغما هنوز و حتی در بهترین ترانه های خود، رنگ و نشانی از شهیار و تأثیر پذیری هایش از او دارد، هر چند که یغما گلرویی هم اکنون به ترانه سرایی صاحب ِسبک تبدیل شده است و در این مطلب، هیچ شکی هم نیست.
این بند ایماژهای فوق العاده ای دارد. بیت اول در واقع درباره ی آنهایی صحبت می کند که فدا شده اند، آن ها که چون صدایشان بی صدا بوده فریادشان به چیزی جز سکوت تبدیل نشده و مجبور به "سوختن و ساختن" شده اند، در حالی که بیت بعد به آنهایی اشاره می کند که دیگران را سوزاندند و نگذاشتند که ساخته شوند!!! تصویری که با دستکاری عبارتِ "شام آخر " به وجود آمده واقعاً فوق العاده ست و همانطور که گفتم حرف از کسانی میزند که مقدمات شام آخر خوشبختی ِ دیگران را فراهم می کنند. 
و در پایان هم تکرار ترجیع بند و تأیید چهار پارتِ قبلی...

پرنده بی پرنده به عقیده ی من یکی از بهترین ترانه های یغما و از بهترین ترانه های "اجرا شده"ی این سال هاست که تکنیک و مضمون را ، هردو در سطح بسیار بالایی دارد. نوع مضمون و واژگان ترانه نیز بسیار مناسب رضا یزدانی و سبک اوست و در مجموع با آهنگی کم نقص طرف هستیم که می تواند مخاطب را از لحاظ راضی نگه دارد.

شب زده

 

  

 شب زده

 

 

"می تراود مهتاب" تصویر عصر شب زده و جامعه ی غفلت آلودی است که نیما در آن زندگی می کند.
این جمله به روشنی در ذهنم مانده است؛ چند ماه پیش که دبیر ادبیات پیش دانشگاهیمان ( که شاید این مطلب را بخواند) هنگام تدریس شعر "می تراود مهتابِ" نیما این جمله را خواند و سپس اضافه کرد:البته ترکیب " شب زده" ساخته و پرداخته ی ذهن نیما نیست. و همان موقع این سوال برایم پیش آمد که : پس ساخته ی ذهن کیست؟ و از آنجا که عادت پرسش خارج از کلاس از دبیرانمان را نداشتم، قضیه را دنبال نکردم.به همین سادگی!

در این پست می خواهیم دوباره سری به "شب زده" بزنیم. واژه ای که در ترانه ی نوین ایران بارها تکرار شده است و حتی یکی از بهترین ترانه های تاریخ ترانه ی نوین نیز به همین نام است. با این تفاوت که در این پست من کار خاصی نکردم. این شما هستید که می توانید هر آنچه که در این رابطه می دانید را در بخش کامنت ها قرار دهید. با توجه به این که من تا به حال در وبلاگ ها و سایت های مختلف به مطلبی در این رابطه بر نخورده ام؛ شما می توانید هرگونه اطلاعاتی که در زمینه ی پیدایش این واژه ی تاریخی!! و چگونگی سیر نفوذ آن به ترانه ی نوین دارید برای ما و دیگر دوستان بنویسید.
سهم من هم اینست: تعدادی شعر از شاعران برجسته ی معاصر که واژه ی "شب زده" در آن ها به کار رفته است، فقط یکی باید این اشعار را به ترتیب زمانی مرتب کنیم و اطلاعاتی دیگر به آن بیفزاییم تا تکلیف "شب زده" مشخص شود.


حمید مصدق، رهایی؛ از دفتر "اشارات"
بر آستانه ی در، گرد مرگ می بارید
از آسمان شب زده در شب
تگرگ می بارید

 

فروغ، شعله ی رمیده؛ از دفتر "تولدی دیگر"
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده ی چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند

 

سیاوش کسرایی، مهره سرخ ؛ از دفتر "مهره سرخ"
تو می روی که زخم تهیگاه خویش را
در چشم خستگان پریشان شب زده
بر آن کسان که بی خبر از چند و چون کار
بازوی خویش را
بر طوق پهلوانی پیکار می دهند
بگشایی

 

م. آزاد ، باران؛ از دفتر "دیار شب"
ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن
این شب زده مهتاب گل آسا را
این راه غبار آلود
این زنگی شب فرسود
وین شام هراس آور یلدا را

 

خسرو گلسرخی ، روا مدار؛ از دفتر "خسته تر از همیشه"
چه خوب می دانی
که اینصدای کاذب جاری درون کوچه و کومه
در این حصار شب زده ی تار
بشارتی ست
بشارت ظهور جوانه
جوانه های بلند
که رنگ اناری میله
با آن شتاب و بداهت
دروغ بزرگ
زمانه خود را
در اوج انزجار انکار می کنند

 

صالح وحدت، تهمت؛ از دفتر " سرودنی دیگر"
آن اختران شب زده ی دور،کز یاد رفته بودند
خاموش می نمودند
 
در رهگذار ما
ویرانگی ، امید شکفتن بود

 

خدا به همراه، ای خسته از شب! / اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی، رو به غروبه! / رو به سحر نیست، شب زده بر گرد!

دلتنگی

 

 

 

  دلتنگی

 

بیست روزیه "نت به نت" آپ نشده. این مطلب رو هم به حساب آپ کردن نذارین. تو بیست روز گذشته مشغله های زیادی داشتم؛دارم از مدرسه به دانشگاه منتقل می شم!!! خیلی از دوستان کامنت گذاشته بودند که متاسفانه وقت نکردم به وبلاگ هاشون سر بزنم. یه سری اتفاقات افتاد که یه کم زده م کرده از محیط ترانه. با اینکه عاشقانه ترانه رو دوست دارم اما چند روزیه حوصله ندارم بهش فکر کنم.

                                 کسی که دوست دارمش...


ـ دو سه ماهی رفتم خانه ی ترانه. بعد از کنکورم. آدم هایی رو دیدم که اسمشون از اون چیزی که واقعاً بودند، بزرگتر بود... و بالعکس
ـ با اردلان سرفراز مکاتباتی داشتم. مکاتباتی که ابتدا با یک سوء تفاهم آغاز شد و با گذشت زمان بهتر و بهتر شد. به اردلان سرفراز پیشنهاد دادم وبلاگی برای ارتباط مداوم ایشان با مخاطبان و هوادارانش ایجاد کنم. موافقت هایی حاصل شد، اما در این یکی دو هفته حوصله نکردم که پی این کارو بگیرم...
ـ ایمیلی سراسر محبت دریافت کردم از احسان سلطانی عزیز. چیزهایی نوشته بود که ذهنمو به  شدت به خودش مشغول کرد.
ـ یکی از پست های وبلاگ خانم مریم اسدی رو خوندم. همون موقع چیزهایی به ذهنم رسید و وکامنتی آنجا گذاشتم که کاملاً متکی بود بر احساسات شخصی خودم راجع به آنچه که در آن پست خوانده بودم. سوء تفاهماتی ایجادشد. خانم اسدی ناراحت شدند. چند نفر از دوستان واکنش نشان دادند. لینک "نت به نت" از وبلاگ خانم اسدی حذف شد. یک کامنت دیگر گذاشتم به امید اینکه این سوء تفاهمات بر طرف شود، ضمن اینکه سعی کردم حرفهایم در کامنت قبلی را کتمان نکنم.اتفاق خاصی نیفتاد؛ فقط لینک "نت به نت" دوباره در وبلاگ خانم اسدی قرار گرفت...
ـ وبلاگ "لاو فور شهیار" را دیده بودید؟؟جدیداً هم دیده اید؟ من تازه دیدم و واقعاً ناراحت شدم. با اینکه از تمام اتفاقاتی که در آن وبلاگ اتفاق می افتاد حالم به هم می خورد؛ اما باز هم ناراحت شدم. مطمئن بودم که مریم، صاحب آن وبلاگ، عاشقانه و کورکورانه شهیار قنبری را دوست دارد. اما حالا... به قول خودش دیگر "قدغن ها" را نخواهد شنید. بالاخره او هم چشمهایش را باز کرد اما دلم هم برای مریم و هم برای شهیار قنبری سوخت. فکر کردم به "نزدیکی بیش از حد به هنرمندان مورد علاقه". به نتیجه ای نرسیدم.

