تبليغاتX
|NoteBeNote|~|Comments|~|Songs|
چهارشنبه 9 آبان1386
ناگهان، چه زود...
 

 

 

      ناگهان، چه زود...

 

صفر. قصه است این، قصه، آری قصه ی درد است!
شعر نیست،
این عیار مهر و کین ِ مرد و نامرد است
بی عیار و شعر ِمحض ِخوب و خالی نیست
هیچ – همچون پوچ – عالی نیست
                  این گلیم تیره بختی هاست
                              خیس ِخون داغ سهراب و سیاوش ها،
روکش تابوت تختی هاست...

یک. روزنوشت که چه عرض کنم، تقریباً شبیه "ماه نوشت" است این مطلب... کار سختیه پست گذاشتن تو اینجا مخصوصاً وقتی سعی می کنم هرچی به ذهنم می رسه رو ننویسم. فعلاً در نظر دارم که یه مطلب جامع و مفصل درباره ی زویا و "کیو کیو بنگ بنگ" اش بنویسم. و حدس می زنم که این کار بسیار سخت و وقت گیر و طاقت فرسا باشد! فعلاً یه کم عهد شکنی می کنم و هر چی رو که به ذهنم می رسه می نویسم.

دو. کتاب "مکث در مه"ِ سعید کریمی رو تهیه کردم. کتاب واقعاً جامعی است راجع به هر آنچه که راجع به ترانه می خواهید بدانید. تقریباً بیشترش رو خوندم و همه صفحاتش رو نگاه کردم. یه جا پس از ذکر دلایل موفقیت آثار دهه ی پنجاه نوشته شده: «حال تعطیلی بیست ساله ی موسیقی پاپ در بعد از انقلاب نیز به این اقبال تاریخی در محبوبیت آثار آن سال ها کمک فراوانی کرده است. این اقبال تاریخی به ترانه سرایان آن سال ها در دهه ی آخیر به یک دریغ ِ تاریخی برای ترانه سرایان جوان تبدیل شده است. دریغی که متاسفانه برخی از منتقدان و ترانه سرایان، آهنگسازان، خوانندگان و ... با فرانقد! پنداشتن آثار آن سال ها به آن دامن می زنند.»
با این جملات کاملاً موافقم و با اسطوره سازی و بت تراشی بی حساب و کتاب اصلاً موافق نیستم؛ اما نمی دانم بر طبق
آنچه که در کتاب آمده است؛ ترانه سرایی مثل بابک صحرایی ( فقط به عنوان یک مثال) چگونه و در کدام ترانه اش به افق هایی بالاتر از افق های ترانه های دهه ی پنجاه اندیشیده است؟
حرف و بحث درباره ی این کتاب ارزشمند و در نوع خود بی نظیر بسیار است.

سه. در جلسه ی هفته ی پیش خانه ی ترانه که به بررسی ِ آلبوم "سلام آخر" اختصاص داشت، این ایراد به این یند از ترانه ی "تمومش کن" از افشین یداللهی وارد شد که چرا فعل ِ "است" در مصراع اول جا افتاده است:

تمومش کن ته این جاده بسته / تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست / نگاه کن اول راهیم و خسته

و افشین یداللهی این نوع بیان را به گویش خانوادگی و محلی خود نسبت داد که باعث تعجب و بعضاً خنده! ی حضار هم شد. اما چند روز پیش یاد این قسمت از شعر (ترانه؟) ی فولکلور احمد شاملو با همان نوع استفاده از فعل، افتادم:

پریا!

دیگه توک روز شیکسّه!
درای قلعه بسّه!

چهار. باز خوب شد که در جلسه ی مذکور انتقادات صریحی نسبت به ترانه های ضعیف آلبوم "سلام آخر" وارد شد، چون واقعاً حرص می خوردم وقتی می دیدم در وبلاگ آقای ایمان در باره ی ترانه ای مثل "خیال" کار به غش و ضعف و بیمارستان می کشد، آن هم به احتمال زیاد فقط به خاطر چهار تا کامنت و نظر راجع به ترانه های شخصی:
سلام استاد!!!
ترانه هاتون مثل همیشه عالیه!
با این ترانه تون هر شب گریه می کنم!!
این ترانه منو یاد عمه ی خدا بیامرزم میندازه!
با این ترانه به آسمان ها پرواز می کنم!
شما باز هم با کلمات جادویی تان منو مبهوت هنرتون کردین!

و مزخرفاتی از این دست...

پنج. احمد شاملو در زمانی که هنوز سال هایی از عمرش باقی مانده بوده است، گفته: "باقی مانده ی عمر ما انتظار فضایی را که در آن گرزه ی گاوسر پاسخ منطق نباشد، خوش بینی نمی کند."
آرزو می کنم هیچ وقت به این عقیده نرسم.


پی نوشت: 


جدایی / بابک صحرایی
من که تو بن بست ِغربت / زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم / با دلی از گریه لبریز

؟؟؟
وزن و ترکیبات...
همچنان مثل قبل...

(در یک اظهار نظر غیر رسمی از سوی کسی که نمی شناسمش! عنوان شده: این ترانه بهترین ترانه ی ده سال اخیر ایران است!!!!!)