قصّه ی همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت...
قصه ی تکراری
ای گونه ی خیس از اشک! ای شعر ِشب ِ رفتن!
مهتاب ِپریده رنگ! ای خاطره ی روشن!
ای هجرتِ اشک آذین! ای قصه ی تکراری!
ای سایه ی دور از من! وعده گاهِ بیداری!
این منم! من ِبی خود! خود را به شب افکنده!
این شب که تلاطم را از نگاهِ من کَنده!
من بی تو صدایم هیچ! من بی تو نگاهم هیچ!
من بی تو سکوتی گم، فریادم و آهم هیچ!
شب های پس از امشب، شب های من ِ بی تو!
شب هـای بدونِ شعر، در حسـرت ِ روزی نو!
خواب ِمن ِ بعد از "ما": کابوس ِ پُر از امشب!
یک شاعر ِترسیده، تصویر ِ من ِ بی لب!
من بی تو صدایم هیچ! من بی تو نگاهم هیچ!
من بی تو سکوتی گم، فریادم و آهم هیچ!
ای گونه ی خیس از عشق! ای شعر ِ شب ِمردن!
آسمان ِبی مهتاب! دنیای ِ من ِ بی زن...
امشب شب ِ پایانِ خنده های روشن بود!
آغـاز ِ غـم انگیـز ِ پـرپـر شدنِ من بود!
من بی تو...
آبان و آذر ِ هشتاد و شش
خيلي از مواقع كه براي نظر دادن به وبلاگ دوستان مراجعه مي كنم، با نظراتي مواجه مي شوم كه نويسندگان آن ها به ابيات يا بند هايي ايراد وزني وارد كرده اند؛ در حالي كه اين ابيات و بندها در چهارچوب ترانه به هيچ وجه مشكل وزني ندارند. البته، اين مشكل فكر مي كنم بيشتر از سوي دوستاني مطرح مي شود كه بيشتر با شعر و انواع آن سر و كار دارند و با دنياي ترانه به حد كافي آشنايي ندارند. و گرنه دوستان ترانه سرا، با اين مباحث آشنايي كامل دارند و شايد اين جور مطالب چندان به كار آن ها نيايد...
مشكل از زماني آغاز مي شود كه با ترانه اي به زبان عاميانه مواجه مي شويم. وگر نه بسيار هستند ترانه هايي كه به زبان معيار نوشته شده اند و تمام قواعد عروضي را نيز رعايت كرده اند. از "مار در محراب" گرفته تا "سلام آخر". انعطاف پذيري زبان عاميانه اما، به ترانه سرا اين اجازه را مي دهد كه در بسياري از موارد يك هجاي بلند را به جاي يك هجاي كوتاه بنشاند و جوري قواعد عروضي پس و پيش شوند كه اگر خواننده ي متن ترانه (كه اين سال ها به لطف وجود وبلاگ ها و عدم اجراي ترانه ها) بسيار بسيار افزايش يافته است) خود را به طور صحيح با متن آن مواجه نكند، ممكن است اشكالات وزني بسياري مشاهده كند.
با ذكر يك مثال پركاربرد بحث را ادامه مي دهم: از ديدگاه ترانه، "مستفعلن"، "مفتعلن" و "مفاعلن" هيچ فرقي با هم ندارند (*1) و هركدام مي توانند به آساني در جاي يكديگر بنشينند. مثال هاي زير را ببينيد؛ با توجه به اين نكته كه تقطيع عروضي اين مثال ها با توجه به نوع تلفظ كلمات در زبان گفتار روزمره انجام شده است:
(تنديس / ايرج جنتي عطايي)
بانوي موسيقي و گل! شاپري رنگين كمون!
مستفعلن مستفعلن ، مفتعلن مستفعلن
به قامت خيال من، ململ مهتاب بپوشون!