چند تایی مطلب آماده دارم برای "نت به نت". فعلا آپشون نمی کنم. می خوام یه جایی برم واسه رهایی از این حس ترانه زدگی و دلتنگی... اگه نتیجه بخش بود حتماً به شما هم خبر می دم.   

اندوه ماه

 

 

   اندوه ماه

      نگاهی به ترانه های بابک صحرایی



۱.ببخشید که اینجا دیر آپ شد، این مطلبی که می بینید خیلی ازم وقت گرفت.
۲.مطلبو به زبان عامیانه و شکسته نوشتم، نظرتونو راجع به این طور نوشتن بگین!

 

کمی بیشتر از ده سال از تولد دوباره ی "موسیقی پاپ" در ایران می گذره. ترانه سرایان جوانی از همان اوایل کار وارد عرصه ترانه شدن و با تکیه بر تجربه های بزرگان دهه پنجاه کار خودشونو آغاز کردند. یکی از این جوانان "بابک صحرایی" بود که از همان اوایل با همکاری با بزرگی چون "بابک بیات" کار خودشو شروع کرد و کم کم جاشو تو عرصه ی ترانه پیدا کرد.

***

بابک صحرایی مثل خیلی های دیگه،کار خودش رو با تاثیر پذیری از ترانه سرایان بزرگ دهه پنجاه و به خصوص ایرج جنتی عطایی آغاز کرد. این تاثیر پذیری ( که من نه اسمش رو "کولاژ" میذارم و نه "تقلید")حتی تا بعضی ترانه های اخیر هم ادامه داره و نشون میده که صحرایی هنگام ترانه گفتن، خواسته یا ناخواسته، ذهنش در لابلای ترانه های دیگه هم سرک می کشه و در واقع تصاویر، ترکیبات، قافیه ها و شاید بعضی مضامین هنوز هم کاملاً پرداخته ذهن خودش نیستن:

سکوت / بابک صحرایی
وقتی تو غربت خیس کوچه ها
ستاره میشکنه اما بی صدا
از کدوم طرف باید به هم رسید
به کدوم لهجه باید فریاد کشید 


 من یاد پرسه می افتم: "تو شبای پرسه ی دلواپسی / که می خوام دنیارو فریاد بزنم/ به کدوم لهجه ترانه سر کنم / به کدوم زبون تو رو داد بزنم" و اینجاش: " از کدوم طرف میشه به هم رسید / همه جاده ها به غربت وا میشن!"

جشن آینه/ بابک صحرایی
تو بودی که عشقو به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
ـ چیزی شبیه "پل"!!

نازلی / بابک صحرایی
بايد تو شهر خاطره قدم قدم آفتابي شد
پشت غزل گريه شب غرق دلاي آبي شد
فضای "حریق دریا" ی شهیار قنبری رو القا می کنه!!


گل مینا / بابک صحرایی
تو معصومی مث اندوه بارون! / مث تنهایی یک معبد دور
نشد قسمت کنیم تنهاییمونو / تو این فصل حریق آینه و نور
به شدت متاثر از "پل" و "خاتون"!!

همونطور که می بینین اسم اینارو نمیشه تقلید گذاشت. فقط به نظر من از "شاعرانگی" بابک صحرایی کم می کنن، چون ابیات، زاده ی احساسات بکر و دست نخورده شاعر نیستن و دیگه اینکه "امضا" رو از کارای شاعر می گیرن!!
بابک صحرایی ترانه هایی با مضامین و پرداخت ساده تر را هم تجربه کرده مثل:

با من بمان / بابک صحرایی
با من بمان ای هم صدا / من با تو از دنیا سرم
با من بمان حالا که از / هر لحظه عاشقترم

ابلیس / بابک صحرایی
کی هستی،تو کی هستی /فرشته ای یا ابلیس
که دیگه خیلی وقته /دلم باهات یکی نیس

با این وجود ترانه هایی که جوهره اصلی کار صحرایی رو تشکیل می دن و از رو اوناست که میشه ترانه بابک صحرایی رو مورد بررسی دقیق، منصفانه و صحیح کرد، ترانه های دیگه ای اند!! ترانه های بابک صحرایی ترانه هایی هستند سرشار از لطافت که این لطافت رو بیشتر از اونی که وامدار کلمات خاص ترانه ی صحرایی (مثِ "آسمون"، " ابر"، "مهتاب" ، "ستاره"، "کوچه" ، "پاییز" ، "برگ" ، "خورشید"، "حریر" و از این دست که با بسامد بالا تو کاراش تکرار میشن) باشن؛ مدیون لحن خاص ترانه های صحرایی هستن. در واقع بیشتر این لحن ترانه هاست که به کار صحرایی لطافت می بخشه، به خاطر همین لحنه که حتی بندی مثل:

همدم غصه های تو / زخمیه بغض خاطره س
اما هنوزم غروبا / عاشقی پشت پنجره س


هم سرشار از لطافته با اینکه توش از واژه های "غصه" ، "زخمی" و یا "بغض" استفاده شده...می تونید مقایسه کنید که مشابه همین کلمات در ترانه "طلاق" کلماتی مثِ "درد" ، "عجز"، "اندوه"، "سقوط"، "تلخ" و از این دست، با لحن خاص اردلان سرفراز، چه فضای تلخ و گزنده ای رو به وجود آوردن.
ترانه های بابک صحرایی در سیر تکاملی خودشون به سمت تصویرسازی های پیچیده حرکت کرده اند. در واقع ترانه هاش از نوعی تصویرسازی عینی به سمت ایماژهای استعاری پیچیده حرکت کرده اند و اینو به سادگی می تونید متوجه بشین:

به تو مدیونم همیشه، بابک صحرایی
به تو می رسم دوباره / زیر رگبار ستاره
وقتی بارون نگاهت / رو حریر شب می باره

با من بمون، بابک صحرایی
با من بمون همیشه تو این حریر گلریز    
مثل غم شقایق تو خواب خیس پاییز

همزاد پاییزی، بابک صحرایی
بخون همزاد پاییزی که چشمای سحر خیسه  
دیگه خورشید خانوم انگار داره ابرارو می ریسه

فقط نگاه می کنم، بابک صحرایی
وقتی ستاره می شکفه تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه می گذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه می شکنه
وقتی که خورشید میره و دریارو آتیش می زنه

