تبليغاتX
نت به نت

نت به نت

دوباره

دوباره

دوباره رسیدم، به آغاز ِ گریه!
غزل شد سکوتم، به اعجاز ِ گریه!
دوباره من و تو! دوباره ترانه!
دوباره غزل گریه هایِ شبانه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ قصه مونُ


دوباره تبِ عشق، چه تکرار ِ نابی!
چه آغوش ِ داغی! چه خوابی! چه خوابی!
چه رنگی شده شب، تو این جشن ِ بوسه!
باید گُم شه غصه! بمیره، بپوسه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ

غزل دختِ عاشق! عزیز ِ ترانه!
تو ای سبز ِ بی مرز! تو ای بی کرانه!
کنارم که باشی، پُر از عطرِ یاسم!
توو دستات می سوزه، تن ِ بی لباسم!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ

فروردین هشتاد و هشت


+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 15  توسط سروش  | 

رفتی و بی تو...



یک.
خونه خالی، خونه غمگین، خونه سوت و کوره بی تو!
رنگ خوشبختی عزیزم، دیگه از من دوره بی تو!
+

حیف از مرجان که عمر هنری اش کم بود. حیف از آلبوم کویر دل اش که خوب شنیده نشده است. و حیف از پاپِ دهه ی پنجاه که بدجایی کات خورد.

دو.
تمام ِ ترانه هام به علاوه ی چندین گیگ آهنگِ سنتی که خیلی دوستشون داشتم، از رو هارد پرید. با زحمت، پانزده ترانه رو برگردوندم. بقیه شم باید از اینور اونور پیدا کنم. سه تاش رو هم از حفظ نوشتمD:

سه.
این به نظرتون عالی نیست؟

نه تسکین ِ دردی، نه تصویر ِ گریه
زدی زیر ِ حرفت، زدم زیر ِ گریه   (حسین غیاثی)
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 16  توسط سروش  | 

این مطلب برایِ غزه نیست.

حالم دارد از خودم، دنیا و بیشتر ِ آدم هاش به هم می خورد. خودم که به کنار، لااقل یک فکری می توانم براش بکنم. اما فکر می کنم جدیداً دنیا زشت تر شده. یا چشم هایِ من عوض شده. من حالم از شیمون پرز به هم می خورد. من از اسماعیل هنیه متنفرم. من از در قلبِ امن ِ سوریه نشستن و گفتن ِ "ما تا آخرین قطره خون مبارزه خواهیم کرد" متنفرم. من از موشک پرانی به شهرک ها در زمانِ صلح متنفرم. من از نصبِ سکوی پرتابِ موشک در بیمارستان ها و مدارس متنفرم؛ ایضاً از تعطیل و تخلیه نکردنِ آن مدارس و بیمارستان ها. من از خرج کردنِ جان آدم ها به بهایِ تبلیغات بین المللی متنفرم. من از خراب کردنِ خانه ها متنفرم. من از این جنگ ها متنفرم. من از این سنگسارها متنفرم. من از این حاکمان متنفرم. دلم ریش می شود وقتی می بینم زنی همسن ِ مادربزرگ من باید برگه هایِ پیام نور پخش کند. درونم می ترکد وقتی می بینم مردی در سرمایِ سیاهِ زمستانِ پارسال همراهِ زن و بچه اش کنار میدانِ انقلاب اسلامی(!) ایستاده و کاپشنش را بدست گرفته و می فروشد. و نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت که امسال دانشکده م از انقلاب به امیرآباد منتقل شده و کمتر از این چیزها می بینم؟ دوست ندارم بگویم من از این دنیا متنفرم؛ اما راحت می شود گفت زشتی های این دنیا از زیبایی هایش بیشتر است. این سه چیز برایم زجرآورترین چیزها هستند: فقر، جنگ، ظلم.



پ.ن: حالم به خاطر ِ چیزهای دیگری هم بد است! شاید چندروز ِ بعد که این حالم برطرف شد، به این نوشته بخندم. شاید. نمی دانم.
+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 0  توسط سروش  | 

کی شعر ِ تر انگیزد، خاطر که حزین باشد؟
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 15  توسط سروش 

موسیقی ِ ما!!!

