تبليغاتX
|NoteBeNote|~|Comments|~|Songs|
چهارشنبه 29 خرداد1387
بدون سانسور

می خواستم یه سری توضیحات بنویسم که یادم افتاد بعضی از دوستان این کار را نمی پسندند، لذا بی خیال شدم.

 

ترانه، شبی میانِ خواب و بیداری متولد شد...

بدون ِ سانسور

ساده مث ِ ترانه ای، که نیمه شب تو خواب بگی!
ستاره ای کنار ِ بیست، تو دفتر ِ هفت سالگی!

حرارتِ آتیش تویِ سیزده بدر های قدیم!
یه قاصدک که با یه فوت، پَر می کشید تویِ نسیم!

بوسه ی تو جنس ِ غزل، شکل ِ ترانه گفتنه!
خطوط ِ دور لب ِ تو، مرزای دنیای منه!

چشاتُ ببند و با یه بوسه نزدیکم شو!
شعله ی آتیش شو! از سیاهی ِ شب کم شو!

بوسه ی پنهانی ِ ما، گم کردن ِ خستگیاس!
بوسه پُر از انرژیه، بوسه یه داد ِ بی صداس!

یه حس ِ دوس داشتنیه! رتبه ی خوب ِ کنکوره!
تو تنهایی دیدن ِ یه فیلم ِ بدونِ سانسوره!

بوسه ی تو جنس ِ غزل، شکل ِ ترانه گفتنه!
شـکار ِ پـروانه ی روح، فرار ِ آهوی تَــنـه!

چشـاتُ ببند و با یه بوسه نزدیکم شـو!
منُ تــازه کن بـا بوسه، دوبـاره، بـاز از نــو!

 

بهمن ِ هشتاد و شش

پی نوشت: این ترانه برای اخذ مجوز به هیچ جهنم دره ای ارسال نخواهد شد.

چهارشنبه 22 خرداد1387
Yesterday
دیروز

دیروز،
تمامی ِ نگرانی هایم
                    چه دور به نظر می رسیدند...
و اکنون
         آن ها همه آمده اند که بمانند
آه! من "دیروز"را باور دارم.

همه چیز به ناگاه اتفاق افتاد
      نیمی از آنچه بودم نیز نیستم
      سایه ای بالای سرم باقی مانده است
آه! دیروز
           چه ناگاهان تغییر یافت.

و او هرگز نخواهد گفت
چرایی ِ رفتن اش را
                          و من هرگز نخواهم فهمید

چیزهایی گفتم که نباید
                        و حالا در آرزویِ دیروز مانده ام
      
دیروز
      عشق، بازی ای بود
                      که به آسانی صورت می گرفت
      و اکنون
               در جست و جوی پناه گاهی اَم
               که در آن بیاسایم
                  آه! من "دیروز" را باور دارم.
                         من "دیروز" را باور دارم...

 

تجربه ی برگردانِ یک آهنگ ِ محبوب، آن هم به صورتِ یک چیزی شبیهِ سپید تجربه ی جالبی بود. همین طوری به سرم زد که ببینم Yesterday به فارسی چه شکلی می شود! و در مدت کوتاهی به فارسی برگرداندمش. البته مترجم نیستم و انگلیسی م زیاد هم خوب نیست و این متن فارسی هم شاید به متن انگیلسی زیاد وفادار نباشد. متن انگلیسی ِ Yesterday به نظر من بی نهایت ساده، موجز، بلیغ و شگفت انگیز ماجرایش را تعریف می کند. Yesterday اولین آهنگ بیتلز بود که تنها توسط یکی از اعضای گروه اجرا شد. ملودی ِ آهنگ در خواب به پل مک کارتنی الهام شد و متن ترانه را نیز توسط مک کارتنی و با همکاری ِ جان لنون نوشته شد. سپس پل مک کارتنی آهنگ را به تنهایی و با همکاری ِ یک ارکستر چهارنفره از سازهای زهی اجرا کرد. Yesterday در آلبوم Help! در سال 1965 منتشر شد.
Yesterday تاکنون توسط بیش از سه هزار گروه و خواننده ی مختلف اجرای مجدد (کاور) شده و از این حیث نامش در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است. همچنین تخمین زده می شود که این آهنگ از سال 1965 تاکنون بیش از هفت میلیون بار در کنسرت های مختلف اجرا شده باشد. مدتِ آهنگ تنها دو سه ثانیه ای بیشتر از دو دقیقه است.