اما من، به شخصه، با این نوع ترانه های بابک صحرایی یه مشکل اساسی دارم!! مشکل من اینه که تصویرهای این ترانه های صحرایی هرچقدر هم که قوی باشند؛ به ندرت منو جذب می کنن! یکی دو دقیقه و و یکی دو بند که از ترانه میگذره، یواش یواش حواسم پرت میشه و دیگه هیچ چیزی نمی تونه منو به شنیدن ادامه ی آهنگ ترغیب کنه. خب؛ مشکل از کجاست؟!
شاید خودم هم دقیقاً جواب این سوالو ندونم، ولی خب فکر می کنم یه مقداریش به خاطر عدم ارتباط معنایی منسجم بین این تصویر سازی ها و دیگه قاطی شدن تصویرسازی های عینی و استعاری تو همدیگه س!! (اینجاش دیگه خیلی خودمونی شد) می تونیم خیلی کوتاه ترانه "فقط نگاه می کنم" رو با هم بررسی کنیم، شاید چیز بیشتری دستگیرمون شد:

وقتی ستاره می شکفه تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه می گذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه می شکنه
وقتی که خورشید میره و دریارو آتیش می زنه

تمام این اتفاقات یعنی: "وقتی شب میشه!" و انصافاً هم تعابیر استفاده شده بسیار زیبا هستند. خب تا اینجا مشکلی نیست و ترجیع بند ترانه هم میگه :وقتی شب میشه من به یاد تو فقط نگاه می کنم و شبو پر از اندوه ماه می کنم!

حالا ببینین واسه ایرج جنتی عطایی( در دهه هشتاد) و وقتی معشوقش کنارش نیست چه جوری شب میشه:

وقتی تو نیستی، ایرج جنتی عطایی
وقتی تو نیستی / گم میشه آفتاب
خاکستر میشه / حریر مهتاب

از رفتنت من / پر میشم از شب
شب دلهره / شب اضطراب

وقتی تو نیستی / دنیا شب میشه
شب از دل من / شب تا همیشه

شاید اقتضای زمانه باشه که ایرج جنتی عطایی رو که به خاطر ایماژهای فوق العاده ش معروفه، تصمیم می گیره که بی خیال این تصویر سازی ها بشه و فقط به "گم شدن آفتاب" و "خاکستر شدن حریر مهتاب" بسنده کنه! و همین اقتضای زمانه بود که باعث شد روزبه بمانی، چند هفته پیش تو خانه ترانه با صراحت بگه: "من این کارا رو امتحان کردم! اما الان جواب نمیده! اگه خیلی ساده بگی: (تورا نگاه می کنم / که خفته ای کنار من) بیشتر جواب می گیری!" خب من به طور مطلق با این حرف موافق نیستم. اگر کسی اندازه اردلان سرفراز قدرت داشت، و اگر اندازه ی اون حرف داشت واسه گفتن ( چون خیلی از ترانه سراهای ما حرفی برای گفتن ندارن، یعنی ایدئولوژی و خط فکری خاصی ندارن! و این مشکل بزرگیه...) اگه اینارو داشت خب می تونه اونطوری ترانه بگه. خیلی هم خوبه! ولی این دلیل نمی شه که نشه جور دیگه ترانه گفت. جنتی عطایی اگه "وقتی تو نیستی" رو میگه؛ "پروانه ای در مشت" رو هم می گه که سرشار از تصویرسازی های بدیعه! و ترانه هم واقعاً خوب از کار در می آید.

برگردیم به "فقط نگاه می کنم": تو بند بعدی شرایط کمی عوض میشه. مصرع اول راجع به "سحر" صحبت می کنه و یه چیزایی راجع به کوچ پرستوها و در مصرع آخر دوباره دل دلِ شب:

وقتی سحر پر میشه از ناز نگاه نسترن
وقتی تو جشن گم شدن پرستوها پر می کشن
انگار دوباره لحظه ها، آبی و رویایی میشه
دوباره تو دل دلِ شب، قصه شروع میشه و من

و دوباره ترجیع بند و صحبت از شب و اینکه چرا ترانه سرا فقط نگاه میکنه؟؟

بند بعدی مضمونش به کلی عوض میشه و خواسته های عاشق از معشوق رو بیان می کنه. "اشک" و "شبنم" و "نسیم" به نظر میاد بیشتر واسه زیبایی ظاهری انتخاب شدن تا برای استفاده ی معنایی، با توجه به اینکه اشک در معنای اصلی خودش به کار رفته و دو تای بعدی در معانی استعاری و اینم به نظرم یه مشکل دیگه س! و پس از این درخواست ها تکرار اینکه ترانه سرا فقط نگاه می کنه به نظرم بی معناست. و اینطوریه که به نظر میاد بابک صحرایی در هیاهوی تصویر سازی های اعجاب انگیزش توالی معانی و انسجام تصاویر ترانه را فراموش می کنه و فکر کنم همینه که باعث میشه شنونده جذب ترانه نشه، چون می بینه فقط ذهنش داره از کثرت "تصویر ها" و "فضاها" آشفته میشه!!!


این مطلب درتاریخ بیست و یکم شهریور، تصحیح شد.     

تاریخ ترانه ها؛توضیح اردلان سرفراز

 

 

    تاریخ ترانه ها

         توضیح اردلان سرفراز

 

    پس از مطالبی که در وبلاگ "موسیقی در مجلات قدیمی" درباره ترانه های اردلان سرفراز و تاریخ سروده شدن و یا انتشار آن ها، نوشته شد و با توجه به اظهار نظر های مختلفی که در این باره مطرح شد،مناسب دیدیم تا با خود اردلان سرفراز عزیز ارتباط برقرار کرده و نظر خود شاعر را نیز در این رابطه جویا شویم.

اردلان سرفراز، درباره تاریخ های منتشره درباره ترانه هایش در کتاب های چاپ شده از ترانه هایش، به ما توضیح داد:"کسی که آثار مرا جمع آوری کرده بود، به خاطر علاقه به کارهای آقایان: قنبری، جنتی عطایی و من بود. ایشان  که در آمریکا زندگی و کار می کند و صرفاً به خاطر عشق به موسیقی این کار را کرده بودند، پس از اتمام کار با من برای تصحیح تاریخ سرودن ترانه ها،تماس گرفتند و تا آنجا که حافظه من در مورد مطابقت تاریخ سرودن ترانه ها (میلادی با خورشیدی)یاری می کرد، با ایشان کار کردیم.
حال اگر تاریخی اشتباه شده، نه تنها کسی نمی خواسته چیزی را جعل کند؛ بلکه در چاپهای بعدی در اروپا، اگر عمری باقی بود، تاریخ ها را دوباره بررسی خواهم کرد. نه جرمی حادث شده و نه قتلی اتفاق افتاده!!

 

 

 

 

 

 

 

 

                    هنگام ضبط آهنگ مسخ(آینه ها) - سال هزار و سیصد و پنجاه و دو

ایشان با قبول این نکته که ممکن است در تاریخ ترانه ها اشتباه هایی رخ داده باشد و با درخواست از دوستداران ترانه نوین به توجه به این نکته که گردآورنده کتاب بین سال سرودن، ضبط و پخش ترانه ها، تفکیکی قائل نشده است؛ اضافه می کند:"از آنجا که حافظه من ماشین نیست؛احتمالاً تاریخ ها کاملاً مطابقت نداشته اند. ثانیاً اکثر تاریخ ها، زمان تقریبی خلق این آثار هستند، نه پخش آن ها!! به هر تقدیر قصد جعل تاریخ ها در میان نیست!!!  آن شعر کذایی ( احتمالاً منظور اردلان سرفراز همان ترانه "نمکدون" است که در وبلاگ "موسیقی در مجلات قدیمی" به آن اشاره شده بود) را هم دوستی سروده بود که من آن را تصحیح و به نام خودم به آقای خرم دادم، که تقریباً پیش از همه کارها صفحه شد. اگر من می خواستم و برایم مهم بود، حتماً در کتاب چاپ می شد.
اردلان سرفراز در پایان اضافه می کند: "من به گذشته ام افتخار می کنم. چیزی را پنهان نکرده و نمی کنم، مخاطبان من هم این را به خوبی می دانند."