این که ابراهیم حامدی در آستانه ی شصت سالگی بیاید و در کنار ِ کامران و هومن آهنگی جدید اجرا کند، واقعاً سودی برایش ندارد. این اتفاق هرگز کمکی به محبوبیتش نخواهد کرد. هرگز باعث نمی شود که آلبوم بعدی اش بیشتر بفروشد و بیشتر شنیده شود. مردم ابی را در کنار کامران و هومن نمی پذیرند. این امر باعث نمی شود که کسانی که تا قبل از این کامران هومن گوش می کردند و ابی گوش نمی کردند، آلبوم بعدی را که شامل آهنگ های بابک بیات است، با دل و جان گوش کنند. حتی اگر با دل و جان نیز گوش کنند، باز هم به نظرم این شیوه ی درستی برای جذب مخاطب نیست. شیوه ی نفرت انگیزیست! تنها سودی که حاصل ِ ترانه ی نوین می شود این است که فردا اگر در یک جمعی بخواهی بگویی که ابی خواننده ی خوب و کاربلدی است با تمسخر و ریشخند دیگران رو به رو خواهید شد که "برو بابا، ابی؟ همون که با کامران هومن خونده؟"
درست است که سلیقه ی موسیقیایی جامعه به انحراف کشیده شده است. درست است که مردم ما برای آنچه که می شنوند اهمیت قائل نیستند؛ جایگاه هیچ نوع از موسیقی مشخص نیست. مطمئناً لازم نیست بگوییم: "ساسی مانکن" نباید باشد! اتفاقاً باید باشد، اما با جایگاه مشخص! ما ساسی مانکن را داریم در عروسی، در ماشین، در تنهایی، در جمع، وقتی ناراحتیم، وقتی خوشحالیم، وقتی نیاز به آرامش داریم، وقتی نیاز به هیجان داریم و هزاران وقتی ِ دیگر. ما جایگاهِ امثال ساسی مانکن را نمی شناسیم. در این بین شاید مردم مقصران اصلی نباشند. من دو عاملِ "دستگاه حکومت" و "موسیقی های ِ ساخته شده در لس آنجلس" را در این اتفاق مقصر می دانم. برای هردویِ این موارد دلیل دارم که توضیح آن دلایل به یک مطلب مفصل و بلند نیاز دارد. اما مجموعه ی این دو مورد در طولِ این سی سال به وجود آورنده ی این وضعی ست که می بینید.
وضع در موسیقی ِ اروپا و آمریکا تا حدِ زیادی اینگونه نیست. جایگاه ها مشخص هستند. بریتنی اسپیرز می خواند و باب دیلان هم. رپ هست و راک هم. و هیچکدام جای دیگری را تنگ نمی کند و هردو میلیون ها شنونده دارند. لازم نیست راجر واترز با مثلاً آوریل آهنگ مشترک بخواند تا در ذهن هوادارانش باقی بماند. راجر واترز با فریادهایش در "دیوار" زنده است. آیا متولیان آن جوامع، یک نوع از موسیقی را به کل ممنوع کرده اند که مبادا مردمشان موسیقی نامناسب بشنوند؟ آیا این کاری که مسئولان ما می کنند خدمت به هنر ما و به مردم ماست؟
دلم یک هنرمندِ باهوش می خواهد! کم داریم! از ابی انتظار بیشتری داشتم. در همین مدت که از کار مشترک ابی با کامران هومن گذشته، به بازخوردهایش در جامعه دقت کرده اید؟ آیا چیزی غیر از تمسخر و اسباب خنده بودن بوده است؟ هنرمندی که به سلیقه ی بازار تن بدهد، هنرمند نیست. هنرمند نباید خودش را در سطح جامعه پایین بیاورد تا حرفش را بزند؛ بلکه تمام تلاشش باید در این متمرکز شود که سطح فکری جامعه اش را به خودش برساند، آن وقت هر حرفی که خواست بزند! این چیزیست که به آن اعتقاد دارم. و به نظرم در موسیقی پاپ دهه ی پنجاه همین اتفاق افتاد. داریوش، ابی، گوگوش، فرهاد، فروغی، بابک بیات، واروژان، شماعی زاده، منوچهر چشم آذر، اردلان سرفراز، ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و ده ها اسم دیگر در آن هفت هشت سال چه کردند؟ آیا سعی نکردند سلیقه ی شنیداری مردم را عوض کنند؟ هر چند در این تحلیل باید به شرایط جامعه ی ایران در دهه ی پنجاه نیز بسیار توجه کرد، اما می توانید تصور کنید که خواننده ای مانند داریوش، امروز و در جامعه ی ما، محبوب ترین خواننده ی سال از دیدگاهِ خوانندگان یک مجله ی تقریباً (یا تحقیقاً) زرد در بیاید؟ یک مجله ای هست که با محوریت موسیقی منتشر می شود؛ آها! "ترانه ی ماه"! پارسال یک نظرسنجی گذاشته بود که بهترین ها را انتخاب کنید. فکر می کنم محبوب ترین خواننده "حمید عسگری" انتخاب شده بود. تا آخر ِ حرفم را بخوانید دیگر! والسلام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 14  توسط سروش  |