برای دیدن متن انگلیسی ِ ترانه به اینجا مراجعه کنید.
صفحه ی ویکیپدیایِ ترانه را از اینجا ببینید.
وبسایت ِ رسمی بیتلز اینجاست.
و در آخر وبسایت رسمی پل مک کارتنی را نیز در اینجا ببینید.

چهارشنبه 15 خرداد1387
شب سپید - قسمت دوم - "شک می کنم"

اول از همه اینکه قرار نیست اینجا نقد عملی مصرع به مصرع راه بیندازیم. قرار است فقط کمی جدی تر به گوگوش و ترانه های اخیرش نگاه کنیم و احتمالاً با هم بحث کنیم.
"شک می کنم" بیشتر از همه ی آهنگ ها سروصدای مخاطبان را درآورد.مثلث همکار در ساخت آهنگ، تلاش مذبوحانه ای انجام دادند تا احتمالاً ترانه شان را به گوش طیف بیشتری از مخاطبان برسانند که تا حد بسیار زیادی چنین نشد. در واقع کاری در مایه های "هدف وسیله را توجیه می کند...". اما به نظر می رسد که این حربه برای گوگوش با سابقه ی ذهنی  مخاطب همراه نباشد. یک نکته ی همین طور بی ربط به بحث اینکه فکر می کنم این شکاف بیست ساله ای که بین آوازخوانی گوگوش اتفاق افتاد باعث شد که مخاطبان هیچ وقت نتوانند خود را از گوگوش واروژان و شماعی زاده جدا کنند و به گوگوش مهرداد آسمانی برسانند.
به سطح آمدن شهیار هم قضیه ی مفصلی است که بعد ها و در ترانه های بعدی بیشتر به آن می پردازیم؛ اما نکته ای که در همین جا لازم به ذکر می رسد این است که باید بین "سطحی بودن" و "به سطح آمدن" تفاوت قائل شد، همانطور که بین "شعاری بودن" و "شعار دادن" تفاوت قائل می شویم. گاهی لازم است که هنرمند به سطح بیاید و شعار بدهد.
نکته ی بعدی "رپ کردن" گوگوش است که واقعاً خودش دنیایی است.شاید خیلی ها بگویند که شخصیت گوگوش شایسته ی چنین حرکاتی نیست و ... به علاوه اینکه همه می دانیم که رپ در موسیقی جدی و متعهد دنیا جایگاهی ندارد. اما من می گویم که مگر گوگوش دهه ی پنجاه چه جور شخصیتی داشت؟ آیا مثلاً مثل داریوش بود؟! به هر حال او از ابتدا به زندگی سوپراستاری خودش عادت کرده است، هر چند که این سوپراستار تعداد بسیار زیادی از شاهکارهای موسیقی پاپ مارا به همت افرادی چون واروژان خوانده است. این حرف من ربطی به قدرت و تکنیک خوانندگی گوگوش ندارد، بلکه رفتار اجتماعی او مورد نظرم است: آیا رپ کردن خواننده ای که روزگاری برای جشن تولد رضا پهلوی "بیا شمعارو فوت کن، که صد سال زنده باشی" را می خاوند، برای شما عجیب است؟ گوگوش همچنان دوست دارد مانند یک سوپراستار رفتار کند، و اگر کمی گستاخ تر باشم می گویم: با تمامی ابتذال های ریز و درشت زندگی سوپراستارها...
نکته ی دو تا مانده به آخر اینکه این یادداشت در مدت زمان بسیار کوتاهی نوشته شد. با بحث های خود به آن کمک کنید.
نکته ی یکی مانده به آخر اینکه این یاداشت تقریباً اصلاً در مورد آهنگ "شک می کنم" نشد. برای اینکه از این ترانه بیشتر بخوانید، به اینجا مراجعه کنید.البته یاداشتی است به قلم یک هوادار پروپا قرص گوگوش...
و بالاخره نکته ی آخر اینکه این بیلبورد تبلیغاتی ِ "تیکهتیکه های پرتقاله، که سن ایچ می شه و می ریزه" رو که می بینم، یاد اون ترانه ی شاهکار(!!!) از مسعود کیمیایی می افتم: "تکه تکه های قلب منه، که بارون می شه و می باره". نه؟