توضیحات اردلان سرفراز را خواندید. کاش ترانه سراهای بزرگ ما که ترانه سرایان جوان دهه پنجاه بودند، در مورد ثبت تاریخ ترانه های خود دقت بیشتری اعمال می کردند. چنانکه ایرج جنتی عطایی نیز تاریخ سرودن خیلی از ترانه های خود را به یاد ندارد، تا آنجا که حتی تصمیم گرفت کتاب ترانه های خود را بدون تاریخ ترانه ها منتشر کند و همین نکته به ظاهر کوچک باعث مشکلات و درگیری های بسیاری شد. شاید هم ترانه سراهای جوان آن روز؛ که با ترانه هایشان،تاریخ ترانه نوین ایران را شکل می دادند؛ نمی دانستند که ترانه هایشان در آینده ای نه چندان دور اینقدر مهم خواهد شد!! به هر حال برای بررسی چگونگی شکل گیری و تکامل ترانه نوین، این تاریخ ها بسیار مهم هستند. و چون دوران طلایی ترانه نوین ایران، شش هفت سال بیشتر نیست، نه تنها سال بلکه شاید ماه سروده شدن ترانه ها نیز اهمیت می یابند.

"با تشکر از اردلان سرفراز برای همکاری با وبلاگ نت به نت"

فرید زولاند

 

 

  زادروز فرید زولاند

اینجا چراغی روشن است...

 

بر اساس یک تلقی اشتباه، تصور می کردم روز تولد فرید زولاند، آهنگساز برجسته فارسی زبان، روز پانزدهم مرداد می باشد؛ اما همین دیروز که اتفاقی به سایت رسمی او سر زدم، با تاریخ نهم مرداد سال یکهزار و سیصد و سی و چهار برای تاریخ تولد ایشان مواجه شدم.
به هر حال من مطلب خود را برای همان پانزده مرداد آماده کردم. تولد این آهنگساز خوبمان را به او تبریک می گوییم و سه پرده را با هم مرور می کنیم:

پرده اول،سال های طلایی دهه پنجاه

یاور همیشه مومن و تولد یک شاهکار در سال هزار و سیصد و پنجاه و پنج، از زبان خود فرید زولاند:

یک روز داریوش حدود ساعت ۶-۵ بعدازظهربه منزل من آمد و پیشنهاد کرد که به منزل یکی از دوستان مشترکمان برویم. ما به منزل آن دوست رفتیم و بعد از حدود یک ساعت کاری برای داریوش پیش آمد و به من گفت که همانجا بمانم تا او برگردد. داریوش حدود ساعت ۹-۸ شب زنگ زد و گفت که قلم و کاغذی بردارم تا شعری که برایم خواهد خواند را بنویسم. شعر "یاور همیشه مومن" را داریوش از پشت تلفن برای من خواند. از شاعر شعر پرسیدم و داریوش گفت شعر را آقای "جنتی عطایی" سروده است و الان من در خانه ایشان هستم. داریوش به من گفت که کمی کار دارد و دیر وقت می آید. من و دوستمان که "فریدون" نام داشت به خانه خودم در خیابان کاج ، میدان گلها –که اتفاقا هیچ گلی هم نداشت!- رفتیم . فریدون مطالعه می کرد و من پشت پیانو روی شعر یاور همیشه مومن کار می کردم؛داریوش حدود ساعت یک شب به خانه آمد. من به او گفتم که آهنگ این شعر را تمام کردم. داریوش تعجب کرد. برایش آهنگ را نواختم و ما تا ساعت ۵ صبح داشتیم برروی آهنگ کار می کردیم. شب بسیار زیبایی بود، از آن جهت که در آن زمان من حال و هوای زندگی خودم رو در این ترانه می دیدم. فردای آن شب به اتفاق داریوش نزد "واروژان" فقید که یکی از مهمترین بنیانگذاران ترانه ی نوین بود رفتیم. واروژ آهنگ را شنید و بسیار پسندید. این آهنگ تنها یادگاری من از "واروژان" است که خیلی برای موسیقی پاپ ما زحمت کشید. ظرف یک هفته آهنگ را ضبط کردیم و بعد از خواندن "داریوش" ، بلافاصله همانجا هم آقای "عطایی" آن را دکلمه کردند که یکی از معروف ترین دکلمه های ایشان بشمار می آید.


منبع: مصاحبه اختصاصی وبلاگ ترانه بازی با فرید زولاند
سوال من: مگه تنظیم "عسل" هم با واروژان نبوده؛ پس چرا زولاند میگه: "تنها یادگاری من از واروژان" ؟


دانلود یاور همیشه مومن همراه با دکلمه ایرج جنتی عطایی

 


پرده دوم، سال های دور از خانه

سه عکس دیدنی از مراحل ضبط آهنگ های "نازنین" و "حادثه" در سال هزار و سیصد و شصت و سه

 

منبع عکس ها:سایت اختصاصی فرید زولاند

 

 

پرده سوم؛ تهران، سال هشتاد و شش

حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست...

کافه کوچینی، میعادگاه اردلان سرفراز و فرید زولاند، طنین گاه صدای پرصلابت فرهاد، ابی و بلک کتس در روزگار تنهایی و بی صدایی...

منبع عکس: دو هفته نامه ی خاکستری

برای دیدن عکس در اندازه ی واقعی، آن را ذخیره کنید.

ادبیات فولکلوریک

 

 

      ادبیات فولکلوریک

 

 

به خاطر درخواست یکی از دوستان مبنی بر اطلاعاتی درباره ادبیات فولکلوریک، این مطالب را از گوشه و کنار اینترنت جمع آوری کردم.


شايد بهترين معادل برای ادبیات فولکلوریک، ادبیات مردمی يا عامیانه باشد (ادبیات توده هم استفاده شده که با توجه به بار سياسی واژه توده در زبان فارسی، معادل مناسبی به نظر نمی‌رسد و يا ادبیات محلی که باز هم به نظرم تنها قسمتی از معنای ادبيات فولکلوریک را در برمی‌گيرد؛ چرا که بسياری از داستان‌های فولکلوریک جز ميراث ملی يک کشور هستند.).

