تبليغاتX
|NoteBeNote|~|Comments|~|Songs|
شنبه 7 شهریور1388
بیاین اینجا!

همه بیاید اینجا:


http://rremains.blogspot.com

سه شنبه 6 مرداد1388
adios amigos

صفحه ی بلاگفا را باز می کنم و تُندی جلوی نام کاربری می نویسم: "notebenote". بعد یادم می آید که باید یک اسم دیگر بنویسم و بعد به ذهنم می رسد که بیایم همینجا و بنویسم همین ها را که الان دارید می خوانید. دو سال با نت به نت بودم. شاید هم بیشتر. از همان وقت ها که پیش دانشگاهی بودیم و احسانِ عزیز، "دریا در من" را برایم می آورد و "مرا به خانه ام ببر" را و "سال صفر" را و "از ریشه تا همیشه" را.و من که میز آخر می نشستمُ سر هیچ کدام از کلاس هایِ فیزیک و گسسته و زبان به درس گوش نمی دادم. سرم پایین بود و می خواندم. از همان وقت ها با "نت به نت" بودم. از وقتی تصمیم گرفتیم که سه نفری اینجا را راه بیندازیم و طبق معمولِ آن روزها این کار را به بعد از کنکور معوق کردیم. بعدترها با نت به نت بزرگ شدم: همان موقع که آن سی دی ها را برایِ مجید آوردم. یادت می آید مجید؟ دو سال گذشته! همان موقع که حمیدرضا کامنت گذاشت که تو چند ساله ای و بعدتر ها که دیدمش. همان موقع ها که ساعت ها وقت می گذاشتم و ده ها آهنگ را گوش می کردم تا درباره ی کسی مثل ِ بابک صحرایی مقاله بنویسم. جدیداً داشتم مطالب ِدو سال پیش این وبلاگ را می خواندم. بعضی جاها خجالت می کشیدم از نظراتِ خودم.

دوست دارم از یک جایِ دیگر و با یک نگاهِ دیگر، دوباره شروع کنم. و... و همین!

adios amigos

جمعه 21 فروردین1388
دوباره

دوباره

دوباره رسیدم، به آغاز ِ گریه!
غزل شد سکوتم، به اعجاز ِ گریه!
دوباره من و تو! دوباره ترانه!
دوباره غزل گریه هایِ شبانه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ قصه مونُ


دوباره تبِ عشق، چه تکرار ِ نابی!
چه آغوش ِ داغی! چه خوابی! چه خوابی!
چه رنگی شده شب، تو این جشن ِ بوسه!
باید گُم شه غصه! بمیره، بپوسه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ

غزل دختِ عاشق! عزیز ِ ترانه!
تو ای سبز ِ بی مرز! تو ای بی کرانه!
کنارم که باشی، پُر از عطرِ یاسم!
توو دستات می سوزه، تن ِ بی لباسم!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ

فروردین هشتاد و هشت


یکشنبه 13 بهمن1387
رفتی و بی تو...


یک.
خونه خالی، خونه غمگین، خونه سوت و کوره بی تو!
رنگ خوشبختی عزیزم، دیگه از من دوره بی تو!
+

حیف از مرجان که عمر هنری اش کم بود. حیف از آلبوم کویر دل اش که خوب شنیده نشده است. و حیف از پاپِ دهه ی پنجاه که بدجایی کات خورد.

دو.
تمام ِ ترانه هام به علاوه ی چندین گیگ آهنگِ سنتی که خیلی دوستشون داشتم، از رو هارد پرید. با زحمت، پانزده ترانه رو برگردوندم. بقیه شم باید از اینور اونور پیدا کنم. سه تاش رو هم از حفظ نوشتمD:

سه.
این به نظرتون عالی نیست؟

نه تسکین ِ دردی، نه تصویر ِ گریه
زدی زیر ِ حرفت، زدم زیر ِ گریه   (حسین غیاثی)
دوشنبه 7 بهمن1387
شبگیر

دوستِ خوبم، حمیدرضا عزیزی، وبلاگی داشت با نام "شبگیر" که مدتی پیش به دلایل شخصی تصمیم به تعطیلیِ وبلاگش گرفت. وبلاگ و کلیه مطالبش حذف شده بود، اما اخیراً با همان آدرس و همان نام، وبلاگی ایجاد شده است که ظاهراً از طرفِ یک آدم بیکار با نام حمیدرضا عزیزی هم در آن پست گذاشته می شود. این مطلب را هم به خاطر درخواست این دوستِ خوب اینجا گذاشتم. چون عده ای تصور می کنند آن آقای بیکار همان حمیدرضا عزیزی است و کامنت هم می گذارند!

جمعه 27 دی1387
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ!
یک. تکیه گاهِ ستار این روزها برایم دیوانه کننده است. آهنگش یه چیزی تو مایه های خودِ خودِ خداس! با تمام وجود پیشنهاد می کنم اگر تا به حال نشنیده اید، حتماً بشنوید. بارها بشنوید!

دو. آلبوم داریوش حداقلش این بود که راضی کننده بود. و چنین چیزی این روزها کم پیش می آید! روزهای آینده به طور مفصل راجع به این آلبوم می نویسم.

سه. کارهای نیمه تمامم روز به روز بیشتر می شوند. ترانه ها شروع می شوند و به پایان نمی رسند. همه شان هم علافِ یکی دو بند هستند.

جمعه 27 دی1387
این مطلب برایِ غزه نیست.

حالم دارد از خودم، دنیا و بیشتر ِ آدم هاش به هم می خورد. خودم که به کنار، لااقل یک فکری می توانم براش بکنم. اما فکر می کنم جدیداً دنیا زشت تر شده. یا چشم هایِ من عوض شده. من حالم از شیمون پرز به هم می خورد. من از اسماعیل هنیه متنفرم. من از در قلبِ امن ِ سوریه نشستن و گفتن ِ "ما تا آخرین قطره خون مبارزه خواهیم کرد" متنفرم. من از موشک پرانی به شهرک ها در زمانِ صلح متنفرم. من از نصبِ سکوی پرتابِ موشک در بیمارستان ها و مدارس متنفرم؛ ایضاً از تعطیل و تخلیه نکردنِ آن مدارس و بیمارستان ها. من از خرج کردنِ جان آدم ها به بهایِ تبلیغات بین المللی متنفرم. من از خراب کردنِ خانه ها متنفرم. من از این جنگ ها متنفرم. من از این سنگسارها متنفرم. من از این حاکمان متنفرم. دلم ریش می شود وقتی می بینم زنی همسن ِ مادربزرگ من باید برگه هایِ پیام نور پخش کند. درونم می ترکد وقتی می بینم مردی در سرمایِ سیاهِ زمستانِ پارسال همراهِ زن و بچه اش کنار میدانِ انقلاب اسلامی(!) ایستاده و کاپشنش را بدست گرفته و می فروشد. و نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت که امسال دانشکده م از انقلاب به امیرآباد منتقل شده و کمتر از این چیزها می بینم؟ دوست ندارم بگویم من از این دنیا متنفرم؛ اما راحت می شود گفت زشتی های این دنیا از زیبایی هایش بیشتر است. این سه چیز برایم زجرآورترین چیزها هستند: فقر، جنگ، ظلم.



پ.ن: حالم به خاطر ِ چیزهای دیگری هم بد است! شاید چندروز ِ بعد که این حالم برطرف شد، به این نوشته بخندم. شاید. نمی دانم.