چهارشنبه 8 خرداد1387
دریچه

مشغله ها کمی زیاد بود، به همین خاطر ادامه ی مطلب "شب سپید" را به هفته های بعد موکول می کنیم.

چند ماه پیش، احسان یادداشتی تقریباً (یا تحقیقاً) امپرسیونیستی بر ترانه ی "دریچه" سروده ی اردلان سرفراز نوشته بود که قرار بود در وبلاگ سال صفر منتشر شود. من هم مثل همیشهُ مقداری انتقاد تند و تیز به آن نوشته منگنه کردم که البته و صد البته آنچه که در وبلاگ سال صفر  منتشر شد تنها همان یادداشت احسان بود.

پس الان بخوانید نسخه ی کامل آن یادداشت را با این توضیح که کتمان نمی کنم که الان و پس از چند ماه بعضی از نوشته ها و آرای خودم را رد می کنم:

دريچه

ترانه ی دریچه(1) هم مانند بسیاری دیگر از کارهای اردلان سرفراز، ترانه ای است که شاعر تماماً به خودش  می پردازد. همچون کارهایی مانند مرداب، آینه، مسخ، جاده، موج و ... باز هم در جستجوی گمشده ای است که در نبودش، جهان آرمانی اش از هم واپاشیده است. گمشده ای که برای شکست دادنِ تنهایی اش، در پی آن است، اما تو گویی که تنهایی ِمستولی شده بر او هیچ گاه پایان نخواهد گرفت و گواهِ این مطلب، تمام ِکارنامه ی هنری ِ سی و چند ساله ی اوست.
در این ترانه، همان طور که از نامش پیداست، ترانه سرا برای برون رفت از اوضاع کنونی، برای فرار از خانه ای که به ناچار در آن اسیر شده است،در دیوارهای سنگی و بی نور، در پی یک دریچه است.

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن،رفتن و پریدن

در جای جای ترانه، خواهیم دید که شاعر، با وصف دریچه ای که به دنبالش می گردد، شرایط کنونی خود را نیز به طور غیر مستقیم بیان می کند. اینجا از دریچه ای می گوید که سه خصوصیت داشته باشد.

1. امکان رفتن را به او بدهد. چرا که خانه را نمی پسندد و راهی هم برای خارج شدن از آن وجود ندارد.
2. امکان دیدن را به او بدهد. چرا که در خانه ای بی روزن و در نتیجه تاریک به سر می برد.خانه ای که در آن، هر چیزی در ابهام به سر می برد.
3. امکان پرواز را به او بدهد. چرا که خانه اش را  همچون یک قفس می داند که مجالی برای پرواز و کشف در آن نمی یابد.

«منظور من از خانه، همان دنیا و افکار و روابطی است که با آن ها زندگی می کنیم.»
در این بند، مصرع چهارم چیزی به گفته های قبلی شاعر نمی افزاید. و تنها یک تکرار است. به خصوص آنکه در خود این مصرع با وجود آنکه "پر زدن" آمده است، کمی بعد از آمدن کلمه "رفتن"(که خود در مصرع اول آمده بود) دوباره شاهد استفاده واژه ای هم معنا و از یک خانواده هستیم؛ یعنی "پریدن".
این ایرادی است که در بند دوم و سوم ترانه هم می بینیم. یعنی از " امکان پر زدن " و "امکان رفتن" یی که  با وجود دریچه حاصل می شود، حرف زدن. در صورتی که به جای این تکرار، بهتر بود که از دیگر خصوصیات این دریچه گفته می شد تا از این طریق، وضعیت کنونی و آرمانی اش را بهتر، کامل تر و دقیق تر  توصیف می کرد.