منظور از ادبيات فولکلوریک، داستان‌ها و اشعاری است که سينه به سينه از نسلی به نسل ديگر منتقل می‌شوند و حاوی افسانه‌ها، باورها، آیین‌ها و آداب و رسوم مردم يک ناحيه يا کشور هستند. سخنی به گزاف نیست که ادبیات فولکلوریک، منشا و مادر ادبیات یک کشور و الهام‌بخش شاعران و نویسندگان در خلق آثار جدید است. اين روزها ملت‌ها سعی می‌کنند تا به انحاء مختلف ادبيات فولکلوریک خود را که به مانند گنجینه‌ای گرانبها از نسل‌های گذشته به آنها رسيده است، حفظ کنند.
ادب عامه يا ادب شفاهی يكی از شاخه های فرهنگ عاميانه يا فولكلور است که شامل قصه ها، افسانه ها، اسطوره ها، ترانه ها، تصنيف ها، بازی های منظوم، امثال و حكم، متل ها و چيستانهایی است كه شفاها از فردی به فردی يا از نسلی به نسل ديگر منتقل می شود. اين مجموعه از مشتركات فرهنگی يك ملت و عامل پيوند آنها ست.چون فرهنگ عامه متعلق به مردم عامه است از اين رو ادبيات عامه هم پيوندی عميق با واقعيتهای زندگی عادی مردم دارد. اين نوع ادبيات در واقع بازتاب زندگی اجتماعی, فرهنگی, رفتار, بينش, انديشه, احساس, مذهب, اخلاق و اعتقادات مردم يك جامعه است. ساختار ادبيات عامه بر دو اصل واقع گرايی و خيال پردازی استوار است كه از در هم آميختن اين دو، اثر هنری دلپذير و تازه ای به وجود می آيد. درون مايه ی ادبيات عامه نيز اغلب برداشتها و تلقی های ساده و بی پيرايه ای از زندگی عادی و روزمره مردم است كه به زبانی روان و ساده بيان می شود.اينگونه روايات ادب عامه حاصل و بازتاب ذهن جمعی افراد جامعه است كه به منظور ارائه راه كارهای مفيد برای زندگی و شناساندن ارزشهای اجتماعی به اعضای جامعه پديد می آيد.نقش آموزشی ادب عامه را نبايد از نظر دور داشت چرا كه تجربيات مفيد و ارزنده را با اشكال گوناگون به نسل بعد منتقل می كند . ادب عامه موجب استحكام رفتارهای اجتماعی می شود و اصول اخلاقی را تحكيم می كند. ادب عامه تلاش انسانهاست در گريز از محدوديت ها و ناكامی ها و نابرابری های اجتماعی و اقتصادی و محروميت های گوناگون و به همين دليل است كه آدمی خواستهای درونی و قلبی خود را با آرامش خيال در قالب افسانه ها و قصه ها و ترانه ها بيان می كند.
مهمترین مشخصه یک اثر فولکلوریک، حس نوستالژی‌ای است که به دلیل زنجیره تداعی‌هایش با فولکلور، ایجاد می‌کند. به همین سبب سرایش و خوانش یک اثر فولکلوریک نیازمند شناخت همه جانبه زبان عامه است. شناختی که گاه آن قدر علمی می‌شود که به پیچش می‌انجامد.در یک اثر فولکلوریک، ممکن است به واژگانی بربخورید که معنای آن‌ها را نمی‌دانید، ترکیباتی که به واسطه کاهش استعمال از یاد رفته‌اند و مانند این‌ها.
از سوی دیگر یک شعر یا ترانه را به اتکای استفاده ازابزار فولکلور نمی‌توان فولکلوریک محسوب کرد. چرا که در ادبیات فولکلوریک، فولکلور محور است نه ابزار. استفاده ابزاری از فولکلور یک شعر یا ترانه نوستالژیک می‌آفریند، که البته زیباست اما در تقسیم‌بندی شعر فولکلوریک نمی‌گنجد. برای مثال ترانه «کودکانه» (بوی عیدی، بوی توپ) از شهیار قنبری و یا ترانه «لاله زار» (از لاله زار که می‌گذرم...) از یغما گلرویی نمونه‌های موفقی درشعر نوستالژیک هستند. اما «بارون»، «پریا»، «دخترای ننه دریا» و «قصه مردی که لب نداشت»(همگی از احمد شاملو) اصولا جز ادبیات فولکلور محسوب می‌شوند. این آثار بازخوانی شاعر از ادبیات عامه‌اند. بازخوانی‌ای که حرف و اندیشه شاعر دردل اثر اصلی نفوذ کرده است و در حقیقت یک «نوافسانه» (درمقایسه با نواسطوره) می‌آفریند!

تفاوت عمده دیگر این است که در اشعار فولکلوریک، معمولا آشکارا، افسانه‌ای در خلال شعر روایت می‌شود چرا که داستان‌سرایی، زمینه مناسبی برای ایجاد ارتباط با مخاطب عام- که مخاطب اصلی و البته سازنده واقعی ادبیات عامه است - فراهم می‌آورد. اما در ادبیات نوستالژیک معمولا چنین روندی مشاهده نمی‌شود.


برداشت مستقیم از منابع زیر:
سیامک بهرام پور، مجله اینترنتی هفت سنگ

متون نظم و نثر ادبيات فارسی، تاليف دكتر محمد رضا سنگری

وبلاگ "از تورنتو" با این آدرس

توضیحی مختصر

 

 

 زبان محاوره در ترانه (۲)

توضیحی مختصر

 

آن چه مسلم است " زبان آشفتگی " در گفتار و در ترانه بزرگان ترانه سرایی یک موتیف عادی محسوب می شود و هرگز در ذهن مخاطب تاثیر آشنایی زدایی ندارد.
اگر چند زبانی یا به قول عزیزی " ناهماهنگی زبانی " را بخواهیم بدون توجه به بسیاری از این اصول وسیله نقد ترانه قرار دهیم باید بخش بزرگی از بایگانی ترانه های مطرحمان را نیز زیر سوال ببریم ...


چون خودم خیلی به بحث چند زبانی و زبان عامیانه در ترانه علاقه داشتم، بحث را پی می گیرم.
قبل از خواندن این مطلب،مقاله "زبان محاوره در ترانه" در همین وبلاگ و این مطلب را بخوانید.

با توجه به اشتراکات زیادی که در این موضوع با حمید عزیز داشتیم فقط در مورد چند خط ابتدایی که نوشته سید حمید ناصحی عزیز می باشد، توضیحات مختصری می دهم.
به نظر من آنچه که در ترانه های بزرگان ترانه یک موتیف عادی محسوب می شود، در واقع زبان آشفتگی نیست. چون این واژه خود بخود بار منفی القا می کند در حالی که آن نوع کاربرد کلمات و ترکیب ها،که در مورد آن صحبت می کردیم؛ لطمه ای به ترانه، وارد نمی ساخت.
درست است که ایرج جنتی عطایی گفت:"زبان آشفتگی از ارزش هنری اثر کم می کند"اما او در ادامه توضیحات دیگری هم داده است:
"دو زبانی یا زبان آشفتگی از ارزش هنری اثر کم می کنه. من خودم برای نمونه در این گویش کارهایی کردم مثل ترکیب شب هنگام،اما فکر نمی کنم به یکدست بودن ترانه ی پل آسیب رسونده باشم."
 در واقع ایرج این دوزبانی در ترانه ی پل را "زبان آشفتگی" نمی داند؛و  این گونه بار منفی لغت به دوش ترانه نمی افتد، چون در واقع هم گناهی متوجه ترانه و ترانه سرا نبوده است.آنچه که منظور من از آشفتگی زبانی بود، درواقع نوعی از کاربرد همزمان زبان عامیانه و رسمی بود که در ارتباط مخاطب با زبان ترانه اختلال ایجاد می کرد.