مفاعلن مفاعلن، مفتعلن مفتعلن
- در همين مثال هجاي "پو" در واژه ي "بپوشون"، با توجه به تلفظ سريع آن در زبان عاميانه، يك هجاي كوتاه فرض شده است. مثال ديگري در همين وزن:
(چشماي تو يعني وطن / يغما گلرويي)
هم خاك من! هم خاطره! چشماي تو يعني وطن!
مستفعلن مستفعلن، مستفعلن مستفعلن
از عطر تو شروع مي شن، مرزاي سرزمين من!
مستفعلن مفاعلن، مستفعلن مفاعلن
- نكته ي جالب در مثال بالا اين است كه در ترانه ي يغما، من "شروع مي شن" را با توجه به هجاي كوتاه گرفتن "مي" در "مي شن"، "مفاعلن" فرض كردم؛ اما مي توان همين عبارت را در ترانه اي ديگر و در قالب "مفاعيلن" به كار برد:
(ترانه ي فرضي / ترانه سراي متعهد و صاحب سبك فرضي)
شروع مي شن شب و اندوه و بارون
مفاعيلن مفاعيلن فعولن
توي شب مرگي ِ تلخ ِ زمستون!!!
مفاعيلن مفاعيلن فعولن
مي بينيد كه در همين شاهكار!!! ِفرضي هم و در مصرع دوم، تخطي از اوزان عروضي (خارج از اختيارات شاعري) ديده مي شود.
طبق آنچه كه به طور مختصر گفته شد، در «ترانه به زبان عاميانه» ترانه سرا، دست خود را در تبديل هجاهاي كوتاه و بلند، حالا چه در حوزه ي تلفظ هاي زبان عاميانه و چه خارج از آن، بسيار باز مي بيند و من از ابتداي راه ترانه ي نوين تا به امروز، كمتر ترانه اي را سراغ دارم (و يا اصلاً سراغ ندارم) كه به زبان عاميانه سروده شده باشد و به طور كامل از اوزان عروضي شعر كلاسيك پيروي كند. حتي اين خارج شدن از وزن، در مواقع بسياري به اين نتيجه منجر مي شود كه تنها سايه اي از وزن اصلي باقي مي ماند و تنها شايد از روي آهنگ و ضرب ترانه مي توان به وزن آن پي برد. و اگر به طور كلاسيك شروع به تقطيع آن نماييد به جنگل بي نظمي از هجاهاي كوتاه و بلند (*2) خواهيد رسيد. همين حالا "پل" از ايرج جنتي عطايي و يا "برهنگي" شهيار قنبري را به ياد بياوريد و ببينيد كه اولي چقدر شبيه "مفاعيلن مفاعيلن فعولن" است و يا دومي تا چه اندازه به "مفتعلن مفتعلن" وفادار مانده است.
باقي بقاي عشق...
(*۱) در عروض، "مفتعلن" و "مفاعلن" تفاوتی با هم ندارند.
(*۲) در ترانه به زبان عامیانه، هجای کشیده تقریباً دیده نمی شود...
< اولین و مهمترینش اینه که دیگه مجبور نیستم خبر به روز شدنم رو اعلام کنم (کلی وقت اضافه به نفع من!)
< دومیش اینه که مجبور می شم بنویسم! هرچند کوتاه و هرچند کم زحمت...
< این دلیل دوم خودش مزیت های دیگه ای هم به همراه داره:
- اینکه نمی ترسم از اینکه مطلب طولانی بشه و به خاطر اینکه طولانیه اصلاً سراغ نوشتنش نَرَم! (می دونین... الان کلی مطلب آماده و مرتب و پاراگراف بندی شده!!! توذهنم ذهنم دارم که متاسفانه حال ندارم رو کاغذ یا رو MicrosaftWord بیارمشون!!)
-اینکه مطلب خیلی طولانی نیست و احتمالاً هرخواننده ی گذری هم شروع می کنه از اول تا آخرشو خوندن...
< همین دیگه! آهان! راستی شعرانه هم غیر فعال می شه؛ ترانه هارو همین جا می ذارم!
من همچنان امتحان دارم!!!
تا چهارشنبه ی بعد...