از ته دره های تردید
یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن
یک افق رو به روی خورشید

در این جاست که شاعر این خانه را کامل تر می شناساند؛ و این جاست که می فهمیم چرا در جست و جوی چنان روزنه ای است. از "تردید" سخن آورده شده است. سوال در ارتباط با  هستی و شک به روابطی که بین او و جهان برقرار شده یا شاید برقرار ساخته اند و شاعر در جستوی شناخت و  بازتعریف این  روابط است. این که تردید را همچون دره ای عمیق می بیند، بند اول را برای خواننده روشن تر می سازد. چرا که :

1. از دره های عمیق نمی توان خارج شد و راهی به بیرون پیدا کرد.
2. از تاریکی اعماق دره ها هم مشخص است که چرا شاعر به دنبال انواری می گردد که بتواند به کمک آن ها، ببیند.
3. در دره ی عمیق است که "پر زدن" معنایی پیدا نمی کند و بال ها توان فتح دره را نخواهند داشت. پس از این جهت هم بی شباهت به قفس نیست.

اما سرفراز در این ترانه همچون "مسخ" و "مرداب" و بسیاری دیگر، ناامیدانه فکر نمی کند و مایوسانه به پایان نمی رسد و راه نجات و شرط رهایی، را پذیرش تمام سختی ها و  یافتن آن دریچه می داند. دریچه ای که از اعماق، او را به ارتفاع خورشید خواهد رساند. دریچه ای که در هوای آن توان پریدن را خواهد یافت و او را در فضایی آکنده از نور غرق خواهد کرد.
در این بند، مصرع اول با دوم هم قافیه است و ذهن شنونده از لحاظ قافیه به آرایش ِ قافیه ها در "دوبیتی" هدایت می شود. این در حالی است که هنگامی که به مصرع ِ چهارم می رسیم "خورشید" به ردیف تبدیل می شود و قوافی ِ بند به صورت ِ "سو" و "روبه رو" در می آیند که تا حدی باعث ِ آشفتگی ِ ذهن مخاطب خاص می گردد، زیرا تصورات قبلی او از آرایش ِ قوافی به هم می خورد.

و اما ترجیع بند:

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

واضح است که شاعر جز این دریچه که می تواند او را  به آرمان های خود رهنمون بسازد، چیز دیگری نمی خواهد و فکرش هیچ گاه به سوی دیگری نخواهد رفت. چرا که تمام همتش را برای فایق آمدن به شک و رسیدن به خواسته خود به کار بسته است.
نسخه ی موجود در کتاب ِ سال صفر این بند را به صورت ِ " از هر عالم و هر کس" آورده است؛ در حالی که  در فضای ترانه عبارتی گنگ و بی معنا می شود. چرا که شاعر در فضای ترانه تنها روایت گر یک عالم است و یک دریچه. عالمی تاریک و محبوس که با وجود آن دریچه به جهانی نو و نورانی تبدیل می شود. در واقع "هر کس" با "همه کس" از لحاظ معنایی تفاوتی ایجاد نمی کند؛ اما "هر عالم" و "همه عالم" دو معنا دارند که معنای دومی به وضوح مناسب تر است. درواقع، این تغییر بر خلاف اکثر ِ تغییراتی که در اجرا نسبت به متن اصلی ایجاد می شوند، به ترانه کمک کرده است.
نکته ی دیگری که زمان ِ گفتنش را به دلایلی تا رسیدن ِترجیع بند به تاخیر انداختم، شباهت قسمت هایی از این ترانه، هم از لحاظ ِ آرایش کلامی و هم از لحاظ مفهوم درونی، (به خصوص دو بند ِ آغازین و همین ترجیع بند) با بخش های آغازین ِ شعر ِ معروف "پنجره" از فروغ فرخ زاد در دفتر ِ "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" است که با توجه به ارادت و علاقه ی خاصی که اردلان سرفراز به این بانوی شعر ِ کشورمان دارد، دور از ذهن نیست اگر بگوییم که نقطه ی آغاز این ترانه برای اردلان، شعر "پنجره" بوده است:

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و کمی بعدتر:
یک پنجره برای من کافیست


با ذکر این نکته به سراغ دو بند بعدی می رویم:
یک دریچه برای رفتن
در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من
تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز
یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من
من همه زخمه بر تن ساز

از این دو بند، استنباط می شود که دریچه نه هدف که "وسیله" و "واسطه" ای است برای رسیدن به هدف؛ هدفی که با رسیدن به آن، تمام آنچه که بوده و نبوده، برای شاعر پایان می پذیرد و روزگاری تازه را در کنار معشوق(همان هدف) آغاز می کند. اما این معشوق(در مصراع ِ "یک غزل از تو بر لب ِ من") که به ناگاه در ترانه ای که تا اینجا فقط درباره ی خود شاعر و وضعیت درونی ِ او حرف می زد، آمده است چه کسی می تواند باشد جزهمان معشوق همیشگی ِ شاعر که خود بارها به آن اشاره کرده است، آن ذات بی زوال عشق؛ آن عشق ازلی و ابدی! (2)

خسته از این همه شکایت
این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت
یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت
تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت
رو به آیینه و حقیقت

شاعر دوباره از چرایی ِ خواستن دریچه می گوید. از نابسامان بودن اکنون اش؛ اینکه دیگر نمی خواهد که تنها  شنونده ای باشد برای روایاتی که در مورد آن عشق و حقیقت گفته می شود. روایاتی که گاه در تضاد با یکدیگرند و انسان را به ورطه سردگمی می کشند. شاعر، خودش می خواهد به کشف ِعشق بپردازد. می خواهد به ریشه ای برسد که همه چیز و خودش، از اوست. پس تماماًً به فکر رفتن و ترک روابطِ نارس ِ امروزش است.
با تمام این توصیفات، در این دو بند، ترانه از زبان ِ بند های پیشین دور می شود و حرف های همیشگی ِ اردلان با همان قالب ِ آشنا در ترانه های دو دهه ی اخیرش به ترانه سرازیر می شوند.جمله ای کلیشه ای همچون "خسته از این همه شکایت" که در ترانه های اردلان سرفراز به کرات استفاده شده است، به ساده ترین شکل ممکن و خالی از هر گونه نوآوری بیان می شود و حتی به باور ِ من، "یک دریچه می خوام به هجرت" از لحاظ ِ بافت و ساختار ِ ترانه گی، بسیار سهل انگارانه نوشته شده است. "هجرت"، "زیارت" و "حضور ِحضرت" با فضای کلی ِ ملودی و اجرا به هیچ وجه سازگار نیستند و اصلاً به نظر منً اینکه این واژه ها در ترانه ی امروز چگونه قابل استفاده هستند را باید به بحثِ جامعی نشست. به نظر می رسد امروز و در جامعه ای که ما زندگی می کنیم استفاده از این دست واژه ها در ترانه باید با زیرساختی مناسب در بافت ِ ترانه صورت بگیرد و گرنه در ذهن ایرانی ِ امروز "مومن" به سختی معنی ِ کسی را می دهد که به "عشق"  مومن است و یا "زیارت" ذهن مخاطب را بیشتر به سمت ِ مشهد و کربلا سوق می دهد تا به معنای دیدار ِ ذات ِ عشق!!! استفاده ی اردلان ِ سرفراز در دو دهه ی اخیر از واژه های: "نماز"، "قبله"، "سجاده"، "مومن"، "زیارت"، "حضرت"، "هجرت"و و از این دست، به ندرت،  استفاده ای موجه و و در بستری مناسب بوده است.
به هرحال، دریچه در میانِ ترانه های یکی دو دهه ی اخیر اردلان سرفراز، ترانه ی نسبتاً خوبی به شمار می رود. این که چرا کار به اینجا رسیده که سطح ِ ترانه های خوب ِ اردلان تا این حد پایین آمده و بر سر او و ترانه هایِ بعد از پنجاه و هفت اش چه گذشته است که با افتی این چنین شدید در سال های پس از پنجاه و هفت رو به رو بوده است، خود مجال ِ مفصل ِ دیگری می طلبد. اما به طور ِ کلی می توان به دلایلی مثل ِ
"استفاده از واژه های انعطاف ناپذیر همان طور که در بالا اشاره شد"
"بهره گیری از زبان شعری ِ سخت و خشک و در بیشتر ِترانه ها رسمی (که اتفاقاً این زبان ِ خاص در غزل های اردلان که در کتاب ها ی «سال صفر» و «از ریشه تا همیشه» موجود است؛ کاملاً به دل نشستنی است.)"
"بهره نگرفتن از حرف های نو، فضاها، اندیشه ها و ترکیب های تازه به صورتی که بسیاری از ترانه ها تکرار اند و تکرار"
"سهل انگاری در تالیف به صورتی که به نظر می رسد برای ترانه وقت و زحمت کافی خرج نمی شود و مثلاً نکته ای چون آشفتگی ِ زبانی که به سادگی قابل رفع است، بیش از حد معمول در ترانه ها یافت می شود"
" دوری از ترانه های ِ روایی که اردلان سرفراز تبحر ِ خاصی در سرودن این گونه ترانه ها دارد و با توجه به زبان ِ ساده و به دور از ایماژ و بازی های کلامی ِ اردلان سرفراز، قالب ِ بسیار مناسبی برایِ ترانه هایِ اوست"
اشاره کرد.