فعلاً توضیح و مطلب خاص دیگری به ذهنم نمی رسد./

ننه خورشید

 

 

 

 

                      ننه خورشيد

 

 

 

 

 

 

ننه خورشید
» ترانه سرا :  يغما گلروئی
» آهنگساز :  سعید شهروز
» تنظیم کننده :  بهنام ابطحی
» خواننده :  سعید شهروز

 

ننه خورشيد يه پسر داشت
کاکلش رنگ طلا بود
چشماش از پولک آبی
حنجره ش پر از صدا بود

 

ننه شب يه دخترک داشت
پوستش از حرير مهتاب
تو چشاش صد تا ستاره
گيساش از ابريشم ناب

 

دنبال دختر شب بود
پسر عاشق خورشید
اما تو گردش تقدیر
اونو یک لحظه نمی دید

 

گاهی می زد زیر آواز
وقتی که تنها می موندش
رو به تاریکیِ جاده
با چشای باز می خوندش

 

هر جای قصه که باشی
دلم از تو دور نمیشه
تنها جای امن دیدار
وعده گاه گرگ و میشه

 

دختر شب قصه هاش و
تو دل خودش می خونه
تا سپیده گوش به زنگ
صدای پسر می مونه

 

ننه شب میگه صدای
دخترش یه جرم زشته
همیشه قصه نورو
دستای سایه نوشته

 

اما عمر قفل و زنجیر
از قدیما بی دومه
وقتی دخترک بخونه
کار تاریکی تمومه

 

دختر ساکت قصه
حرفاشو یه روز می خونه
صداش و به گوش خورشید
می رسونه ... می رسونه

 

می خونه: مرد طلایی
دلم از تو دور نمیشه
همه ی عمر من و تو
بعد از این تو گرگ و میشه

 

 

* در اولین قسمت از سری "ترانه باران" به سراغ یک ترانه ی واقعاً خوب فولکوریک از یغما گلرویی رفتیم.ننه خورشید در آلبوم گلابتون و در سال ۱۳۸۲ منتشر شد؛ ترانه ای روایی و در عین حال فولکوریک با زبانی ساده و کاملاً روان که روانی اش وقتی نام ترانه سرای آن را بدانیم چندان عجیب نیست.
* یغما ترانه خود (و یا داستان خود) را با معرفی شخصیتهایش(هر کدام در یک بند) و با ترکیب های ساده اما گوشنواز و زیبا آغاز می کند.
* در انتهای بند دوم، ارتباط شب و ابریشم تامل برانگیز و زیباست.
* ننه خورشید کاملاً هوشمندانه و فکرشده نوشته شده است: از ابتدای بند ششم، زمان افعال ترانه، به اقتضای مضمون آن،از ماضی به مضارع تغییر می کند. با همین ترفند ساده، ترانه سرا موفق می شود به موضوع ترانه خود عمومیت ببخشد و آن را از بند زمان و مکان و مهم تر از آن از بند "افسانه" رها سازد. با توجه به همین نکته است که بندها و مصرع هایی مثل: "ننه شب میگه صدای /دخترش یه جرم زشته /همیشه قصه نورو /دستای سایه نوشته" و یا "اما عمر قفل و زنجیر/ از قدیما بی دوومه" و دیگر:دختر ساکت قصه /حرفاشو یه روز می خونه اهمیت ویژه ای می یابند.
*زیاد وارد نقد ترانه نمی شویم( چون اینجا "ترانه باران" است نه "دست به نقد")، اما ننه خورشید از بهترین ترانه های فولکوریک تاریخ ترانه و از بهترین ترانه های سروده شده توسط نسل جدید ترانه سرایانی است که در داخل فعالیت می کنند.

روزنوشت: شماره 1

 

 

    روزنوشت: شماره ۱

 

 

دو قسمت جدید به وبلاگ اضافه شد. یکی همین "روزنوشت" که در آن مطالب کوتاه و بیشتر خودمانی نوشته می شود. دیگری "ترانه باران" است که سعی می کنیم در آن ترانه های زیبا و کمتر شناخته شده را معرفی کنیم، بدون اینکه دغدغه نقد را داشته باشیم. و تنها با توضیحی کوچک درباره ترانه فقط سعی کنیم از آن لذت ببریم.

 

منتظر فعالیت های جدید در "نت به نت" باشید. شاید یه سری هم به واروژان زدیم، سی سال بعد از مرگش...

زبان محاوره در ترانه

 

 

 

    زبان محاوره در ترانه

 

 

گل سرخ ترانه

قسمتی از مقاله ی:
"چکاوک ترانه ای با عاطفه و تکنیک قوی و جسارت های زیر بنایی کم!"
 مهدی موسوی


...اما متأسفانه مشکل بزرگی در این بند دیده می شود و آن کلمه ی «پنهون» می باشد. متاسفانه با وجود مقالات بسیاری که درباره نحوه ی محاوره سازی کلمات در ادبیات امروز نوشته شده است این مشکل هنوز در ترانه ی امروز دیده می شود. چیزی که از مبتذل ترین ترانه های موجود تا کار اساتیدی مثل جنتی را دچار کرده است. همانجور که قبلا هم در مقاله هایی دیگر گفته ام و گفته اند نظام محاوره ای سازی در زبان فارسی از سه روش استفاده می کند:
1- تبدیل «ان» به «ون»: مثل تبدیل «نان و خانه» به «نون و خونه»
2- تبدیل کلمه به کلمه ای دیگر: مثل تبدیل «خزان و انسان» به «پاییز و آدم»
3- تبدیل ساختار و ارکان جمله بدون تغییر کلمه: مثلا بارها دیده ایم که کلمه «آپارتمان» به همین شکل و تنها با تغییر ساختار دیگر ارکان جمله بار محاوره ای پیدا کرده است.
حال باید سؤال کرد که کلمه «پنهان» از کدام نظام پیروی می کند بی تردید از نظام دوم! پنهان در مرحله ی تلطیف و معیارسازی به «مخفی» و در مرحله ی اصلی محاوره سازی به «قایم» تبدیل می شود. ما در هیچ متنی جز همین ترانه ها و در هیچ محاوره ی روزمره ای نشانی از کلمه ای همچون «پنهون» نمی بینیم.

---------------------------------


به نظر نمی رسد بحث راجع به چگونگی استفاده از زبان محاوره و زبان معیار و چگونگی ترکیب و همنشینی این دو، به همین قطعیت و سادگی که در متن بالا اشاره شده است، واضح و تمام شده باشد و مسلماً نیازمند بررسی های بیشتری است.

ترانه به اقتضای نوع رسالت و نحوه ی ارتباط آن با اقشار مختلف جامعه و هم به سبب اینکه به هر حال نوعی "هنر" است، زبانی بینابین زبان معیار و زبان عامیانه را اختیار می کند.
به هر حال بعد از گذشت حدود چهل سال از آغاز  "ترانه نوین" ، آغازکنندگان این راه، راه خود را رفته اند و قواعدی، درست یا غلط، ایجاد و تثبیت شده و به نوعی از ویژگی های ترانه نوین گردیده است.
به عنوان مثال همین واژه ی "پنهون" که در مقاله بالا به آن اشاره شده، هم اکنون و بعد از گذشت چهل سال، دیگر اختلال ذهنی برای شنونده ایجاد نمی کند و زبان عادی ترانه به حساب می آید.
این نوع عامیانه کردن کلمات، که بر خلاف قواعد زبان عامیانه است، در بسیاری از ترانه ها، چه قدیمی و چه جدید دیده می شود.
نخست بهتر است به بخشی از گفت و گوی یغما گلرویی با ایرج جنتی عطایی در کتاب مرا به خانه ام ببر اشاره کنیم و سپس مثال هایی از عامیانه کردن متفاوت کلمات در ترانه:

 

یغما گلرویی: به وجود ِ زبانی به نام ِ زبان ِ معلق اعتقاد دارین؟ چیزی شبیه ِ زبان ِ محاوره ی اشخاص ِ فرهیخته ی جامعه که تمام ِ کلمات رُ شکسته ادا نمی کـُنن و... ساده تر بگم آیا می شه در ترانه یی که با زبان ِ شکسته سروده شده از کلمات ِ فخیم استفاده کرد و بالعکس در ترانه یی با زبان ِ رسمی، از کلمات ِ شکسته؟

ایرج جنتی عطایی: در هنر هیچ چیزی رُ به نظر ِ من نمی شه بخش نامه کرد. اما تا اون جا که برمی گرده به سبک و تکنیک و زبان، من خودم یک پسند دارم و یک متر. وقتی در جامعه ی پویا و تلاش گر برای رد و بدل کردن عواطف و احساساتش، برای منتقل کردن ادراکاتش و برای برآورده کردن نیازهای زندگی ِ خودش به عنوان ِ یک هسته ی حاضر و آفرینش گر در جهان، واژه گانی رُ که از آن ِ خودش نیست می گیره و به اون ها عطر و لهجه و وظیفه ی اقلیمی ِ خودش رُ می ده، در هنر و به ویژه در ترانه که مورد ِ صحبت ِ ماست هم می شه واژگان رُ به کار گرفت اما به شرط ِ اون که در ساختار ِ کلی ِ زبان اون ترانه به هنجار شده باشن.

   واژگانی که در زبان ِ محاوره به کار گرفته می شن غالباً واژگان رسمی اقلیم و فرهیختگانش هستند که توده اون ها رُ در ساختار ِ گویش خودش به هنجار کرده و می کنه. اما اگه منظور ِ شما دوگانگی ِ در به کارگیری واژه گان به عنوان ِ ابزار و ادوات ظاهری ست اون وقت بحث ِ دیگه یی داریم. گویش ِ غیر رسمی در ترانه ی ما زبان نیست، بهره گیری از نوعی گویش ِ فارسی در ایرانه. می شه درش نوآوری کرد، اما تناسخ و جنسیت رو بهتره که رعایت بکنیم. دو زبانی یا زبان آشفتگی از ارزش هنری اثر کم می کنه. من خودم برای نمونه در این گویش کارهایی کردم، مثل ترکیب شب هنگام اما فکر نمی کنم که به یک دست بودن ِ ترانه ی پُل آسیب رسونده باشم. اما اگر در زبان یک ترانه مثل ِ موندن به جای ماندن آمده، پس قواره و هنجار باید در کلیت زبانی ِ ترانه رعایت و پی گیری بشه. یا آوردن ِ ز به جای از، دیگه جزو این زبان نیست و از این دست...

 


و اما ترانه ها... در این بخش به بررسی عدم انطباق ترانه ها ، و به طور ویژه ترانه های جنتی عطایی، با قاعده یک، ذکر شده در مقاله ابتدایی که در آن "پنهون" در ترانه چکاوک " آشفتگی زبانی" قلمداد شده است، می پردازیم:


پل، ایرج جنتی عطایی:
تو رو میشناسم ای سر در گریبون! غریبگی نکن با هق هق من!

ـ "گریبون" به این شکل، در زبان عامیانه کاربردی ندارد.

وقتی تو شب گم می شدم، ایرج جنتی عطایی
تو اوج ویرون شدنم، تو شب دم کرده ی درد
کسی دعا نخوند برام! هیشکی برام گریه نکرد!


ـ "ویران" طبق قاعده ی دو باید به مثلا" "خراب" تبدیل شود که در اینجا غیر ممکن است.

خونه، ایرج جنتی عطایی
دست غارتگر سیل خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت، مادر و دیوونه کرد

و در ترانه های جدیدتر...

آخر قصه، ایرج جنتی عطایی
نیستی اما مونده اسمت، توی غربت شبونه
میون رنگین کمونِ خاطرات عاشقونه

ـ می بینید که با وجود تخطی های مکرر از قاعده مذکور،هیچ گونه اختلالی* به وجود نیامده است...

رازقی، ایرج جنتی عطایی
وقتی که ما رو جشن شب، ستاره بارون می شدیم
وقتی که پشت سنگرِ سایه ها پنهون می شدیم

ـ و باز هم پنهون...

و در کارهای ترانه سرایان جوان:

شب نقاشی، افشین یداللهی
با اسب باد بهارو بیار به آشیونه
چارقد نورو وردار از گیسوی شبونه

ـ "شبانه"(در بیشتر اوقات) و "آشیانه" بدون تغییر در زبان عامیانه امروز به کار می روند، با این حال زبان ترانه با وجود تغییر این دو کلمه، آسیبی ندیده است.

غریبانه، افشین یداللهی
اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من

ـ "عاشقانه" هم طبق قاعده ی سه بدون تغییر به کار می رود.

دنیای وارونه، یغما گلرویی
دنیای وارونه رو زیر و رو کن
این دل ویرون شده پا به پاته

یکی نبود، یغما گلرویی
کاش داش آکل با زخم تیغ، تو بسترش جون نمی داد
قصه نویس قصه مون رو، با گریه پایون نمی داد

ـ گر چه این یکی("پایون" به جای "پایان") کاملاً غیر عادیست، ولی در این سالها زیاد تکرار شده است.

و بسیارند از این دست مثال ها از سال پنجاه گرفته تا همین سال هشتاد و شش. و به همین دلیل بر این باورم این طور عامیانه کردن، دیگر جزئی از ترانه نوین شده است و می تواند به عنوان یک ویژگی از آن یاد کرد. در واقع ترانه در این سال ها قواعد ذکر شده ی ابتدایی را پشت سر گذاشته و به قواعدی تازه، مختص خود، دست یافته است و مردم نیز این تغییرات را پذیرفته اند. و امروز، "پنهون" آن مشکل بزرگی نیست که مقاله مذکور، به آن اشاره می کند.

***

نکته دیگر در مورد چگونگی استفاده از کلمات عامیانه در ترانه های رسمی و بالعکس است.بار ها دیده شده است که در نقد ترانه به سادگی و در یک جمله، زیرآب ترانه را با لفظ "عامیانه بودن" یا "رسمی بودن" می زنند. به نظر می رسد دیگر به همین سادگی نمی توان گفت: " زبان این ترانه رسمی است. پس کاربرد این کلمه عامیانه در اینجا غلط است."با چند مثال می توان این مثال را بهتر توضیح داد:

پرسش، اردلان سرفراز
برای دونستن تو همه دنیا روگشتم
از میون آتش و باد، خشکی و دریا گذشتم

برای مصرع دوم، حالت های مختلفی از "زبان عامیانه-معیار" متصور است:
از میون آتیش و باد، خشکی و دریا گذشتم
از میان آتش و باد، خشکی و دریا گذشتم
از میون آتش و باد، خشکی و دریا گذشتم
 اما از میان این سه،همانی که اردلان سرفراز برگزیده مناسب تر به نظر می رسد و به صرف اینکه زبان کلی ترانه عامیانه است پس "آتش" هم باید به "آتیش" تبدیل شود، نمی توان در مورد ترانه قضاوت کرد.


آشتی، شهیار قنبری
به كسي برنخوره ، برنخوره
اگه تنهايي خوبي دارم
اگه از خلوت خود سرمستم
اگه چون پروانه بي آزارم
خواب بودم ، بيدار شدم
آشتي كردم، با خودم
به كسي برنخوره ، برنخوره
اگه دستم پر عطر ياسه
اگه در پيله ي خود خوشبختم


"چون" در مصراع چهارم، و "در" و "خود" در مصراع آخر با زبان کلی ترانه سازگار نیست و بیرون می زند.صورت درست مصرع آخر، بدون توجه به وزن، به این صورت است: "اگه تو پیله ی خودم خوشبختم". در مثال اول با اینکه "آتش" عامیانه نبود، ولی در کنار بقیه کلمات، روانترین شکل ممکن برای کلیت ترانه به حساب می آمد. در حالی که اینجا، "اگه در پیله ی خود خوشبختم" به یکدستی کار آسیب زده است.

بر خلاف مثال هایی که زده شد در این مورد بیشترین سهل انگاری ها در کارهای "اردلان سرفراز" و کمترین آن در ترانه های "شهیار قنبری" دیده شده است.


و نکته آخر اینکه،
در نقد و بررسی زبان ترانه باید به کاربرد کلمات در ابیات و عبارات و در همنشینی با سایر کلمات، دقت کرد و دادن حکم کلی در چگونگی کاربرد کلمات عامیانه و رسمی بی معنی به نظر می رسد.

 و همچنان،حرف و بحث در رابطه با این مبحث، بسیار است!!!


--------------------------------------------------------------------------------
* لفظ "اختلال" را از تئوری های سینمایی وارد این بحث کردم،می توانید آن را اینطور معنی کنید برای خودتان:ایجاد مشکل در نظام ذهنی شنونده به وسیله تغییر ناسازگار با واژگان و زبان شناخته شده برای شنونده.

ـ مثال ها به این دلیل ساده از "جنتی عطایی" انتخاب شدند که موقع نوشتن این مقاله کتاب "مرا به خانه ام ببر" در دسترسم بود!!

 

ترانه بی ترانه

 

 

   ترانه بی ترانه

 

 

مرثیه ای دورودراز در باب ترانه ی نوین ایران!

مرثیه خوانی در ادامه ی مطلب...

 

 

ادامه نوشته

شهیار قنبری و صفحه مستهجنش

 

 

  شهیار قنبری و صفحه مستهجنش!!

 

 

سه جور میشه به قضیه نگاه کرد:

یک. چقدر زمان می تونه همه چیز رو عوض کنه.
دو. بخوانید و بدانید که ترانه نوین ایران چه راه سختی را پشت سر گذاشته است.
سه. جالبه! فقط همین.

شهیار قنبری و صفحه مستهجن

عباس پهلوان، مجله فردوسی

ملاحظات:

صفحه مستهجن: چشممان روشن که پس از رواج صفحه های مبتذل با صدای خواننده های جورواجور و با اشعار بندتنبانی و مستهجن، حالا "صفحه شعرگونه مبتذل" هم به بازار آمده است و نمونه آن شعریست که آقایی با لحن خیلی سوزناک، با موزیک و دام دومب می خواند.ش
این به اصطلاح شعر، پشت صفحه ای به نام نماز ضبط شده است که آهنگ آن از اسفندیار منفرد زاده است و جوانی به نام فروغی آن را خوانده-ولی خصوصیات آن روی آن که شعری بدون آواز است، معلوم نیست- آقایی که شعر بند تنبانی را دکلمه می کند، درطول قرائت شعر صحبت از دراز کشیدن خودش با دختری می کند روی علف ها... و اینکه تمام مردی خودش را به دختر "بخشیده" و طرف مربوطه "چند قطره خون از دامنش" را به عنوان "تمام زنانگیش" به او تقدیم کرده است... آنهم با چه سوزی شعر را قرائت می کند که حال آدمیزاد به هم می خورد. ولابد پس فردا این "شعر گونه مزخرف" مستهجن اسلحه ای می شود در دست عده ای فرصت طلب که شیردود بکشند طرف شعر معاصر و وسیله ای برای اتهام و بدنام کردن آن.
و خطر دیگرش اینکه عده ای شهرت طلب هم بلند شوند و پولی دست و پا کنند و بخواهند اراجیف سانتی مانتال و گاه کلمات مستهجن خود را به نام "نوای عاشقانه" روی صفحات ضبط کنند و به بازار صادر بفرمایند.
اگر ترانه و ترانه سازی ضابطه ای ندارد و خوانندگی با معیارهای گذشته آن به کلی متفاوت است تا جاییکه آهنگساز مثل منفردزاده هم "آهنگش" را به جوان بدصدایی می دهد تا آن را بخواند، اگر هر گونه اراجیفی به اسم ترانه شهرت ایرانگیر پیدا می کنند و بر صدر می نشینند و عزت می بینند، دلیل ندارد که بگذاریم اینگونه اراجیف هم به اسم دکلمه شعر رایج شود و عده ای از کنار آن به نوایی برسند.

 

 لینک منبع عکس: http://photomusic.mihanblog.com

حامی/ایرج واره ها

 

     حامی/ایرج واره ها

 

 

آلبوم "فقط نگاه می کنم" با صدای حامی، پس از کش و قوس های فراوان، بالاخره ماه گذشته وارد بازار موسیقی کشور شد.یکی از علل تاخیرهای مکرر در ارائه این آلبوم، اجرای مجدد ترانه "ماهی تنگ بلور" توسط حامی و مخالفت ها و شکایت های افشین سرفراز، برادر و وکیل رسمی کارهای اردلان سرفراز در ایران بود.ترانه ی ماهی تنگ بلور پیش از انقلاب با صدای لیلا فروهر، ترانه ای از اردلان سرفراز، آهنگسازی پرویز مقصدی و تنظیم واروژان بزرگ اجرا شده بود.

برای خواندن ادامه مطلب و مشاهده عکس های آلبوم، روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

Starting Gun

 

    Starting Gun

 

صفر.  گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

وربه حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

 

۱.نزدیک به یکسال از اولین تصمیم گیری ها برای شکل گیری این وبلاگ می گذرد.

تادیروز سد کنکور پیش روی ما بود، امروز در ابتدای جاده ایستاده ایم.

 

۲.ترکیب "نت به نت" را در ترانه های شهیار به دفعات شنیده ام. اما اولین بار که این نام به ذهنم رسید، "راه من" را گوش می کردم. آن روزها سد کنکور رو به روی من بود...

۳. می خواهیم جور دیگری باشیم. می خواهیم نگاهی دیگر به ترانه داشته باشیم. قصد داریم جور دیگری حرف بزنیم. می خواهیم نقد کنیم، تشویق کنیم،بشناسانیم،لذت ببریم "غرق شویم و غرق نشویم." ماه ها به چنین چیزهایی فکر می کردیم اما در تمام طول این مدت سد کنکور پیش روی ما بود...

۴. برای جنگ و جدل و دعوا نیامده ایم. دعواهای بی اساس،جنگ های بی ثمر... ما فقط از ترانه ی نوین حمایت می کنیم. اینجا هم خانه هواداران هیچکس نیست. همه را به یک چشم می بینیم.

۵. و امروز آمده ایم تا حرف بزنیم. امروز آماده ایم تا حرف بزنیم. می خواهیم کارهای تقریباً بزرگی! بکنیم. چیزهای متفاوتی اینجا خواهید دید.  

منتظر باشید و ما را یاری کنید./