این در حالیست که بسیاری از بهترین ترانه های اردلان ِ سرفراز همچون: "دوپنجره"، "برج"، "مسخ"، "ستاره ی دنباله دار"، "طلاق"، "پرسش"، "سال ِ دوهزار"، "غزل"، "باغ بارون زده"، "بنویس"، "به بچه هامون چی بگیم؟" و ... عموماً به دور از نکات و مطالبی هستند که در بالا اشاره شد، اما اصرار ِ بیش از حد اردلان بر آن گونه ترانه نوشتن؛ آن گونه که در بیشتر ترانه های دو دهه ی اخیر به چشم می خورد؛ باعث شده است تا ترانه های تمام ِ این سال ها، رمق ِ ترانه های پیش از پنجاه و هفت را نداشته باشند. در بررسی ِ این موضوع اما باید شرایط روحی روانی ِ اردلان سرفراز در سال های غربت نیز اشاره کرد، همانطور که خود او بار ها به شرایط ِ نابسامانش در غربت اشاره کرده است و حتی شرایطی را پشت سر گذاشته است که در آن لحظات هیچ علاقه ای به نوشتن ِ دوباره نداشته است و تنها با یاریِ همراهانی چون فرید زولاند، به دنیای ترانه و موسیقی امیدوار می شده است. رد پای این موضوع را حتی در میان ِ ترانه هایش نیز می توان جست و جو کرد:

وقتی گوش شنوا نیست، / شوق گفتن نمی مونه!
وقتی جاده رو به هیچه، / پای رفتن نمی مونه!

 گواه دیگر ِ این مدعا گوشه نشینی ها و بی سرو صدایی ها و تلخ تر از همه، کم کار شدن های این چند ساله است.
در هر حال، بررسی ِ بیشتر این موضوع، موضوعی است که در قالب و موضوع این نوشته نمی گنجد؛ اما جاده ی بررسی برای بازشناخت کارنامه ی کاری اردلان در سال های پس از پنجاه و هفت، کاملاً باز است. با متن ِ کامل ِ ترانه ی "دریچه"، این نوشته را به پایان می برم:
 
 
دریچه

یک دریچه برای رفتن / یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز / پر زدن،رفتن و پریدن

از ته دره های تردید / یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن / یک افق رو به روی خورشید

از همه عالم و همه کس /یک دریچه برای من بس

یک دریچه برای رفتن / در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من / تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز / یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من / من همه زخمه بر تن ساز

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

خسته از این همه شکایت / این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت / یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت / تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت / رو به آیینه و حقیقت

از همه عالم و همه کس / یک دریچه برای من بس

 

 

(1) با اجرای منصور در آلبوم ِ دریچه
(2) در بسیاری از پاورقی های ترانه های اردلان در کتاب های "سال صفر" و "از ریشه تا همیشه" از جمله: "بهانه"، "شکایت"، "منزل به منزل"، "منو ببخش" و ... می توانید رد ِ پای این عشق همیشگی را ببینید.

چهارشنبه 1 خرداد1387
شب سپید - قسمت اول

در آغازین روزهای سال نو، آلبوم "شب سپید" کاری مشترک از گوگوش و مهرداد به بازار آمد و طبق روال این چند ساله، اعتراضی تقریباً همگانی را در برداشت.
احتمالاً آلبوم را شنیده اید و تا حدی از چند و چون آن باخبرید. به همین خاطر از توضیح تعداد آهنگ ها و اینکه کی، کدام آهنگ را خوانده و ... می گذریم و به سراغ فعلاً فرع مطلب می روم. اصلش بماند برای پست های بعد.
مخالفان و منتقدان عامه ی گوگوش در این سال ها، به چند دسته ی اصلی تقسیم می شوند:
- یک دسته با مهرداد آسمانی مشکل دارند. این گروه با تعصبی مثال زدنی، عقیده دارند که کارهای اخیر گوگوش، روح واروژان را شکنجه می دهد. (نقل به مضمون از سایت ایران ترانه). ایشان آهنگسازانی همچون فرید زولاند، آندرانیک و حتی گزینه های دست نیافتنی ای همچون اسفندیار منفرد زاده را مناسب تر می دانند و در نگاهی رویایی تر و با خیال تکرار آثار دهه ی پنجاه، حسن شماعی زاده را آهنگساز مناسب گوگوش می دانند.
این گروه فهیم ترین گروه منتقد گوگوش هستند.
- گروهی دیگر با ترانه ها مخالف هستند. این گروه عموماً شهیار قنبری را نمی شناسند و اطلاعی ندارند که ترانه سرای "هجرت" و "دو ماهی"، همان ترانه سرای "گریه کباب" و "گربه ی آبستن" است.
به هر حال آنچه که مهم است این است که حرف های این گروه به جز اطلاع از نظر عمومی جامعه اساساً از لحاظ هنری هیچ اهمیتی ندارد!
- گروه سوم، پیمان دشمنی خود با مهرداد آسمانی را در آسمان ها بسته اند: وبلاگ های زیادی دارند که در تمام آن ها فقط و فقط به فحاشی به مهرداد آسمانی مشغول هستند و از گوگوش محبوبشان می خواهند که حال مهرداد را بگیرد و انقدر به او رو ندهد و خلاصه دیگر با مهرداد کار نکند.
-گروه چهارم اساساً با گوگوش امروز و مهرداد و شهیار قنبری و اندی جی و غیره و غیره مخالف اند و فقط با حسن شماعی زاده و واروژان و پل و دوپنجره حال می کنند. این گروه در دهه ی پنجاه زندگی می کنند.


می دانید که انتقاد از گوگوش در این سال ها تبدیل به یک اپیدمی شده است و مهم نیست که شما از چه اهنگی دارید انتقاد می کنید، چون واضح و مبرهن است که گوگوش هر چی بخواند مزخرف است! حتی کسانی که از صبح تا شب رضایا و فلاکت و سسی مانکن و از این دست خزعبلات هم گوش می کنند لب به انتقاد می گشایند و نارضایتی خود را یا جملاتی کارشناسانه که "عجب آلبوم مزخرفی یه!" نشان می دهند.
قصد دفاع از آلبوم "شب سپید" را ندارم که بسیار هم آلبوم ضعیفی است، اما در انتقادات این چند ساله، کمتر حرفی منطقی شنیده ایم و انتقادات بیشتر شبیه فحاشی و یا مدح و ستایش آهنگ های دهه ی پنجاه و یا به خاطر همان اپیدمی بوده است که چون حالا همه بد می گویند بگذار ما هم بگوییم.
ما در این سلسله مطالب قصد داریم نگاهی منطقی تر و جدی تر به آلبوم شب سپید بیندازیم و در آن میانه ها احتمالاً گذری هم به همکارهای پیش تر مهرداد، گوگوش و شهیار قنبری بزنیم.
فعلاً...